خاطرات و حکایتها جلد پنجم

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

هنرمندان ما در طول این ده سال خیلی رشد کردند

من می خواهم به شماها این را بگویم، آن کسی که می گوید شماها هنرمند نیستید، او اشتباه می کند، ممکن است غرض هم نداشته باشد. او اصلاً طعم هنر زمان را نمی شناسد. هنر زمان، هنری است که در فضای انقلاب و از زمین انقلاب بروید، و او شما هستید، غیر از شما کس دیگری نیست.
من می خواهم عرض کنم که بچه های ما خوشبختانه در طول این ده سال خیلی رشد کردند. من وقتی کارهای این آقایان را که در سینما در تلویزیون نشان می دهند، مشاهده می کنم، می بینم که هر کدام از آنها که یک ذره به بچه های انقلاب وصل است، لطفی دارد. این نه از جهت وابستگی انقلابی است، نه، من اصلاً وقتی این فیلم را نگاه می کنم، نمی خواهم روی این خیلی تکیه کنم که در سلیقه من اثر بگذارد؛ خیر، آن چیزی که با انقلاب سر و کار ندارد و دربست دست آن مجموعه ی بسته است، حتی از لحاظ هنری هم سطحش پایین است؛ در آن تصنع و دروغ و چیزهای بی هنرانه هست، که من الان نمونه هایی از همین فیلمها و سریالهایی که متأسفانه تلویزیون خودمان هم نشان داده، یادم هست، یکی از آنها همان سریال است که پارسال در ایام نوروز نشان می دادند - میهمان- چیزی که از اول تا آخرش هجو و چرند بود. با این که برخی از بازیگرانش خوب بودند، اما اصلاً هیچ چیز نداشت؛ یک چیز بی مصمون و بدمضون و بی مزه و واقعاً چرند، که مهارج زیادی هم برایش صرف شده بود. این به خاطر آن است که پای بچه های انقلاب به این جاها نرسیده بود. آن جایی که در سناریو یا در بازیگری، یک ذره به بچه های انقلاب به این جاها نرسیده بود. آن جایی که در سناریو یا در بازیگری، یک ذره به بچه های ماست، نه در آن گذشته ها. طبیعی است که آنها تخطئه کنند؛ که حالا نمی خواهیم وارد این جزئیات بشویم. (54)

امام تبسمی کردند و هیچ چیز نگفتند !

در دوران انقلاب هم اگر کسی دچار یک سختی شد، باید به یاد بیاورد که نگهداشتن ایمان، مثل نگهداشتن آهن تفتیده در دست است؛ یعنی واقعاً سختی دارد. حلا اگر این ختی داشت، اعتراض بر آن که این سختی را به وجود آورده، وارد است؛ اما اگر من تسلیم این سختی بشوم، بر من هم اعتراض وارد خواهد بود؛ این را واقعاً قبول کنید.
در زمان ریاست جمهوری بنی صدر، وقتی مأیوس شدیم از این که امام حرف ما را درباره ی آقای بنی صدر قبول بکنند، خدمت ایشان رفتیم. ما یکی یکی می رفتیم زبانی گفتیم. من یک بار خدمت امام رفتم و صریحاً گفتم من به این نتیجه رسیده ام که چون دیگر نمی شود با آقای بین صدر برخورد بکنیم، من به همان روش قبل از انقلاب باید عمل بکنم. ما قبل از انقلاب حرفهایی می زدیم، که وقتی کسی در آن حرفها می اندیشید، موضعی نسبت به آن دستگاه پیدا می کرد. من به ایشان گفتم مجبورم الان حرفهایی بزنم، که وقتی کسی درباره ی آنها اندیشید، موضعی علیه آقای بنی صدر بگیرد، امام نگاه کردند و تبسمی کردند و هیچ چیز نگفتند.
در آن زمانها، گاهی می شد که من با دل پر خدمت امام می رفتم؛ اما وقتی می آمدم، به رفقا می گفتم که امام دستی به سر و صورت ما کشیدند و لقمه ی حلوایی با لطف و نگاه خوبشان در دهان ما گذاشتند، ما را رها کردند؛ بعد که می آمدیم، باز در سخنرانی خودشان می گفتند: آقای رئیس جمهور، آقای بنی صدر ! یعنی همان، همان بود ! ایشان مصلحت می دیدند، چون بالاخره ایشان حکیم بودند. امام یک حکیم به معنای واقعی بود؛ یعنی واقعاً پشت دیوار و پشت حجاب را می دید، که ماها قادر نبودیم آن را ببینی. ایشان چیزهایی خیلی ریزتری از آنچه که در حد دید ما بود و هست می دید.
ما وقتی در آن شرایط قرار می گفتیم، چه کار می توانستیم بکنیم؟ نمی شد که ول کرد. بعضیها بریدند. این اسمش بردیدن است. آدم که نباید ببرد؛ باید بالخره بایستد. دشمن دارم ما را می برند؛ از انواع و اقسام وسایل هم استفاده می کند. اگر ما هم بریدیم، به دشمن کمک کرده ایم. (55)

