فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

نامه فضل بن سهل به امام

این نامه بازگو کننده چند نکته مهم است که برخی از آنها را استخراج کرده برایتان بازگو می کنیم:
1 - استعمال لقب رضا در این نامه جالب توجه است. این لقب را مأمون به امام (ع) داده بود، ولی نحوه استعمال مطلق این لقب در نامه فضل این نکته را می رساند که مأمون به الهام از او بوده که رضا را برای امام، لقب قرار داده است.
2 - نامه برای جلب اطمینان امام به این موضوع پرداخته که ماجرای ولیعهدی وی یک بازی مأمونی نبوده، بلکه نتیجه کوششهای فضل بوده و جایی برای نگرانی هرگز وجود ندارد. در هر صورت، این تضمینی بود که از سوی وی و مأمون گرفته شده و دیگر هیچگونه مقاومت و ممانعتی از سوی امام فایده ندارد.
3 - در نامه مزبور جمله ها و الفاظ به گونه ای انتخاب شده که خوشایند ذوق امام (ع) باشد، یعنی با عقاید دینی و شیعی او هماهنگ آمده و در ضمن عقاید شایع میان مردم را که خلافت پیغمبر را حق عباسیان می دانستند، نقض نمی کند.
آنگاه فضل کوشیده تا به امام این نکته را بقبولاند که هر چند او و مأمون تصمیم به ولایتعهدیش گرفته اند ولی دیدگاه هر یک با دیگری متفاوت است. فضل مدعی است که: راز این ولیعهدی این است که تو فرزند رسول خدا، ره یافته و شایسته پیشوایی هستی. در این کار حق خودت به تو پس داده می شود. اما به نظر مأمون، تو شریک در خلافت او بوده، به لحاظ نسب برادرش هستی و از همه مردم به آنچه او در اختیار دارد، سزاوارتری.
با این عبارات سهل می کوشید تا محبت و اطمینان امام را نسبت به خود جلب کند.
4 - در پایان، از امام می خواهد که بمجرد خواندن نامه آن را بر زمین نگذارد مگر آنکه رهسپار مقر مأمون گردد و این را به دلیل حفظ مصالح ملت تأکید می کند. وی چنین باور داشت که اگر پای مصالح ملت را به میان بکشد، امام قبول ولیعهدی را وظیفه خود دانسته، لحظه ای درنگ نمی کند.

چند نکته مهم

اکنون پیش از بررسی علل بیعت باید چند نکته مهم را از نظر بگذرانیم:
الف - طبیعی است که چنین اقدامی از سوی مأمون خشم عباسیان را برمی انگیخت؛ کسانی که از پیش تخم کینه می کاشتند و برادرش امین را بر ضد او حمایت می کردند. در برافروختگیشان همین بس که از شنیدن این خبر صاعقه آسا حاضر شدند فرد دون همتی همچون ابراهیم بن شکلة آوازه خوان، بر ایشان خلیفه بشود. آنها فرد باکفایتی نداشتند که بازیهای سیاست و زیرکی و نیرنگی دولتمردان را بتواند درک کند.
ب - ولی از اینهمه وحشت چه سود اگر خلافت بکلی از میانشان رخت بر می بست و خونهایشان نیز پیوسته بر زمین ریخته می شد. مأمون در نامه خود به عباسیان این نکته را چنین بیان داشته: علت اینکه خواستم برای علی بن موسی بیعت بگیرم، گذشته از لیاقت ذاتی وی این بود که خواستم با ایجاد دوستی بین خود و ایشان، خونهای شما حفظ شده و حمایتتان کرده باشم....
شبیه این مطلب در اصل سند ولایتعهدی نیز بیان شده است.
بنابراین، آنان می باید کمتر خشمناک می شدند، چه در پایان کار حتماً خوشحالی فراوان می یافتند، یعنی آنگاه که به حقیقت امر پی برده می فهمیدند که بازی مأمون بخاطر ابقای عباسیان بر تخت حکمرانی و نابود ساختن بزرگترین دشمنشان می بود. شگردی که مأمون برگزیده بود به مراتب از برخورد مسلحانه اش با دشمن سودمندتر بود.
