خاطرات و حکایتها جلد پنجم

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

سه صحنه، از زندگی پیامبر اکرم

خطبه ی اول (63) را به بیان جملاتی از زندگی نبی اکرم اختصاص می دهم. خدای متعال به ما مسلمانان دستور داده است که پیامبر تبعیت کنیم. این تبعیت، در همه چیز زندگی است. آن بزرگوار، نه فقط در گفتار خود، بلکه در رفتار خود، در هیأت زندگی خود، در چگونگی معاشرت خود با مردم و با خانواده، در برخوردش با دوستان، در معامله اش با دشمنان و بیگانگان، در رفتارش با ضعفا و با اقویا، در همه چیز اسوه و الگوست. جامعه اسلامی ما آن وقتی به معنای واقعی کلمه جامعهی اسلامی کامل است، که خود را بر رفتار پیامبر منطبق کند. اگر به طور صددرصد مثل رفتار آن حضرت عملی نیست که نیست - الااقل شباهت به آن بزرگوار باشد؛ عکس جریان زندگی نبی اکرم بر زندگی ما حاکم نباشد؛ در آن خط حرکت بکنیم.

صحنه ی اول از زندگی پیامبر، صحنه ی دعوت و جهاد

در سه صحنه ازصحنههای مهم زندگی، جملات مختصری از آن بزرگوار عرض می کنم. البته در این باب کتابهای مفصل نوشته شده است و سخن، طولانی تر و مبسوط تر از آن است که در گفتارهایی از این قبیل بشود حق آن را ادا کرد. از هر خرمن گلی، خوشه یی باید چید؛ برای این که در ذهن ما یاد آن بزرگوار همیشه زنده باشد.
صحنه ی اول از زندگی پیامبر، صحنه دعوت به جهاد بود. کار مهم پیامبر خدا، دعوت به حق و حقیقت، و جهاد در راه این دعوت بود. در مقابل دنیای ظلمانی زمان خود، پیامبر اکرم دچار تشویش نشد. چه آن روزی که در مکه تنها بود، یا جمع کوچکی از مسلمین او را احاطه کرده بودند و در مقابلش سران متکبر عرب، صناید قریش و گردنکشان، با اخلاقهای خشن و با دستهای قدرتمند قرار گرفته بودند، و یا عامه ی مردم که از معرفت نصیبی نبرده بودند، وحشت نکرد؛ سخن حق خود را گفت، تکرار کرد، تعبیین کرد، اهانتها راتحمل کرد، سختیها و رنجها را به جان خرید، تا توانست جمع کثیری را مسلمان کند؛ و چه آن وقتی که حکومت اسلامی تشکیل داد و خود در موضع رئیس این حکومت، قدرت را به دست گرفت. آن روز هم دشمنان و معرضان گوناگونی در مقابل پیامبر بودند؛ چه گروههای مسلح عرب - وحشیهایی که در بیابانهایی حجاز و یمامه، همه جا پراکنده بودند و دعوت اسلام باید آنها را اصلاح می کرد و آنها مقاومت می کردند - و چه پادشاهان بزرگ دنیای آن روز - دو ابر قدرت آن روز عالم؛ یعنی ایران و امپراتوری روم - که پیامبر نامه ها نوشت، مجادله ها کرد، سخنها گفت، لشکرکشیها کرد، سختیها کشید، در چ اقتصادی افتاد و کار به جایی رسید که مردم مدینه گاهی دو روز و سه روز، نان برای خوردن پیدا نمی کردند. تهدیدهای فراوان از همه طرف پیامبر را احاطه کرد. بعضی از مردم نگران می شدند، بعضی متزلزل می شدند، بعضی نق می زدند، بعضی پیامبر را به ملایمت و سازش تشویق می کردند؛ اما پیامبر در این صحنه ی دعوت و جهاد، یک لحظه دچار سستی نشد و با قدرت، جامعه ی اسلامی را پیش برد، تا به اوج عزت و قدرت رساند؛ و همان نظام و جامعه بود که به برکت ایستادگی پیامبر در میدانهای نبرد و دعوت در سالهای بعد توانست به قدرت اول دنیا تبدیل شود.

