فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

مأمون خود دلیل می آورد

شایان تذکر آنکه مأمون هرگز خود را آماده پاسخ به این سؤالها نکرده چه می بینیم در توجیه اقدام خویش منطق استواری برنگزیده بود. او گاهی می گفت که می خواهد پاداش علی بن ابیطالب را در حق اولادش منظور بدارد(241).
گاهی می گفت انگیزه اش اطاعت از فرمان خدا و طلب خشنودی اوست که با توجه به علم و فضل و تقوای امام رضا می خواهد مصالح امت اسلامی را تأمین کند(242).
و زمانی هم می گفت که او نذر کرده در صورت پیروزی بر برادر مخلوعش امین، ولیعهدی را به شایسته ترین فرد از خاندان ابیطالب بسپرد(243).
این توجیه های خام همه دلیل بر عدم توجه مأمون بود به پیشبینی های لازم جهت پاسخ به سؤالهای انتقادآمیز؛ و از اینروست که آنها را در تناقض و ناهماهنگی می یابیم.
هر چند کتابهای تاریخی به دو سؤالی که ما عنوان کردیم نپرداخته اند، ولی ما شواهد بسیاری یافته ایم بر این مطلب که مردم نسبت به آنچه که در دل مأمون می گذشت، بسیار شک روا می داشتند. از باب مثال، صولی و قفطی و دیگران داستان عبدالله بن ابی سهل نوبختی ستاره شناس را چنین نقل کرده اند که وی برای آزمایش مأمون اظهار داشت که زمان انتخاب شده برای بستن بیعت ولیعهدی، از نظر ستاره شناسی، مناسب نمی باشد. اما مأمون که اصرار داشت بیعت حتماً باید در همان زمان بسته شود برای هرگونه تأخیر یا تغییری در وقت، وی را به قتل تهدید می کرد(244).

امام هدفهای مأمون را می شناخت

در فصل پیشنهاد خلافت و امتناع امام از پذیرفتن آن موضع او را بیان کردیم. در آنجا دریافتیم که امام به جای موضع سازشگرانه یا موافق در برابر پیشنهاد خلافت، خیلی سرسختانه مقاومت می کرد.
چرا؟ زیرا که او بخوبی دریافته بود که در برابر یک بازی خطرناکی قرار گرفته که در بطن خود مشکلات و خطرهای بسیاری را هم برای خود او، هم برای علویان و هم برای سراسر امت اسلامی، می پرورد. امام به خوبی می دانست که قصد مأمون ارزیابی نیت درونی اوست یعنی می خواست بداند آیا امام براستی شوق خلافت در سر می پروراند، که اگر اینگونه است هر چه زودتر به زندگیش خاتمه دهد. آری، این سرنوشت افراد بسیاری پیش از این بود، مانند محمد بن محمد بن یحیی بن زید (همراه ابوالسرایا)، محمد بن جعفر، طاهر بن حسین، و دیگران.. و دیگران..
از این گذشته، مأمون می خواست پیشنهاد خلافت را زمینه ساز برای اجبار بر پذیرفتن ولیعهدی بنماید. چه همانگونه که در فصل شرایط بیعت گفتیم چیزی که هدفها و آرزوهای وی را بر می آورد قبول ولیعهدی از سوی امام بود نه خلافت.
پس به این نتیجه می رسیم که مأمون هرگز در پیشنهاد مقام خلافت جدی نبود ولی در پیشنهاد مقام ولیعهدی چرا.