ج - حق آن است که بگوییم انتخاب امام رضا از سوی مأمون بعنوان ولیعهد، شگرد موفقیت آمیزی بود. بعداً این موضوع را توضیح می دهیم. این خود دلیل بر زیرکی و تدبیر مأمون بود که می دانست چگونه با مشکلات دست و پنجه نرم کند.
د - انتخاب امام برای ولیعهدی، که جز با تهدید به قتل پذیرفته نشد، در ابتدای امر مشکلات و دردسری بزرگ برای مأمون در بر داشت. ولی باید به این نکته توجه داشته باشیم که امام بزرگترین منبع خطر برایش بشمار می آمد که در میان طبقات مختلف از امت اسلامی نفوذ بسیاری داشت.
مأمون هرگز چنین انتخابی نکرد مگر پس از آنکه مطمئن گردید که خلافت در خانواده خودش باقی می ماند. امام (ع) بیست و دو سال از او بزرگتر بود و این خود یکی از دلایل اطمینانش به این امر بود که در صورت جریان طبیعی امور و مصون ماندن خلیفه از توطئه ها و سوء قصدها، بعید می نمود که ولیعهد چنانی روزی به خلافت دست یابد.
ه - بنابراین، آنچه که او اقدام کرده بود هرگز انتظارش نمی رفت، چه او برادر خود را به خاطر خلافت به قتل رسانده و خود نیز از دشمنان اهلبیت به شمار می رفت. لذا نیاز به آن داشت که صدق و اخلاص خود را اثبات کند و برای این منظور دست به انجام چند کار بزند:
نخست آنکه جامه سیاه را که شعار عباسیان بود، از تن بدر آورد و جامه سبز پوشید. سبز شعار علویان بود که می گفتند، لباس اهل بهشت سبز است.(225) البته دوران این تظاهر با درگذشت امام رضا بسر رسید و مأمون چون به بغداد بازگشت، پس از گذشت هشت روز، به قول بیشتر مورخان، و یا سه ماه مجدداً جامه سیاه را به تن کرد.
دوم آنکه دستور داد به نام امام رضا (ع) سکه بزنند.
سوم آنکه دختر خود را برغم آنکه چهل سال از امام (ع) کوچکتر بود، به زناشویی وی در آورد. همچنین دختر دیگرش را به همسری امام جواد درآورد که هنوز صغیر و طفل هفت ساله ای بود(226).
شاید هم هدف از این ازدواجها گماشتن مأموران داخلی بر خانواده امام می بود و این زنان می توانستند وسیله نابودی امام نیز واقع بشوند، چنانکه در مورد امام جواد همسرش بود که او را مسموم ساخت. مأمون می خواست همین نقش را درباره وزیرش فضل بن سهل نیز اجرا کند، یعنی دخترش را به او تزویج کند ولی هر چه کرد، فضل زیر بار نرفت.
چهارم آنکه، بظاهر برای امام بسیار احترام و تجلیل قایل می شد و علویان را نیز بسی اکرام می نمود، وی خودش می گفت که اینها نشانه سیاست و زیرکی اوست و منظوری جز رسیدن به هدفهای سیاسی ندارد.
و - مأمون در تمام این جریانها مطمئن بود که هیچکدام از آنها - حتی بیعت به نفع امام - به زیان وی تمام نمی شود. چه مصمم شده بود که به شیوه های خاص خود طی یک نقشه دراز مدت، امام را کم کم از صحنه بیرون براند. خود او تصریح کرده بود که می خواهد طوری گام بردارد که امام را در نظر مردم بی لیاقت برای امر خلافت جلوه دهد. بعداً در این باره سخن خواهیم داشت.

