فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

پیشنهاد عجیب

مأمون پیشنهاد کرد که امام از خراسان به بغداد برود. ولی برای آنکه به شگفتی این امر پی ببرید لازم است موقعیت بغداد را خوب در نظر مجسم کنید.
بغداد پناهگاه و مرکز تجمع عباسیان بود که این شهر را همچون دژی برای خود برگزیده بودند. حتی آن دسته از عباسیانی که اقدام مأمون را در زمینه ولیعهدی امام رضا تقبیح می کردند به مجرد انجام بیعت به نفع امام بیدرنگ بغداد را اشغال کرده با خلع مأمون از خلافت و اخراج سهل بن فضل دست بیعت با ابراهیم بن مهدی - معروف به ابن شکله - گشودند. ابن شلکه کارگزار مأمون در بصره بود(264) و یکی از دشمنان سرسخت علی بن ابیطالب به شمار می رفت.
دشمنی ابن شکله با علی (ع) معیار برتری وی بود تا عباسیان او را به جای مأمون، خلیفه خود بخوانند.
اکنون این بغداد است که به علت اعتراض به ولیعهدی امام رضا (ع) اینگونه به تمرد ایستاده است. در چنین شرایطی مأمون از امام (ع) می خواهد که به بغداد برود تا رویاروی سرسختترین دشمنان خود شود و خودش به تنهایی در خراسان آسوده بیارمد.
اما امام جداً این پیشنهاد را رد کرد و مأمون نیز از اصرار خود مأیوس شد.
اکنون این سؤال پیش می آید که چرا مأمون امام را به رفتن اجبار نکرد؟ مگر نمی توانست مانند قبولاندن امر ولیعهدی، در اینجا نیز او را به زور به سوی بغداد روانه سازد؟
پاسخ این است که مأمون از رویدادهای مربوط به ولیعهدی تجربه آموخته بود. چون در آنجا امام رضا (ع) اجبار و اکراه خود را فرصتی برای استفاده بر ضد مأمون قرار می داد. از اینرو او می خواست که این بار امام کاملاً با رضایت خویش به بغداد برود و هرگز از هدف نهایی وی آگاه نگردد. در غیر اینصورت، حرکت وی به بغداد متضمن هیچگونه سودی برای مأمون نبود.
هدف مأمون از رفتن امام به بغداد آن بود که خودش در خراسان تنها بماند و با درگیر ساختن امام در بغداد، آرام به خلافت خویش بپردازد. البته در بغداد امام با مشکلات غیر قابل تحملی مواجه می گشت و بهترین نقطه برای محاصره وی همانجا بود تا مأمون از دستش راحت بیارمد.

سفر مأمون به بغداد

پس از امتناع امام (ع) از رفتن به بغداد، مأمون خود عازم گردید که به آن سامان حرکت کند ولی وزیرش فضل بن سهل و ولیعهدش امام رضا (ع) را نیز همراه خود ببرد.
در آنجا این احتمال وجود داشت که پس از ورود به بغداد ستونی از عباسیان بر خروشند و شورش و بلوا چنان براه اندازند که هرج و مرج در نظام حکومتی پدیدار گردد. در نتیجه عده ای امام را از پیش پا بردارند و به حقد و خشم خویش پایان بخشند.
ولی اگر کسی جرأت اقدام به این کار را نمی نمود ممکن بود قضیه به گونه دیگر جریان یابد. آن اینکه وقتی مردم می دیدند که وجود امام مانع عادی شدن روابط مأمون و عباسیان است، در آن هنگام مأمون مجوزی می یافت تا امام را از ولایتعهدی خلع کند. چه در آن صورت می توانست بگوید که می خواهم بدینوسیله ثبات را به کشور برگردانم و با از بین بردن کینه توزیها جریان امور را بین خود و فرزندان پدرم با دوستان و پیروانشان عادی گردانم.
اگر مأمون به این بهانه امام را خلع می کرد ضربه کوبنده ای بر شهرت و شخصیت وی وارد کرده بود و مأمون از آن پس به رستگاری می رسید.
آری اینها همه ممکن بود، ولی چه سود که مأمون به عباسیانی که در بغداد موضع گرفته بودند، نمی توانست اطمینان کند. چه آنان به حقیقت قصد وی پی نمی بردند و نمی فهمیدند که مأمون اگر برای ولیعهدی امام (ع) از مردم بیعت گرفته بخاطر جلوگیری از ریختن خونهای خود و بقای حکومت در خانواده خودشان بوده است. با آنکه کراراً و به صراحت این حقایق را برایشان نوشته بود ولی آنها موضع وی را درک نمی کردند و پیوسته با شورش و تمرد مزاحمش می شدند.
از سوی دیگر، از امام نیز سخت وحشت داشت چه او با چشم خود شگفتیهای بسیاری از وی دیده بود و می ترسید که نفوذش در عباسیان و دوستداران خویش تمام نقشه ها و بافته های او را به نتایج معکوسی رهنمون شود. خاطره پدرش امام موسی (ع) را از یاد نبرده بود که با آنکه در زندان رشید تحت مراقبت قرار گرفته بود، ولی باز قلوب اطرافیان رشید را تسخیر کرده بود.
مأمون براستی با بن بست عجیبی روبرو شده بود. او که تصمیم گرفته بود کاری کند که شخصیت امام را بتدریج در نظر مردم خوار نماید و برای این منظور تمام سلاحهای خویش را بکار گرفته بود، می دیدند که در همه جا سلاح امام (ع) از او کاری تر است و درک و هشیاریش تمام مکرها و نیرنگهای مأمون را خنثی می گرداند.
بالاخره کار بدانجا کشید که مأمون خود را سزاوار سرزنش حمید بن مهران دانست که روزی به او گفته بود: چقدر بیمناکم از آنکه حکومت از اولاد عباس به اولاد علی منتقل گردد، و چقدر بیمناکم از آنکه او با جادوی خویش دستت را از مملکت بریده و خود زمامش را به دست گیرد. آیا تاکنون کسی مانند تو اینهمه جنایت کرده است؟
بنابراین، چاره چیست؟ چگونه می توان از این بن بست رهایی یافت؟ سرانجام راه حلی به ذهن مأمون رسید که هر چند عواقب خطرناکی در بر داشت ولی بهر حال ناگزیر از اجرای این توطئه بود:

امام را باید ترور کرد...

اما چگونه؟ اگر می خواست او را عیناً به قتل برساند با موج خروشان احساسات علویان و شیعیان چه در خراسان یا در سایر نقاط مواجه می شد و این خود فرصتی بود برای آنان که می خواستند نظام مأمونی را سرنگون سازند. پس این کار هرگز به صلاح وی نبود. از اینرو خود را مجبور یافت که به حیله های پنهانی دست یازد.