خاطرات و حکایتها جلد پنجم

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

آره توبمیری، خودتی

در دوران مبارزات طولانی در آن سالهای اختناق - که شماها در دنیای مخصوص آخوندی و طلبگی ماها نبودید - یک از کارهایی که معمولی بود. این بود که روحانیون مبارز را به بی سوادی رمی کنند. در صورتی که اینها از خیلی از آنها با سوادتر بودند ! ما در مشهد مسجدی به نام مسجد کرامت داشتیم، که اجتماع عظیمی از جوانان و نوجوانان در آن جا گرد می آمدند. من یک وقت در آن جا در خلال صحبت، به یک از این حرفهایی که درباره ی ما گفته شده بود، اشاره می کردند، این شعر - که ظاهراً متعلق به میرزا حبیب (48) است به زبانم آمد:
زین علم که رسمی است پی بحث و جدل نیز - افزون ز تو چندین ورق باطله داریم
بعد گفتم اگر نوشته های علمی و نوشته های فقه و اصولیم را به سر هر کدامتان بزنم، سرتان می شکند؛ این قدر زیاد است !
ببینید، یک وقت هست که من احساس می کنم که ای داد، من سرگرم مبارزه شدم، آنها درس را خواندند و بردند و من ماندم. اگر این احساس وارد ذهن من شد، انی خورده است؛ این همان حل سیاسی است - یعنی در مبارزه حل شده است - باید مواظب بود که این پیش نیاید.
وقتی او به شما می گوید اصلاً نمی فهمید که هنر چیست، اگر هم به زبان نمی شود گفت، باید در دل گفت که آره تو بمیری، خودتی ! می فهمم که قضیه چیست. نخیر، تو هم می دانی که من هنرمندم و اهل هنرم و هنر پیش من است. اصلاً هنر اصیل پیش شماست. من این را به صورت شعار نیم گویم؛ این استدلال من است؛ این یک امر منطقی است.
من در مقوله های سینمایی و هنرهای تجسمی و تصویری و امثال اینها ورود ندارم یعنی یک مستمع عامی هستیم - اما در مورد شعر و رمان نه، آدم عامی یی نیستم؛ از این آثاری که وجود دارد، زیاد خوانده ام. اگر همین الان شما ادبیات شوروی را نگاه کنید. ناگهان می بینید که پرده یی وسطش وصل است؛ یعنی حصاری وجود دارد. در من دو طرف این حصار، کارهای عظیمی هست و متعلق به دو طرف است؛ اما وقتی شما کار مثلاً شولوخف (49) یا آلکسی تولستوی (50) را نگاه می کنید، می بینید که طعم دیگری دارد. این اآلکس تولستوی یک نویسنده ی بسیار قوی است و رمانهای بسیار خوبی دارد و از نویسندگان انقلاب شوروی است و طعم دوران جدید در نوشته ی اوست؛ والا شما در کتاب جنگ وصلحلئو تولستوی (51) آثار ملیت روسی را می بینید، اما آثار دروان شصت ساله ی اخیر را نمی بینید؛ آن یک دوره و یک اثر دیگر است و اصلاً متعلق به جای دیگر است. آن چیزی که نشاندهنده ی شخصیت امروز روسیه است، کدام است؟ اثر شولوخفو اثر همین آلکسی تولستویو امثال اینهاست. بنابراین، هنرمند هر دوره، آن کسی است که متعلق به آن دوره و ساخته و پرداخته ی آن دوره و سراینده ی آن دوره است؛ والا آن کسی که از دوره ی قبل مانده و به یاد آن دوره قلم می زند، متعلق به این دوره و ادبیات این دوره که نیست.
من اگر خواهیم یک نمونه ی کامل این موضوع را برای شما مطرح کنم، باید از یک رمان نام ببرم. من رمانی به نام دل سگخواندم، که نویسنده اش روسی است (52). این رمان، داستانی علمی، تخیلی است و یک نمونه برای کار افرادی مثل... (53) در امروز است که ممکن است آن گونه فیلم هم بسازند؛ اما اصلاً هنر امروز نیست؛ اصلاً غلط است، دروغ است، آن کپیه ی هنر قبل است. گیرم که کپیه ی کار امریکا و انگلیس و فرانسه نباشد، اما کپیه کار امریکا و انگلیس و فرانسه نباشد، اما کپیه ی هنر دوران قبل از انقلاب اکتبر است و هنرمندان است. این رمان در ایران هم ترجمه شده و چاپ گردیده است؛ ولی شماها اسمش را هم نشنیده اید. رمان دل سگ، یک رمان ضد انقلابی است که در حدود سالهای 1925 یا 1926 - یعنی همان اوایل انقلاب روسیه نوشته شده و نویسنده اش به انقلاب و به بعضی از کارها معترض است و آنها را مسخره کرده است؛ مثل همین کارهایی که در این جا هم نظیرش را دیده بودیم. این اثر، اصلاً جزو ادبیات روسیه نیست. این رمان می توانست در دنیا پخش بشود. نمی شود گفت که آن جا پشت پرده ی آهنین بود، یا در زمان استالین بود، نه چرا در دنیا پخش نشد؟ چرا به عنوان یک اثر برجسته در دنیا ظهور پیدا نکرد، در حالی که دن آرام در دنیا به عنوان یک اثر برجسته مطرح است - بحث روسیه نیست - و به زبانهای زنده ی دنیا هم ترجمه شده است؛ یعنی اثر انقلاب است.