هدفهای مأمون از بیعت

چشمداشت مأمون از گرفتن بیعت برای ولایتعهدی امام رضا (ع) تأمین هدفهایی بود که به اجمال ذیلاً بیان می گردد:
نخستین هدف
احساس ایمنی از خطری که او را از سوی شخصیت امام رضا (ع) تهدید می کرد. شخصیتی نادر که نوشته های علمیش در شرق و غرب نفوذ فراوان داشت و نزد خاص و عام - به اعتراف مأمون - از همه محبوبتر بود. در صورت ولیعهدی، او دیگر نمی توانست مردم را به شورش یا هرگونه حرکت دیگری بر ضد حکومت، دعوت کند.
هدف دوم
شخصیت امام باید تحت کنترل دقیق وی قرار گیرد، و از نزدیک هم از داخل و هم از خارج این کنترل بر او اعمال گردد، تا آنکه کم کم راه برای نابود ساختن وی به شیوه های مخصوصی هموار شود. مثلاً همانگونه که گفتیم یکی از انگیزه های مأمون در تزویج دخترش این بود که در زندگی داخلی امام مراقبی را بگمارد که هم مورد اطمینان او باشد و هم جلب اعتماد بنماید.
افزون بر این، چشمهای دیگری نیز از سوی مأمون برای مراقبت امام رضا گماشته شده بودند که تمام حرکات و اعمال وی را گزارش می کردند. یکی از آنها هشام بن ابراهیم راشدی بود که از نزدیکان امام به شمار رفته، کارهایش همه به دست وی انجام می گرفت. ولی هنگامی که امام را به مرو بردند، هشام با ذوالرئاستین و مأمون تماس گرفت و موقعیت ویژه خود را به آنان عرضه کرد. مأمون نیز او را بعنوان دربان امام قرار داد. از آن پس تنها کسی می توانست امام را ملاقات کند که هشام می خواست. در نتیجه، دوستان امام کمتر به او دسترسی پیدا می کردند....(227).
هدف سوم
مأمون می خواست امام چنان به او نزدیکی پیدا کند که براحتی بتواند او را از زندگی اجتماعی محروم ساخته، مردم را از او دور بگرداند. تا آنان تحت تأثیر نیروی شخصیت امام، علم، حکمت و درایتش قرار نگیرند.
از این مهمتر آنکه مأمون می خواست امام را از شیعیان و دوستانش نیز جدا سازد تا با قطع رابطه شان با او به پراکندگی افتند و دیگر نتوانند دستورهای امام را دریافت نمایند.
هدف چهارم
همزمان با آنکه مأمون می خواست خود را در پناه وجود امام از خشم و انتقام مردم علیه بنی عباس مصون بدارد، همچنین می خواست از احساسات مردم نسبت به اهلبیت - که پس از برافروختن شعله جنگ بین او و برادرش پیوسته رو به تزاید نهاده بود - نیز به نفع خویشتن و در راه مصالح حکومت عباسی، بهره برداری کند.
به دیگر سخن، مأمون از این بازی می خواست پایگاهی نیرومند و گسترده و ملی برای خود کسب کند. او چنین می پنداشت که به همان اندازه که شخصیت امام از تأیید و نفوذ و نیرومندی برخوردار بود، حکومت وی نیز می توانست با اتصال به او در میان مردم جا باز کند.
دکتر شیبی می نویسد: امام رضا پس از ولیعهد شدن دیگر تنها پیشوای شیعیان نبود، بلکه اهل سنت، زیدیه و دیگر فرقه های متخاصم شیعه، همه بر امامت و رهبری وی اتفاق کردند(228).
هدف پنجم
نظام حکومتی در آن ایام نیاز به شخصیتی داشت که عموم مردم را با خشنودی به سوی خود جلب کند. در برابر آن افراد کم لیاقت و چاپلوسی که بر سر خوان حکومت عباسی فقط به منظور طلب شهرت و طمع مال گرد آمده بودند و حال و مآلشان بر همگان روشن بود، وجود چنان شخصیتی عظیم یک نیاز مبرم بود. بویژه آنکه به لحاظ منطق در برابر هجوم علمای سایر ادیان با شکست مواجه می شدند. هنگام بروز ضعف و پراکندگی در دستگاه دولتی، متفکران سایر ادیان بر فعالیت خود بسی افزوده بودند.