امتزاج حق و باطل، دوران دشوار هر انقلاب

دوران دشوار هر انقلابی، آن دورانی است که حق و باطل در آن ممزوج بشود. ببینید امیرالمؤمنین از این می نالد: ولکن یؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فیمزجان فهنالک یستولی الشیطان علی اولیائه(56) در دوران پیامبر، این طوری نبود. در دوران پیامبر، صفوف، صفوف صریح و روشنی بود. آن طرف، کفار و مشرکان و اهال مکه بودند؛ کسانی بودند که یکی یکی مهاجرین از اینها خاطره داشتند: او من را در فلان تاریخ زد، او من را زندانی کرد، او اموال من را غارت کرد؛ بنابراین شبهه یی نبود. یهود بودند؛ توطئه گرانی که همه ی اهل مدینه - از مهاجر و انصار - با توطئه های آنها آشنا بودند. جنگ بنی قریظه اتفاق افتاد، پیامبر دستور داد عده ی کثیری آدم را سربریدند؛ خم به ابروی کسی نیامد این طور جایی، جنگ آسان است؛ حفظ ایمان هم آسان است. اما در دوران امیرالمؤمنین، چه کانی در مقابل علی (علیه السلام) قرار گرفتند - بنا به نقل عده یی - جزو پابندهای به ولایت امیرالمؤمنین نماند و جزو منحرفان به حساب آمد؟ همین ربیع بن خثیم و آنهایی که در جنگ صفین آمدند گفتند ما از این قتال ناراحتیم، اجازه بده به مرزها برویم و در جنگ وارد نشویم، در روایت دارد که من اصحاب عبدالله بن مسعود (57) این جاست که قضیه سخت است.
وقتی غبار غلیظتر می گردد، می شود دوران امام حسن، و شما می بینید که چه اتفاقی افتاد. باز در دوران امیرالمؤمنین، قدری غبار رفیقتر بود؛ کسانی مثل عماریاسر - آن افشاگر بزرگ دستگاه امیرالمؤمنین بودند. هر جا حادثه یی اتفاق می افتاد، عماریاسر و بزرگانی از صحابه ی پیامبر بودند که می رفتند حرف می زند، توجیه می کردند و لااقل برای عده یی غبارها زدود می شد؛ اما در دوران امام حسن، همان هم نبود، در دوران شبهه و در دوران جنگ با کافر غیر صریح، جنگ با کسانی که می توانند شعارها را بر هدفهای خودشان منطبق کنند، بسیار بسیار دشوار است، باید هوشیار بود.
البته بحمدالله ما هنوز در چنان دورانی نیستیم. هنوز صفوت روشن است؛ هنوز خیلی از اصول و حقایق، واضح و نمایان است، اما مطمئن نباشید که همیشه این گونه خواهد بود. شما باید آگاه باشید. شما باید چشم بصیرت داشته باشید.. شما باید بدانید بازویتان در اختیار خداست یا نه. این بصیرت می خواهد؛ این را دست کم نگیرید.