هنرمندان ما در طول این ده سال خیلی رشد کردند

من می خواهم به شماها این را بگویم، آن کسی که می گوید شماها هنرمند نیستید، او اشتباه می کند، ممکن است غرض هم نداشته باشد. او اصلاً طعم هنر زمان را نمی شناسد. هنر زمان، هنری است که در فضای انقلاب و از زمین انقلاب بروید، و او شما هستید، غیر از شما کس دیگری نیست.
من می خواهم عرض کنم که بچه های ما خوشبختانه در طول این ده سال خیلی رشد کردند. من وقتی کارهای این آقایان را که در سینما در تلویزیون نشان می دهند، مشاهده می کنم، می بینم که هر کدام از آنها که یک ذره به بچه های انقلاب وصل است، لطفی دارد. این نه از جهت وابستگی انقلابی است، نه، من اصلاً وقتی این فیلم را نگاه می کنم، نمی خواهم روی این خیلی تکیه کنم که در سلیقه من اثر بگذارد؛ خیر، آن چیزی که با انقلاب سر و کار ندارد و دربست دست آن مجموعه ی بسته است، حتی از لحاظ هنری هم سطحش پایین است؛ در آن تصنع و دروغ و چیزهای بی هنرانه هست، که من الان نمونه هایی از همین فیلمها و سریالهایی که متأسفانه تلویزیون خودمان هم نشان داده، یادم هست، یکی از آنها همان سریال است که پارسال در ایام نوروز نشان می دادند - میهمان- چیزی که از اول تا آخرش هجو و چرند بود. با این که برخی از بازیگرانش خوب بودند، اما اصلاً هیچ چیز نداشت؛ یک چیز بی مصمون و بدمضون و بی مزه و واقعاً چرند، که مهارج زیادی هم برایش صرف شده بود. این به خاطر آن است که پای بچه های انقلاب به این جاها نرسیده بود. آن جایی که در سناریو یا در بازیگری، یک ذره به بچه های انقلاب به این جاها نرسیده بود. آن جایی که در سناریو یا در بازیگری، یک ذره به بچه های ماست، نه در آن گذشته ها. طبیعی است که آنها تخطئه کنند؛ که حالا نمی خواهیم وارد این جزئیات بشویم. (54)

امام تبسمی کردند و هیچ چیز نگفتند !

در دوران انقلاب هم اگر کسی دچار یک سختی شد، باید به یاد بیاورد که نگهداشتن ایمان، مثل نگهداشتن آهن تفتیده در دست است؛ یعنی واقعاً سختی دارد. حلا اگر این ختی داشت، اعتراض بر آن که این سختی را به وجود آورده، وارد است؛ اما اگر من تسلیم این سختی بشوم، بر من هم اعتراض وارد خواهد بود؛ این را واقعاً قبول کنید.
در زمان ریاست جمهوری بنی صدر، وقتی مأیوس شدیم از این که امام حرف ما را درباره ی آقای بنی صدر قبول بکنند، خدمت ایشان رفتیم. ما یکی یکی می رفتیم زبانی گفتیم. من یک بار خدمت امام رفتم و صریحاً گفتم من به این نتیجه رسیده ام که چون دیگر نمی شود با آقای بین صدر برخورد بکنیم، من به همان روش قبل از انقلاب باید عمل بکنم. ما قبل از انقلاب حرفهایی می زدیم، که وقتی کسی در آن حرفها می اندیشید، موضعی نسبت به آن دستگاه پیدا می کرد. من به ایشان گفتم مجبورم الان حرفهایی بزنم، که وقتی کسی درباره ی آنها اندیشید، موضعی علیه آقای بنی صدر بگیرد، امام نگاه کردند و تبسمی کردند و هیچ چیز نگفتند.
در آن زمانها، گاهی می شد که من با دل پر خدمت امام می رفتم؛ اما وقتی می آمدم، به رفقا می گفتم که امام دستی به سر و صورت ما کشیدند و لقمه ی حلوایی با لطف و نگاه خوبشان در دهان ما گذاشتند، ما را رها کردند؛ بعد که می آمدیم، باز در سخنرانی خودشان می گفتند: آقای رئیس جمهور، آقای بنی صدر ! یعنی همان، همان بود ! ایشان مصلحت می دیدند، چون بالاخره ایشان حکیم بودند. امام یک حکیم به معنای واقعی بود؛ یعنی واقعاً پشت دیوار و پشت حجاب را می دید، که ماها قادر نبودیم آن را ببینی. ایشان چیزهایی خیلی ریزتری از آنچه که در حد دید ما بود و هست می دید.
ما وقتی در آن شرایط قرار می گفتیم، چه کار می توانستیم بکنیم؟ نمی شد که ول کرد. بعضیها بریدند. این اسمش بردیدن است. آدم که نباید ببرد؛ باید بالخره بایستد. دشمن دارم ما را می برند؛ از انواع و اقسام وسایل هم استفاده می کند. اگر ما هم بریدیم، به دشمن کمک کرده ایم. (55)