بنابراین، حکومت در آن ایام به دانشمندان لایق و آزاداندیش نیاز داشت نه به یک مشت آدم چاپلوس و خشک و تهی مغز. لذا می بینیم که اصحاب حدیث متحجر را از خود می راند، و برعکس، معتزلیانی چون بشر مریسی و ابوالهذیل علاف را به خویشتن جذب می کرد. با این همه، تنها شخصیت علمی که درباره برتری علمیش توأم با تقوا و فضیلت، کسی تردید نداشت امام رضا (ع) بود. این را خود مأمون نیز اعتراف کرده بود. بنابراین، حکومت به وی بیش از هر شخصیت دیگری احساس نیاز می کرد.
هدف ششم
اوضاع پر آشوب آن زمان که آشوب و بلوا و شورشها از هر سو مردم را فرا گرفته بود، ایجاب می کرد که ذهن آن را به طرقی از حقیقت آنچه که در متن جامعه می گذرد، منصرف گردانند. تا بدین وسیله و با توجه به رویدادهای مهم مشکلات حکومت و ملت کمتر احساس شود.
هدف هفتم
بنابر آنچه که گفته شد دیگر برای مأمون طبیعی بود که مدعی شود - چنانکه در سند ولایتعهدی مدعی شده - که هدف از تمام کارها و اقداماتش چیزی غیر از خیر امت و مصالح مسلمانان نبوده. حتی در کشتن برادرش نمی خواسته فقط به ریاست و حکومت دست یابد، بلکه بیشتر هدفش تأمین مصالح عمومی مسلمانان بوده است. دلیل بر این ادعا آن است که چون خیر ملت را در جدا ساختن خلافت از عباسیان و تسلیم آن به بزرگترین دشمن این خاندان یافت، هرگز درنگ نکرد و با طیب خاطر، به گفته خویش، این عمل را انجام داد. بدین وسیله، مأمون کفاره گناه زشت خود را که قتل برادر بود و بر عباسیان هم بسیار گران تمام می شد، پرداخت.
با این عمل رابطه امت را با خلافت استوار کرده اعتمادشان را در این راه جلب نمود، بگونه ای که دل و دیده مردم متوجه آن گردید. مردم بدین امر دل بسته بودند که دستگاه خلافت از آن پس با آنان و در خدمتشان خواهد بود.
در نتیجه، مأمون با این شگرد توانسته بود برای هر اقدامی که در آینده ممکن بود انجام دهد، حمایت مردم را جلب کند هر چند که آن اقدام نامأنوس و یا نامعقول جلوه نماید.
بهر حال، از آنچه که گفتیم دو نتیجه به بار می آید:
نخست: پس از این اقدامات از سوی مأمون، دیگر منطقی نمی نمود که اعراب به دلیل رفتار پدر یا برادر و یا سایر پیشینیانش باز هم از دست او عصبانی باشند. چه هر کس در گرو عملی است که خود انجام می دهد نه دیگری.
چگونه بر اعراب روا بود که مأمون را مورد خشم خود قرار دهند و حال آنکه خلافت را به آنان یعنی به ریشه دارترین خانواده در میانشان برگرداند، و عملاً نشان داد که جز صلاح و نیکی برای عرب و غیر عرب نمی خواهد.
از این رو، دیگر جای شگفتی نبود اگر اعراب بیعت با امام رضا را با روحی سرشار از خشنودی پذیرفتند.
دوم: اما ایرانیان، بویژه اهالی خراسان و کسانی که شیعه علویان بودند، برای مأمون ادامه یاریش را تضمین کردند چه او برایشان بزرگترین آرزوها را عملی ساخته و ثابت کرده بود نسبت به شخصی که محبوبترین انسانها نزد ایشان است، مهر می ورزد و اینکه در نظر او فرقی میان عرب و عجم یا عباسی و غیر عباسی وجود ندارد. او فقط به مصالح امت می اندیشد و بس.
