فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

تلاش برای محکوم کردن امام در مناظره

دیگر از اقدامهای مأمون آن بود که دانشمندان و متکلمان معتزله را که اهل بحث و استدلال و موشکافی در امور علمی بودند، گرد امام رضا (ع) جمع می کرد و آنان را به بحث و مناظره وا می داشت. هدف از ترتیب این گونه مجالس آن بود که امام از پاسخ عاجز بماند و بدینوسیله نادرستی یکی از ادعاهای اساسیش بر مردم روشن گردد. آری، امام مانند سایر امامان داشتن علوم و معارف پیغمبر (ص) را که شرط اساسی امامت است، مدعی بود. بنابراین، اگر مأمون موفق می شد که کذب این ادعا را ثابت کند با انهدام مذهب شیعه مشکل خود را بکلی حل کرده بود.
به نظر من اگر مأمون در این راه توفیقی به دست آورده بود دیگر نیازی به کشتن امام (ع) نداشت. چه دیگر او یک فرد معمولی بود که از هرگونه حجت امامت دستش خالی بود.
بهر حال مأمون با کوشش فراوانی دانشمندان را از دورترین نقاط فرا می خواند تا مشکلترین مسایل خود را بر امام عرضه کنند تا شاید ولو برای یکبار هم که شده امام را از پاسخگویی عاجز کنند.
ابوالصلت در این باره می گوید: ... چون امام در میان مردم با ارائه فضایل خود محبوبیت روزافزون می یافت مأمون بر آن شد که متکلمان را از هر نقطه کشور فرا بخواند تا در مباحثه امام را به عجز در اندازد و بدینوسیله مقامش از نظر دانشمندان فرو بیفتد و عامه مردم نیز کمبودهایش را دریابند. ولی امام دشمنان خود - از یهودی، مسیحی، گبر، برهمن، منکر خدا و مادی - همه را در بحث محکوم می نمود...(262)
جالب آنکه دربار مأمون پیوسته محل برگزاری این گونه مباحثات بود. ولی پس از درگذشت امام (ع) دیگر چندان اثری از آن مجالس علمی و بحثهای کلامی دیده نشد.
امام (ع) که بخوبی بر قصد مأمون آگاهی داشت، می گفت: ... چون معلوم شود که چگونه من با اهل تورات به توراتشان، با اهل انجیل به انجیلشان، با اهل زبور به زبورشان، با ستاره پرستان به شیوه عبرانیشان، با موبدان به شیوه پارسیشان، با رومیان به سبک خودشان و با اهل بحث و گفتگو به زبانهای خودشان استدلال کرده همه را به تصدیق حرف خود وادار می کنم، مأمون دیگر خواهد فهمید که راه خطایی را برگزیده، یقیناً پشیمان خواهد شد....(263)
آری، این پیش بینی امام همیشه درست از کار در می آمد چه نقشه های مأمون پیوسته نتایج معکوسی به بار می آورد و بجای سست شدن موضع امام، مردم اعتراف می کردند که براستی او شایسته خلافت است نه مأمون. مأمون از شنیدن این چیزها سخت بر می آشفت و چون می دید که کوششهایش به نتیجه نمی رسد روزی بر آن شد که برای رهایی از امام (ع) نقشه تازه ای طرح کند. این بود که پیشنهاد عجیبی را برای این منظور عنوان کرد.

پیشنهاد عجیب

مأمون پیشنهاد کرد که امام از خراسان به بغداد برود. ولی برای آنکه به شگفتی این امر پی ببرید لازم است موقعیت بغداد را خوب در نظر مجسم کنید.
بغداد پناهگاه و مرکز تجمع عباسیان بود که این شهر را همچون دژی برای خود برگزیده بودند. حتی آن دسته از عباسیانی که اقدام مأمون را در زمینه ولیعهدی امام رضا تقبیح می کردند به مجرد انجام بیعت به نفع امام بیدرنگ بغداد را اشغال کرده با خلع مأمون از خلافت و اخراج سهل بن فضل دست بیعت با ابراهیم بن مهدی - معروف به ابن شکله - گشودند. ابن شلکه کارگزار مأمون در بصره بود(264) و یکی از دشمنان سرسخت علی بن ابیطالب به شمار می رفت.
دشمنی ابن شکله با علی (ع) معیار برتری وی بود تا عباسیان او را به جای مأمون، خلیفه خود بخوانند.
اکنون این بغداد است که به علت اعتراض به ولیعهدی امام رضا (ع) اینگونه به تمرد ایستاده است. در چنین شرایطی مأمون از امام (ع) می خواهد که به بغداد برود تا رویاروی سرسختترین دشمنان خود شود و خودش به تنهایی در خراسان آسوده بیارمد.
اما امام جداً این پیشنهاد را رد کرد و مأمون نیز از اصرار خود مأیوس شد.
اکنون این سؤال پیش می آید که چرا مأمون امام را به رفتن اجبار نکرد؟ مگر نمی توانست مانند قبولاندن امر ولیعهدی، در اینجا نیز او را به زور به سوی بغداد روانه سازد؟
پاسخ این است که مأمون از رویدادهای مربوط به ولیعهدی تجربه آموخته بود. چون در آنجا امام رضا (ع) اجبار و اکراه خود را فرصتی برای استفاده بر ضد مأمون قرار می داد. از اینرو او می خواست که این بار امام کاملاً با رضایت خویش به بغداد برود و هرگز از هدف نهایی وی آگاه نگردد. در غیر اینصورت، حرکت وی به بغداد متضمن هیچگونه سودی برای مأمون نبود.
هدف مأمون از رفتن امام به بغداد آن بود که خودش در خراسان تنها بماند و با درگیر ساختن امام در بغداد، آرام به خلافت خویش بپردازد. البته در بغداد امام با مشکلات غیر قابل تحملی مواجه می گشت و بهترین نقطه برای محاصره وی همانجا بود تا مأمون از دستش راحت بیارمد.

