فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

سفر مأمون به بغداد

پس از امتناع امام (ع) از رفتن به بغداد، مأمون خود عازم گردید که به آن سامان حرکت کند ولی وزیرش فضل بن سهل و ولیعهدش امام رضا (ع) را نیز همراه خود ببرد.
در آنجا این احتمال وجود داشت که پس از ورود به بغداد ستونی از عباسیان بر خروشند و شورش و بلوا چنان براه اندازند که هرج و مرج در نظام حکومتی پدیدار گردد. در نتیجه عده ای امام را از پیش پا بردارند و به حقد و خشم خویش پایان بخشند.
ولی اگر کسی جرأت اقدام به این کار را نمی نمود ممکن بود قضیه به گونه دیگر جریان یابد. آن اینکه وقتی مردم می دیدند که وجود امام مانع عادی شدن روابط مأمون و عباسیان است، در آن هنگام مأمون مجوزی می یافت تا امام را از ولایتعهدی خلع کند. چه در آن صورت می توانست بگوید که می خواهم بدینوسیله ثبات را به کشور برگردانم و با از بین بردن کینه توزیها جریان امور را بین خود و فرزندان پدرم با دوستان و پیروانشان عادی گردانم.
اگر مأمون به این بهانه امام را خلع می کرد ضربه کوبنده ای بر شهرت و شخصیت وی وارد کرده بود و مأمون از آن پس به رستگاری می رسید.
آری اینها همه ممکن بود، ولی چه سود که مأمون به عباسیانی که در بغداد موضع گرفته بودند، نمی توانست اطمینان کند. چه آنان به حقیقت قصد وی پی نمی بردند و نمی فهمیدند که مأمون اگر برای ولیعهدی امام (ع) از مردم بیعت گرفته بخاطر جلوگیری از ریختن خونهای خود و بقای حکومت در خانواده خودشان بوده است. با آنکه کراراً و به صراحت این حقایق را برایشان نوشته بود ولی آنها موضع وی را درک نمی کردند و پیوسته با شورش و تمرد مزاحمش می شدند.
از سوی دیگر، از امام نیز سخت وحشت داشت چه او با چشم خود شگفتیهای بسیاری از وی دیده بود و می ترسید که نفوذش در عباسیان و دوستداران خویش تمام نقشه ها و بافته های او را به نتایج معکوسی رهنمون شود. خاطره پدرش امام موسی (ع) را از یاد نبرده بود که با آنکه در زندان رشید تحت مراقبت قرار گرفته بود، ولی باز قلوب اطرافیان رشید را تسخیر کرده بود.
مأمون براستی با بن بست عجیبی روبرو شده بود. او که تصمیم گرفته بود کاری کند که شخصیت امام را بتدریج در نظر مردم خوار نماید و برای این منظور تمام سلاحهای خویش را بکار گرفته بود، می دیدند که در همه جا سلاح امام (ع) از او کاری تر است و درک و هشیاریش تمام مکرها و نیرنگهای مأمون را خنثی می گرداند.
بالاخره کار بدانجا کشید که مأمون خود را سزاوار سرزنش حمید بن مهران دانست که روزی به او گفته بود: چقدر بیمناکم از آنکه حکومت از اولاد عباس به اولاد علی منتقل گردد، و چقدر بیمناکم از آنکه او با جادوی خویش دستت را از مملکت بریده و خود زمامش را به دست گیرد. آیا تاکنون کسی مانند تو اینهمه جنایت کرده است؟
بنابراین، چاره چیست؟ چگونه می توان از این بن بست رهایی یافت؟ سرانجام راه حلی به ذهن مأمون رسید که هر چند عواقب خطرناکی در بر داشت ولی بهر حال ناگزیر از اجرای این توطئه بود:

امام را باید ترور کرد...

اما چگونه؟ اگر می خواست او را عیناً به قتل برساند با موج خروشان احساسات علویان و شیعیان چه در خراسان یا در سایر نقاط مواجه می شد و این خود فرصتی بود برای آنان که می خواستند نظام مأمونی را سرنگون سازند. پس این کار هرگز به صلاح وی نبود. از اینرو خود را مجبور یافت که به حیله های پنهانی دست یازد.