هدف هشتم
مأمون می خواست با انتخاب امام رضا به ولیعهدی خویش، شعله شورشهای پی در پی علویان را که تمام ایالات و شهرها را فرا گرفته بود، فرو نشاند. براستی همینگونه هم شد، چون پس از انجام بیعت تقریباً دیگر هیچ قیامی صورت نگرفت، مگر قیام عبدالرحمن بن احمد در یمن، و تازه انگیزه آن ظلم والیان آن منطقه بود که به مجرد دادن قول رسیدگی به خواستهایش، او نیز بر سر جای خود نشست.
در اینجا چند نکته را هم باید افزود:
الف: موفقیت مأمون تنها در فرونشاندن این شورشها نبود، بلکه اعتماد بسیاری از رهبران و هواخواهانشان را نیز به سوی خود جلب کرد.
ب: به علاوه، بسیاری از این رهبران و پیروانشان با مأمون بیعت هم کردند. اساساً بیشتر مسلمانان که تا آن زمان مخالف او بودند، از در اطاعت در آمدند. این خود بدون تردید یکی از بزرگترین آرزوهای مأمون بود.
ج: بیشتر قیامهایی که بر ضد مأمون صورت می گرفت، از سوی اولاد حسن بود، به ویژه آنانی که آیین زیدیه را پذیرفته بودند. لذا او می خواست که در برابر ایشان ایستادگی کرده، برای همیشه خود و آیینشان را به نابودی کشاند.
در آن زمان، مذهب زیدیه بسیار رواج پیدا کرده بود و هر روز نیز دامنه اش گسترده تر می شد. شورشگران زیدی نفوذ فراوانی در میان مردم داشتند، به طوریکه حتی مهدی یک نفر زیدی را به نام یعقوب بن داود، به وزارت خود گماشته و تمام امور خلافتش را به دست وی داده بود.(229)
مورخان این مطلب را به صراحت نوشته اند که اصحاب حدیث همگی همراه با ابراهیم بن عبدالله بن حسن قیام کرده و یا فتوا به همیاریش در این قیام داده بودند(230).
بهر حال، چیزی که برای مأمون مهم بود تار و مار کردن زیدیه و در هم شکستن شوکت و ارجشان، از طریق اخذ بیعت با امام رضا (ع) بود. او حتی با دادن لقب رضا به امام قصد خلع شعار از آنان را کرده بود که پیوسته از آغاز دعوت و قیام خویش فریاد برآورده، می گفتند: رضا و خشنودی خاندان محمد(231). در برابر این اشعار، مأمون به امام لقب رضا را داد تا به همه بفهماند که اکنون رضای خاندان محمد به دست وی تحقق یافته و از این پس دیگر هرگونه دعوتی در این زمینه خالی از محتواست. بدینوسیله بود که مأمون ضربه بزرگی به زیدیه فرود آورد.
هدف نهم
پذیرفتن ولیعهدی از سوی امام رضا (ع) پیروزی دیگری هم برای مأمون به ارمغان آورد. آن اینکه بدینوسیله توانست از سوی علویان اعتراف بگیرد که حکومت عباسیان از مشروعیت برخوردار است. این موضوع را مأمون نیز خود به صراحت گفته بود: ما او را ولیعهد خود قرار دادیم تا.... ملک و خلافت را برای ما اعتراف کند.....
جنبه منفی این اعتراف از نظر مأمون آن بود که امام رضا (ع) با پذیرفتن این مقام اقرار می کرد که خلافت هرگز به تنهایی برای او نیست و نه برای علویان بدون مشارکت دیگران. بنابراین، مأمون دیگر خوب می توانست با همان سلاحی که علویان در دست داشتند، با خودشان مبارزه کند. از آن پس دیگر دشوار بود که کسی دعوت به یک شورش را علیه حکومتی که اینگونه به مشروعیتش اعتراف شده بود، اجابت کند.
تازه مأمون به نحوی برداشت کرده بود که از این اعتراف منحصر بودن حکومت برای عباسیان را نتیجه بگیرد و برای علویان هرگز بهره ای نبود. ولیعهدی امام رضا (ع) فقط جنبه لطف و گشاده دستی داشت و به انگیزه ایجاد پیوند میان خاندان عباسی و علوی صورت می گرفت. هدف آن بود که زنگار کدورتها از دل مردم بخاطر آنچه که از سوی رشید و اسلافش بر سر ایشان آمده بود، زدوده شود.