سفر مأمون به بغداد

پس از امتناع امام (ع) از رفتن به بغداد، مأمون خود عازم گردید که به آن سامان حرکت کند ولی وزیرش فضل بن سهل و ولیعهدش امام رضا (ع) را نیز همراه خود ببرد.
در آنجا این احتمال وجود داشت که پس از ورود به بغداد ستونی از عباسیان بر خروشند و شورش و بلوا چنان براه اندازند که هرج و مرج در نظام حکومتی پدیدار گردد. در نتیجه عده ای امام را از پیش پا بردارند و به حقد و خشم خویش پایان بخشند.
ولی اگر کسی جرأت اقدام به این کار را نمی نمود ممکن بود قضیه به گونه دیگر جریان یابد. آن اینکه وقتی مردم می دیدند که وجود امام مانع عادی شدن روابط مأمون و عباسیان است، در آن هنگام مأمون مجوزی می یافت تا امام را از ولایتعهدی خلع کند. چه در آن صورت می توانست بگوید که می خواهم بدینوسیله ثبات را به کشور برگردانم و با از بین بردن کینه توزیها جریان امور را بین خود و فرزندان پدرم با دوستان و پیروانشان عادی گردانم.
اگر مأمون به این بهانه امام را خلع می کرد ضربه کوبنده ای بر شهرت و شخصیت وی وارد کرده بود و مأمون از آن پس به رستگاری می رسید.
آری اینها همه ممکن بود، ولی چه سود که مأمون به عباسیانی که در بغداد موضع گرفته بودند، نمی توانست اطمینان کند. چه آنان به حقیقت قصد وی پی نمی بردند و نمی فهمیدند که مأمون اگر برای ولیعهدی امام (ع) از مردم بیعت گرفته بخاطر جلوگیری از ریختن خونهای خود و بقای حکومت در خانواده خودشان بوده است. با آنکه کراراً و به صراحت این حقایق را برایشان نوشته بود ولی آنها موضع وی را درک نمی کردند و پیوسته با شورش و تمرد مزاحمش می شدند.
از سوی دیگر، از امام نیز سخت وحشت داشت چه او با چشم خود شگفتیهای بسیاری از وی دیده بود و می ترسید که نفوذش در عباسیان و دوستداران خویش تمام نقشه ها و بافته های او را به نتایج معکوسی رهنمون شود. خاطره پدرش امام موسی (ع) را از یاد نبرده بود که با آنکه در زندان رشید تحت مراقبت قرار گرفته بود، ولی باز قلوب اطرافیان رشید را تسخیر کرده بود.
مأمون براستی با بن بست عجیبی روبرو شده بود. او که تصمیم گرفته بود کاری کند که شخصیت امام را بتدریج در نظر مردم خوار نماید و برای این منظور تمام سلاحهای خویش را بکار گرفته بود، می دیدند که در همه جا سلاح امام (ع) از او کاری تر است و درک و هشیاریش تمام مکرها و نیرنگهای مأمون را خنثی می گرداند.
بالاخره کار بدانجا کشید که مأمون خود را سزاوار سرزنش حمید بن مهران دانست که روزی به او گفته بود: چقدر بیمناکم از آنکه حکومت از اولاد عباس به اولاد علی منتقل گردد، و چقدر بیمناکم از آنکه او با جادوی خویش دستت را از مملکت بریده و خود زمامش را به دست گیرد. آیا تاکنون کسی مانند تو اینهمه جنایت کرده است؟
بنابراین، چاره چیست؟ چگونه می توان از این بن بست رهایی یافت؟ سرانجام راه حلی به ذهن مأمون رسید که هر چند عواقب خطرناکی در بر داشت ولی بهر حال ناگزیر از اجرای این توطئه بود: