فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

اعتراف مأمون به اولویت خاندان علی

روزی مأمون در مقام آن برآمد که از امام اعتراف بگیرد به اینکه علویان و عباسیان در درجه خویشاوندی با پیغمبر با هم یکسانند، تا به گمان خویش ثابت کند که خلافتش و خلافت پیشینیانش همه بر حق بوده است. اما می دانید نتیجه این بحث چه شد؟ به جای مأمون، این امام بود که موفق گردید از او اعتراف بگیرد که علویان به پیامبر اسلام نزدیکتر می باشند. بنابراین، طبق منطق و باورداشت مأمون و اسلافش باید خلافت و رهبری هم در دست علویان باشد و اما عباسیان همه غاصب و تجاوزگر بوده اند.
داستان از این قرار بود که روزی مأمون و امام رضا (ع) با هم گردش می کردند. مأمون رو به او کرده گفت:
- ای ابوالحسن، من پیش خود اندیشه ای دارم که سرانجام به درست بودن آن پی برده ام. آن اینکه ما و شما در خویشاوندی با پیغمبر یکسان هستیم و بنابراین، اختلاف شیعیان ما همه ناشی از تعصب و سبک اندیشی است.
امام فرمود:
- این سخن تو پاسخی دارد که اگر بخواهی می گویم وگرنه سکوت بر می گزینم.
مأمون اصرار کرد که نه حتماً نظر خود را بگو ببینم که تو در این باره چگونه می اندیشی؟
امام از او پرسید:
- بگو ببینم اگر هم اکنون خداوند پیامبرش محمد را بر ما ظاهر گرداند و او به خواستگاری دختر تو بیاید، آیا موافقت می کنی؟
مأمون پاسخ داد:
- سبحان الله، چرا موافقت نکنم مگر کسی از رسول خدا روی بر می گرداند!
آنگاه بیدرنگ امام افزود:
- بسیار خوب، حالا بگو ببینم آیا رسول خدا می تواند از دختر من هم خواستگاری کند؟
مأمون در دریایی از سکوت فرو رفت و سپس بی اختیار چنین اعتراف کرد:
- آری به خدا سوگند که شما در خویشاوندی بمراتب به او نزدیکترید تا ما(253).
خلاصه آنکه امام (ع) از هر فرصتی سود می جست تا کوششهای مکارانه مأمون را خنثی کند و حقانیت خویش را نسبت به امر خلافت به همه مردم بفهماند. مردم باید می دانستند که ولیعهدی تحفه ای نبود که مأمون در واگذاری آن به امام، سپاسگذاری طلب کند.

موضعگیری هشتم (مفاد دستخط امام بر سند ولیعهدی)

به باور من آنچه امام در سند ولیعهدی نبشت نسبت به موضعگیریهای دیگرش از همه مؤثرتر و مفیدتر بود.
در آن نوشته می بینیم که در هر سطری و بلکه در هر کلمه ای که امام با خط خود نوشته معنایی عمیق نهفته و بوضوح بیانگر برنامه اش برای مواجه شدن با توطئه های مأمون، می باشد.
امام با توجه به این نکته که سند ولیعهدی در سراسر قلمرو اسلامی منتشر می شود، آن را وسیله ابلاغ حقایقی مهم به امت اسلامی قرار داد. از مقاصد و اهداف باطنی مأمون پرده برداشت و بر حقوق علویان پا فشرد و توطئه ای را که برای نابودی آنان انجام می شد، آشکار کرد.
امام در این سند نوشته خود را با جمله هایی آغاز می کند که معمولا تناسبی با موارد مشابه را نداشت. می نویسد: ستایش برای خداوندی است که هر چه بخواهد همان کند. هرگز چیزی بر فرمانش نتوان افزود و از تنفیذ مقدراتش نتوان سر باز زد..
آنگاه بجای آنکه خدای را در برابر این مقامی که مأمون به او بخشیده سپاس گوید با کلماتی ظاهراً بی تناسب با آن مقام پروردگار را چنین توصیف می کند:
او از خیانت چشمها و از آنچه که در سینه ها پنهان است آگاهی دارد.
خواننده عزیز، آیا شما هم مانند من این حقیقت را می پذیرید که امام (ع) با انتخاب این جملات می خواست ذهن مردم را به خیانتها و نقشه های پنهانی توجه دهد؟ آیا با این کلمات به مأمون کنایه نمی زند تا مردم را متوجه هدفهای ناآشکارش بنماید؟
بهر حال، امام دستخط خود را چنین ادامه می دهد:
و درود خدا بر پیامبرش محمد، خاتم پیامبران، و بر خاندان پاک و مطهرش باد..
در آن روزها هرگز عادت بر این نبود که در اسناد رسمی از پی درود بر پیغمبر، کلمه خاندان پاک و مطهرش را نیز بیفزایند. اما امام می خواست با آوردن این کلمات به پاکی اصل و دودمان خویش اشاره کند و به مردم بفهماند که اوست که به چنین خاندان مقدس و ارجمندی تعلق دارد نه مأمون.
بعد می نویسد:
.. امیرالمؤمنین حقوقی از ما می شناخت که دیگران بدان آگاه نبودند.
خوب، این چه حق یا حقوقی بود که مردم حتی عباسیان بجز مأمون آن را درباره امام نمی شناختند؟
آیا مگر ممکن بود که امت اسلامی منکر آن باشند که وی فرزند دختر پیغمبر (ص) بود؟! بنابراین، آیا گفته امام اعلانی به همه امت اسلامی نبود که مأمون چیزی را در اختیارش قرار داده که حق خود او بوده؟ حقی که پس از غصب دوباره داشت به دست اهلش برمی گشت.
آری، حقی که مردم آنرا نمی شناختند حق اطاعت بود. البته امام - در برابر هیچکس حتی مأمون و دولتمردانش در اظهار این حقیقت تقیه نمی کرد که خلافت پیامبر (ص) به علی (ع) و اولاد پاکش می رسید و بر همه مردم واجب است که از آنان اطاعت کنند. این نکته را امام در نیشابور - به شرحی که گذشت - اعلام کرد. او همچنین این حقیقت را در محضر دولتمردان نیز می گفت و در برخی موارد تأکید می کرد که حاضران پیامش را به غایبان برسانند.
در کتاب کافی این روایت آمده که روزی یک ایرانی از امام (ع) پرسید، آیا اطاعت از شما واجب است؟ حضرت فرمود: بلی. پرسید: مانند اطاعت از علی بن ابیطالب؟ فرمود: بلی(254).
و از این قبیل روایات بسیار است.
دیگر از عبارات امام رضا (ع) که در سند ولیعهدی نوشته، اینست: و او (یعنی مأمون) ولیعهدی خود و فرمانروایی این قلمرو بزرگ را به من واگذار کرد البته اگر پس از وی زنده باشم...
امام با جمله البته اگر پس از وی زنده باشم بدون شک اشاره به تفاوت فاحش سنی خود با مأمون می کرد و در ضمن می خواست توجه مردم را به غیر طبیعی بودن آن ماجرا و بیمیلی خودش جلب کند.
امام نوشته خود را چنین ادامه می دهد:
هر کس گره ای را که خدا بستنش را امر کرده بگشاید و ریسمانی را که هم او تحکیمش را پسندیده، قطع کند به حریم خداوند تجاوز کرده است چه او با این عمل امام را تحقیر نموده و حرمت اسلام را دریده است..
امام با این جملات اشاره به حق خود می کند که مأمون و پدرانش غصب کرده بودند. پس منظور وی از گره و ریسمانی که نباید هرگز گسسته شود خلافت و رهبری است که نباید پیوندش را از خاندانی که خدا مأمور این مهم کرده گسست. سپس امام چنین ادامه می دهد:
.. در گذشته کسی این چنین کرد ولی برای جلوگیری از پراکندگی در دین و جدایی مسلمین اعتراضی به تصمیمها نشد و امور تحمیلی به عنوان راه گریز تحمل گردید(255)..
در اینجا می بینیم که گویا امام به مأمون کنایه می زند و به او می فهماند که باید به اطاعت وی درآید و بر تمرد و توطئه علیه وی و علویان و شیعیانش اصرار نورزد. امام با اشاره به گذشته، دورنمای زندگی علی (ع) و خلفای معاصرش را ارائه می دهد که چگونه او را بناحق از صحنه سیاست راندند و او نیز برای جلوگیری از تشتت مسلمانان، بر تصمیمهایشان گردن می نهاد و تحمیلهایشان را نیز تحمل می نمود.
سپس چنین می افزاید:
.. خدا را گواه بر خویشتن می گیرم که اگر رهبری مسلمانان را به دستم دهد با همه بویژه با بنی عباس به مقتضای اطاعت از خدا و سنت پیامبرش عمل کنم، هرگز خونی را بناحق نریزم و نه ناموس و ثروتی را از چنگ دارنده اش بدر آورم مگر در آنجا که حدود الهی مرا دستور داده است..
اینها همه جنبه گوشه زدن به جنایات بنی عباس را دارد که چه نابسامانیهایی در زندگی علویان پدید آوردند و چه جانها و خانواده هایی که به دست ایشان تارومار گردید.
امام تعهد می کند که به مقتضای اطاعت از خدا و سنت پیامبر (ص) با همه و به ویژه با عباسیان رفتار کند و این درست همان خطی است که علی (ع) نیز خود را بدان ملزم کرده بود ولی دیدیم که چگونه همین امر باعث طردش از صحنه سیاست گردید و آن شورای معروف، عثمان را به جای علی به خلافت رسانید.
پیروی از خط و برنامه علی (ع) برای مأمون و عباسیان نیز قابل تحمل نبود و آن را به زیان خود می دیدند چنانکه مفصلاً در فصل تا چه حد پیشنهاد خلافت جدی بود؟ به این مطلب پرداختیم.
بهر حال، امام با ذکر این مطالب تفاوت فاحش میان سبک حکمرانی اهل بیت با سبک سیاست دشمنانشان را بیان می کند.
امام همچنین این جمله را می افزاید: .. اگر چیزی از پیش از خود آوردم، یا در حکم خدا تغییر و دگرگونی درانداختم، شایسته این مقام نبوده خود را مستحق کیفر نموده ام و من به خدا پناه می برم از خشم او... ایراد این جمله برای مبارزه با عقیده رایج در میان مردم بود که علمای ناهنجار چنین به ایشان فهمانده بودند که خلیفه یا هر حکمرانی مصون از هرگونه کیفر و بازخواستی است چه او در مقامی برتر از قانون قرار گرفته و اگر دست به هر جرم و انحرافی بیالاید کسی نباید بر او خرده بگیرد تا چه رسد به قیام بر ضد او.
امام (ع) با توجه به شیوه مأمون و سایر خلفای عباسی می خواهد این معنا را به همگان تفهیم کند که فرمانروا باید پاسدار نظام و قانون باشد نه آنکه مافوق آن قرار بگیرد. از این رو نباید هرگز از کیفر و بازخواست بگریزد.
آنگاه برای اعلام عدم رضایت خویش به قبول ولیعهدی و نافرجام بودن آن بصراحت چنین بیان می دارد: .. جفر و جامعه خلاف آن را حکایت می کنند.. یعنی بر خلاف ظاهر امر که حاکی از دستیابی من به حق امامت و خلافت می باشد، من هرگز آن را دریافت نخواهم کرد.
افزون بر این، امام می خواهد که با ذکر این حقیقت به رکن دوم از ارکان امامت امامان راستین اهلبیت نیز اشاره کند که عبارت است از آگاهی به امور غیبی و علوم ذاتی که خداوند تنها ایشان را بدین جهت بر دیگران امتیاز بخشیده است.
جفر و جامعه دو جلد از کتابهایی است که رسول اکرم (ص) بر امیرالمؤمنین علی (ع) املا فرموده و او نیز آنها را به خط خود نوشته است. امامان برخی از این کتابها را به برخی از شیعیان پر ارج خویش نشان داده و در موارد متعددی در احکام بدانها استناد جسته اند(256).
امام (ع) پس از اعلام کراهت و اجبار خویش در قبول ولیعهدی با صراحت کامل می نویسد: .. ولی من دستور امیرالمؤمنین (یعنی مأمون) را پذیرفتم و خشنودیش را بدین وسیله جلب کردم.. معنای این عبارت آن است که اگر امام ولیعهدی را نمی پذیرفت به خشم مأمون گرفتار می آمد و همه نیز معنای خشم خلفای جور را بخوبی می دانستند که برای ارتکاب جنایت و تجاوز، به هیچ دلیلی نیازمند نبودند. و بالاخره امام (ع) در پایان دستخط خویش بر ظهر سند ولیعهدی تنها خدای را بر خویشتن شاهد می گیرد و هرگز مأمون یا افراد دیگر حاضر در آن مجلس را به عنوان شهود برنمی گزیند؛ چه می دانست که در دلهایشان نسبت به وی چه می گذشت. اهمیت این نکته آنجا روشن می شود که می بینیم مأمون با خط خویش سند مزبور را می نویسد آن هم با متنی بسیار طولانی و بعد به امام می گوید: موافقت خود را با خط خویش بنویس و خدا و حاضرین را نیز شاهد بر خویشتن قرار بده.
آری، کسانی که در آن ایام و در چنان شرایطی می زیستند بخوبی مقاصد امام را از جملاتی که بر ظهر سند ولیعهدی نوشته بود می فهمیدند و خیلی بهتر از ما کلمه این دستخط را در ذهن خود هضم می کردند.

موضعگیری نهم

امام (ع) برای پذیرفتن مقام ولیعهدی شروطی قایل شد که طی آنها از مأمون چنین خواسته بود:
امام هرگز کسی را بر مقامی نگمارد و نه کسی را عزل و نه رسم و سنتی را نقض کند و نه چیزی از وضع موجود را دگرگون سازد، و از دور مشاور در امر حکومت باشد.(257)
مأمون نیز به تمام این شروط پاسخ مثبت داد. بنابراین، می بینیم که امام بر پاره ای از هدفهای مأمون خط بطلان می کشد زیرا اتخاذ چنین موضع منفی دلیل گویایی بود بر امور زیر:
الف: متهم ساختن مأمون به برانگیختن شبهه ها و ابهامهای بسیاری در ذهن مردم.
ب: اعتراف نکردن به قانونی بودن سیستم حکومتی وی.
پ: سیستم موجود هرگز نظر امام را به عنوان یک نظام حکومتی تأمین نمی کرد.
ت: مأمون بر خلاف نقشه هایی که در سر پرورانده بود، دیگر با قبول این شروط نمی توانست کارهایی را به دست امام انجام دهد.
ث: امام هرگز حاضر نبود تصمیمهای قدرت حاکمه را مجرا سازد.
ج: نهایت پارسایی و زهد امام که با جعل این شروط به همگان آن را اثبات کرد. آنان که امام را بخاطر پذیرفتن ولیعهدی به دنیادوستی متهم می کردند با توجه به این شروط متقاعد گردیدند که بالاتر از این حد درجه ای از زهد قابل تصور نیست. امام نه تنها پیشنهاد خلافت و ولیعهدی را رد کرده بود بلکه پس از اجبار به پذیرفتن ولیعهدی، با قبولاندن این شروط به مأمون خود را عملاً از صحنه سیاست به دور نگاه داشت.(258)