پاسخ به سؤال دوم

سؤال این بود:
اگر امام پیشنهاد مأمون را جدی تلقی کرده خلافت را می پذیرفت، در آن صورت مأمون چه موضعی اتخاذ می کرد؟
ممکن است پاسخ اینگونه دهیم که مأمون بخوبی خود را آماده مقابله با هرگونه رویداد از این نوع کرده بود، و اساساً می دانست که برای امام غیر ممکن است که در آن شرایط پیشنهاد خلافت را بپذیرد، چه هرگز آمادگی برای این کار را نداشت و اگر هم تن به آن در می داد عملی افتخارآمیز و غیر قابل توجیه بود.
امام می دانست که اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دست بگیرد باید به عنوان رهبر راستین ملت، حکومت حق و عدل را بر پا کند، یعنی احکام خدا را مانند جدش پیامبر (ص) و پدرش علی (ع) مو به مو به مرحله اجرا در آورد. ولی چه باید کرد که مردم توان پذیرفتن چنان حکومتی را نمی داشتند. درست است که به لحاظ احساسات همراه اهلبیت بودند، ولی هرگز تربیت صحیح اسلامی نیافته بودند تا بتوانند احکام الهی را به آسانی پذیرا شوند. ملتی که به زندگی در حکومت عباسی و پیش از آن به شیوه حکومت بنی امیه خو گرفته بودند، اجرای احکام خداوند امری نامأنوس برایش به شمار می رفت و از این رو به زودی سر به تمرد بر می آورد.
مگر علی (ع) نبود که می خواست احکام خدا را بر مردمی اجرا کند که خودشان آنها را از زبان پیغمبر (ص) شنیده بودند، ولی به جای حرف شنوی با آن همه تمرد و مشکل برخورد کرد؟ اکنون پس از گذشتن دهها سال و خو گرفتن مردم با کژی و انحراف و عجین شدن سنتهای ناروا با روح و زندگی مردم، چگونه امام رضا (ع) می توانست به پیروزی خود امیدوار باشد؟
همچنین، در جایی که ابومسلم جان شصت هزار نفر را در زندانها گرفته بود و این قربانیان افزون بر صدها هزار قربانی دیگرش بود که در میدانهای جنگ طعمه شمشیرهای سپاهیانش گردیده بودند..
در جایی که شورش ابوالسرایا مأمون را به تحمل هزینه و ضایعات دویست هزار سرباز مجبور ساخته بود..
و در جایی که هر روز از هر گوشه ای علیه حکومتی که درست در مسیر شهوات مردم گام بر می داشت، ندایی به اعتراض برمی خاست..
در چنین شرایطی آیا امام می توانست خود را مصون از تمرد هواپرستان - که بیشتر مردم بودند - و نیز کید دشمنان بداند. شکی نبود که تعداد این گروه افراد پیوسته رو به افزونی می نهاد و در برابر امام به خاطر حکومت و روشی که با آن بیگانگی داشتند، صف آرایی می کردند.
درست است که دلهای مردم با امام رضا (ع) بود، ولی شمشیرهایشان بزودی علیه خود او از نیامها در می آمد، درست همانگونه که با پدران وی اینچنین کردند. یعنی هر بار که حکومتی از نظر شهوات و خواهشهای صرف مادی خوشایند مردم نبود چنین عکس العمل شومی در برابرش ابراز می کردند.
حکومت امام رضا اگر می خواست کاری اساسی انجام دهد باید ریشه انحراف و فساد را بخشکاند. و برای این منظور پیش از هر چیز باید دست غاصبان را از اموال مردم کوتاه کرده، زورگویان را بر جای خودشان بنشاند. همچنین باید هر صاحب مقامی را که به ناحق بر مسندی نشسته بود، از جایگاهش پایین بکشد.
علاوه بر این، اگر می خواست افراد را بر پستها و مقامهای مملکتی بگمارد هرگونه عزل و نصبی را طبق مصالح امت اسلامی انجام می داد و نه مصلحت شخص فرمانروایان یا قبیله ها. در آن صورت، طبیعی بود که قبایل بسیاری را بر ضد خود می شورانید، چه رهبرانشان - چه عرب و چه فارس - نقش مهمی در پیروزی هر نهضتی بازی کرده تداوم و کامیابی هر حکومتی را نیز تضمین می کردند.
بنابراین، اگر قرار بود امام در پاسداری از دین خود ملاحظه کسی را نکند، و از سوی دیگر موقعیت خود را نیز در حکومت اینگونه ضعیف می یافت و خلاصه نیرو و مدد کافی برای انجام مسؤولیتها برای خویشتن نمی دید، پس حکومتش چه زود با نخستین تند بادی که برمی خاست، از هم فرو می ریخت. مگر آنکه می خواست نقش حاکم مطلق را بازی کند که برای سلطه و قدرت خویش هیچ قید و حدی را نشناسد.
اینها که گفتیم رویدادهای احتمالی در زمانی بود که فرض می کردیم امام رضا در آن شرایط خلافت را می پذیرفت و مأمون و دیگر عباسیان هم ساکت نشسته، نظاره گر اوضاع می شدند. در حالی که این فرض حقیقت ندارد، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حکومت، به شدیدترین عکس العملها دست می یازیدند.
اکنون پاسخ دیگری برای سؤال عنوان شده بیابیم. مأمون در آن زمان همه قدرت را قبضه کرده بود و عملاً همه گونه وسایل و امکانات را در اختیار داشت. حال اگر شیوه حکمرانی امام را رضایتبخش نمی دید، براحتی می توانست حساب خود را تصفیه کند و وسایل سقوط امام را فراهم آورد. بنابراین، می بینیم که امام بیش از دو راه نداشت: یا باید به مسؤولیت واقعی خود پایبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ریشه ای در تمام سطوح انجام بدهد و مأمون و دارودسته اش را نیز همین گونه تصفیه کند. یا آنکه مسؤولیت فرمانروایی را تنها در حدود اجرای خواستهای مأمون بپذیرد، و در واقع این مأمون و دارودسته فاسدش باشند که حکمران حقیقی بشمار روند.
در صورت اول، امام خویشتن را در معرض نابودی قرار می داد، چه نه مردم و نه مأمون و افرادش هیچکدام تاب تحمل چنان نظامی را نداشتند و به همین بهانه کار امام را می ساختند.
در صورت دوم، جریان امر بیشتر به زیان امام و علویان و تمام امت اسلامی تمام می شد، چه اهداف و آمال مأمون از طریق تمام وسایل ممکن اجرا می شد.
علاوه بر اینها، اینکه مأمون خلافت را به امام رضا (ع) عرضه می داشت معنایش آن نبود که خود از هرگونه امتیازی چشم پوشیده بود، و دیگر هیچگونه سهمی در حکومت نمی طلبید. بلکه بر عکس برای خود مقام وزارت یا ولیعهدی امام را در نظر گرفته بود مأمون می خواست امام را بر مسند یک مقام ظاهری و صوری بنشاند و خود در باطن تعزیه گردان صحنه ها باشد. در این صورت نه تنها ذره ای از قدرتش کاسته نمی شد که موقعیتی نیرومندتر هم می یافت. مأمون در زیرکی نابغه بود و نقشه تفویض خلافت به امام به منظور رهانیدن مقام خود از هرگونه آسیب پذیری، طرح شده بود. او می خواست از علویان اعتراف بگیرد که حکومتش قانونی است و بزرگترین شخصیت در میان آنان را در این بازی و صحنه سازی وارد کرده بود.