لازم به تذکر است که گرفتن اینگونه اعتراف از امام رضا (ع) بمراتب زیانبارتر و خطرناکتر بود بر جان علویان تا شیوه های کشتار و غارت و تبعیدی که امویان علیه این خاندان در پیش گرفته بودند.
هدف دهم
مأمون، به گمان خود، از امام رضا قانونی بودن اقدامات خود را در مدت ولایتعهدی، بطور ضمنی تأیید گرفت، و همان تصویری را که خود می خواست از حکومت و حاکم در برابر دیدگان مردم قرار داد. وی در تمام محافل تأکید می کرد که فقط حاکم اوست و اقداماتش نیز چنین و چنان است. دیگر کسی حق نداشت آرزوی حکمران دیگری بکند حتی اگر به خاندان پیغمبر تعلق می داشت.
بنابراین، سکوت امام در برابر اعمال هیأت حاکمه در ایام ولایتعهدی، بعنوان رضایت و تأیید وی تلقی می شد. در آن صورت، مردم براحتی می توانستند ماهیت حکومت خود امام یا هر علوی دیگری که ممکن بود روزی بر سر کار آید، پیش خود مجسم کنند. حال اگر قرار است که شکل و محتوا و اساس یکی باشد و فقط در نام و عنوان اختلافی رخ دهد، مردم چرا خود را به زحمت انداخته دنبال چیزی که وجود خارجی ندارد، یعنی حکومتی برتر و حکمرانانی دادگسترتر، بگردند.
هدف یازدهم
پس از دستیابی به تمام هدفهایی که مأمون از ولیعهدی امام رضا (ع) منظور کرده بود، نوبت به اجرای بخش دوم برنامه جهنمیش فرا می رسید. آن اینکه آرام آرام و بی آنکه شبهه ای برانگیزد به نابود ساختن علویان از طریق نابودی بزرگترین شخصیت ایشان، اقدام کند. او باید این کار را بکند تا برای همیشه از منشأ خطر و تهدید علیه حکومتش، رهایی یابد.
مأمون تصمیم گرفت که نظر مردم را از علویان برگرداند و حس اعتماد و مهرشان را از آنان بزداید، ولی البته به گونه ای که احساساتشان را هم جریحه دار نکرده باشد.
اجرای این هدف از آنجا شروع شد که مأمون کوشید تا امام رضا (ع) را از موقعیت اجتماعی که داشت، ساقط گرداند. کم کم کاری کند که به مردم بفهماند او شایستگی برای جانشینی وی را ندارد. این موضوع را مأمون نزد حمید بن مهران و گروهی از عباسیان به صراحت بازگو کرد.
مأمون گمان می کرد که اگر امام رضا را ولیعهد خویش گرداند، همین رویداد به تنهایی کافی خواهد بود تا موقعیت اجتماعی امام در هم بشکند و ارجش پیش مردم فرو بیفتد. زیرا مردم هر چند به زبان نگویند، ولی عملاً این بینش را پیدا می کنند که امام با پذیرفتن مقام ولیعهدی ثابت کرده که اهل دنیاست. مأمون می پنداشت که اگر ولیعهدی را به امام بقبولاند، به شهرت امام لطمه وارد آورده و حس اطمینان مردم را نسبت به وی جریحه دار ساخته است، چه تفاوت سنی میان آن دو نیز بسیار بود، یعنی امام بیست و دو سال از مأمون بزرگتر بود و چون قبول ولایتعهدی را چنان سنی غیر طبیعی می نمود، لذا مردم آن را حمل بر حب مقام و دنیاپرستی امام رضا (ع) می کردند.
امام رضا (ع) نیز خود این نقشه مأمون را دریافته بود که در جایی می گفت: .... می خواهد مردم بگویند: علی بن موسی از دنیا روبرگردان نیست...... مگر نمی بینید چگونه به طمع خلافت، ولایت عهد را پذیرفته است؟!......