صحنه دوم از زندگی پیامبر، صحنه رفتار با مردم

صحنه دوم از زندگی پیامبر، رفتار آن حضرت با مردم بود. هرگز خلق و خوی مردمی و محبت و رفق به مردم وسعی در استقرار عدالت در میان مردم را فراموش نکرد، مانند خود مردم و متن مردم زندگی کرد؛ باآنها نشست و برخاست کرد؛ با غلامان و طبقات پایین جامعه، دوستی و رفاقت کرد؛ با آنها غذا می خورد؛ با آنها می نشست؛ با آنها محبت و مدارا می کرد؛ قدرت او را عوض نکرد؛ ثورت ملی، او را تغییر نداد؛ رفتار او در دوران سختی و در دوران که سختی بر طرف شده بود. فرقی نکرد، در همه حال با مردم و از مردم بود؛ رفق به مردم می کرد و برای مدرم عدالت می خواست.
در جنگ خندق، وقتی که مسلمین در مدینه از همه طرف تقریباً محاصره بودند و غذا به مدینه نمی آمد و آذوقه ی مردم تمام شده بود، به طوری که گاهی دو روز، سه روز کسی غذا گیرش نمی آمد که بخورد، در همان حال پیامبر اکرم خودش در خندق کندن در برابر دشمن، با مردم مشارکت می کند و مانند مردم گرسنگی می کشید.
در روایت دارد، فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) که برای حسن و حسین - که کودکانی خردسالی بودند - مقداری آرد دست و پاکرده بود و نانی مختصری پخته بود، دلش نیامد که 1در خود را گرسنه بگذارد. تکه یی از آن نانی که برای بچه ها پخته بود، برای پدرش برد. پیامبر فرمود: دخترم ! از کجا آورده ای، گفت: مال بچه هاست. پیامبر لقمه یی در دهانشان گذاشتند و خوردند طبق روایت - که گمان می کنم سند روایت هم سند معتبری است پیامبر فرمود: من سه روز است که هیچ چیز نخورده ام ! بنابراین، او مثل خود مردم و در کنار مردم بود و با آنها رفق و مدارا می کرد؛ چه در این حالت، و چه در دورانی که سختیها بر طرف شده بود، مکه فتح شده بود، دشمنان منکوب شده بودند و همه سر جای خود نشسته بودند.
بعد از فتح طائف، غنائم زیادی به دست پیامبر رسید و او آنها را بین مسلمین تقسیم می کرد. عده یی از مسلمانان ایمانهای راسخ داشتند که آنها کنار بودند، عده یی هم از این تازه مسلمانان و قبایل اطراف مکه و طائف بودن، که بر سر پیامبر ریختند و غنیمت خواستند؛ پیامبر را اذیت کردند، محاصره کردند؛ پیامبر هم به دست این عربهای تازه مسلمان ناهموار و خشن افتاد ! این جا هم که در اوج عزت و قدرت بود، پیامبر باز با مردم با هما رفق، با همان خوشرویی رفتار کرد، با خوش اخلاقی و خوش خلقی صدایش را بلند کرد و گفت: ایها الناس ردوا علی بردی (64) ای مردم ! عبایم را به من برگردانید ! این وضع معاشرت پیامبر با مردم بود.
پیامبر با غلامان نشست و برخاست می کرد و با آنها غذا می خورد. او بر روی زمین نشسته بود و با عده یی از مردمان فقر غذا می خورد. زن بیابان نشینی عبور کرد و با تعجب پرسید: یا رسول الله ! تو مثل بندگان غذا می خوردی؟ ! پیامبر تبسمی کردند و فرمودند: ویحک ای عبد اعبد منی(65) از من بنده تر کیست؟
او لباس ساده می پوشید. هر غذایی که در مقابل او بود و فراهم می شد، می خورد، غذای خاصی نمی خواست؛ غذایی را به عنوان نامطلوب رد نمی کرد. در همه ی تاریخ بشریت، این خلقیات بی نظیر است. در عین معاشرت، او در کمال نظافت و اطهارت ظاهری و معنوی بود، که عبدالله بن عمر گفت: ما رأیت احدا اجود و لا انجد و لا اشجع و لااوضأ من رسول الله (66) از او بخشنده تر و یاری کننده تر و شجاعتر و درخشانتر کسی ندیدم. این رفتار پیامبر با مردم بود؛ معاشرت انسانی، معاشرت حسن، معاشرت مانند خود مردم، بدون تکبر، بدون جبروت، با این که پیامبر هیبت الهی و طبیعی داشت و در حضور او مردم دست و پای خودشان را گم یم کردند، اما او با مردم ملاطفت و خوش اخلاقی می کرد. وقتی در جمعی نشسته بود؛ شناخته نمی شد که او پیامبر و فرمانده و بزرگ این جمعیت است. مدیریت اجتماعی و نظامی او در حد اعلی بود و به همه کار سر می کشید. البته جامعه، جامعه ی کوچک بود؛ مدینه بود و اطراف مدینه و بعد هم مکه و یکی، دو شهر دیگر، اما به کار مردم اهتمام داشت و منظم و مرتب بود. در آن جامعه ی بدوی، مدیریت و دفتر و حساب و محاسبه و تشویق و تنبیه را در میان مردم باب کرد. این هم زندگی معارشرتی پیامبر بود. که باید برای همه ی ما - هم برای مسؤولان کشور، هم برای آحاد مردم - اسوه و الگو باشد.