داستان حمام سرخس

نخست تصمیم مأمون بر آن بود که امام (ع) و فضل بن سهل را یکجا طی توطئه ای در حمام سرخس به قتل برساند. ولی هشیاری امام مانع از آن شد که خود را در دام مأمون گرفتار سازد و به رغم اصرار مأمون، از ورود به حمام سرخس خودداری کرد.
امام سرانجام نیمی از توطئه مأمون با موفقیت به پایان رسید، یعنی فضل بیچاره به تنهایی به دام وی افتاد و جانش را در حمام به نیرنگ مأمون از کف باخت. در اینجا عباسیان از مأمون خشنود شدند و بعد هم با کشتن قاتلان فضل، رضایت حسن بن سهل و خراسانیان را نیز جلب نمود.
اجمال قضیه فضل بدین قرار بود که مأمون توجه کرد که در بغداد عصبانیت مردم از دست وی بدان جهت است که خلافت را با ولیعهدی امام به خاندان علی منتقل کرده و علت این رویداد را هم کوششهای فضل می دانستند. بنابراین تا فضل کشته نمی شد فتنه همچنان برپا بود. از سوی دیگر او را هم نمی شد علناً به قتل رسانید چه برادرش حسن بن سهل موقعیتی بس بانفوذ داشت. از اینرو عده ای را پنهانی گمارد تا توطئه قتل وی را عملی سازند.
کسانی که در این قتل دست داشتند پنج نفر از خدمه مأمون بودند ولی سپس آنها را دستگیر کرد. متهمان در محاکمه بصراحت به مأمون گفتند که تو خود ما را بدین کار امر کردی. مأمون منکر شده گفت اگر بر مدعای خویش شاهدی دارید بیاورید، وگرنه همه شما را به خاطر اقرار به قتل فضل خواهم کشت.
سپس گردن هر پنج نفر را زد و سرهایشان را نزد حسن بن سهل فرستاد(265).
البته کشتن وزرا یکی از پدیده های رایج در زندگی خلفای عباسی به شمار می رفت. مقام وزارت به گونه ای مخاطره آمیز شده بود که پس از قتل فضل، احمد بن ابی خالد با آنکه تصدی کارهای وزارت می نمود، ولی هرگز حاضر نشد عنوان وزیر را بپذیرد.
با آنکه توطئه قتل امام (ع) در حمام سرخس با شکست مواجه شد ولی مأمون نومید نگشت و درباره چگونگی قتل امام به تدبیر و اندیشه پرداخت. این بار لازم بود که با احتیاط بیشتری گام بردارد. چه تجربه قتل فضل به او آموخته بود که طوری برنامه خود را اجرا کند که قاتلان در پیش رویش به صراحت نگویند که تو خود دستور این قتل را صادر کردی. چه در آن صورت این خطر وجود داشت که ارتش همین را بهانه قرار داده، بر ضدش بشورند.
بالاخره، بهترین و کم خطرترین وسیله را همان یافت که معاویه از پیش تجربه کرده بود. یعنی آنکه با انگور یا آب انار امام را مسموم و شهید کند.
بدینگونه به زندگی دو تن از کسانی که مورد نفرت بغداد بودند خاتمه داده شد و دیگر عاملی برای تیرگی روابط مأمون و خویشان پدریش باقی نمانده بود. لذا توانست قلم به دست گیرد و طی نامه ای برایشان این مطالب را بنویسد:
... چیزهایی که بر من خرده می گرفتید همه از میان برفت. شما بر من ولیعهدی علی بن موسی الرضا را عیب می شمردید ولی حالا او دیگر درگذشته است. پس برگردید و فرمانبردار من باشید، چه ولایتعهدی را در اولاد عباس خواهم نهاد...(266)
آنها نیز به سوی مأمون بازگشتند و مأمون پس از آنکه بغداد را به اطاعت خویش درآورد فاتحانه به پایتخت ورود کرد. اکنون او کسی را که بغداد را به وحشت می انداخت کشته است. بغداد نیز به پاس این خدمت، جنایت برادرکشی وی را بخشید.
آری، مأمون به بغداد بازگشت، به نزد فرزندان پدر خود آمد، چه بازگشتش ضروری می نمود تا از یک سو اعتبار و حیثیتشان را باز گرداند، و از سوی دیگر آنان نیز پاسدار و حامی قدرت و حکومت وی بشوند.