فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

موضع علویان در برابر مأمون

اما علویان طبیعی بود که نه تنها به خلافت مأمون که به خلافت هیچیک از عباسیان تن در نمی دادند، زیرا خود کسانی را داشتند که بمراتب سزاوارتر از عباسیان برای تصدی آن می شناختند. به علاوه، مأمون به دودمانی تعلق داشت که نسبت به افراد آن قلوب خاندان علی چرکین بود. چه از دست آنان کشیده بودند بیش از آنچه که از بنی امیه می کشیدند. ما نیز در همین کتاب برایتان بازگو کردیم که چگونه خونهایشان را می ریخته، اموالشان را ضبط و خودشان را از شهرهایشان آواره می کرده، و خلاصه انواع آزارها و شکنجه ها را در حقشان پیوسته روا می داشته اند. برای مأمون لکه ننگ همین کافی بود که فرزند رشید بود، کسی که درخت نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال امامت را از ریشه برافکند، که ما نیز در فصلهای پیشین شمه ای از شرح حال نامیمونش را باز گفتیم.

موضع اعراب در برابر مأمون و سیستم حکومتیش

اعراب نیز به خلافت و حکمرانی مأمون تن در نمی دادند و این به دو دلیل بود:
نخست آنکه مادرش، مربیش، متصدی امورش همه غیر عرب بودند، و خدا می داند که عربها از دست اینان چه کشیدند. دیگر منزلتی بر ایشان قایل نبودند. عرب از گوسفند خوارتر و از حیوان هم کوچکتر شده بود.
مسعودی اینطور می نویسد: .... منصور نخستین خلیفه ای بود که غیر عربها و خواجگان دربار خود را در کارهایش شرکت داد و امور مهم را به دستشان سپرد، و بر عربها ترجیحشان بخشید. آنگاه خلفای پس از وی نیز از او متابعت کردند، و در نتیجه عربها سقوط کردند، به نابودی افتادند و ریاست خود را از کف باختند...(189)
ابن حزم درباره عباسیان چنین نگاشته: .... دولت ایشان یک دولت غیر عربی بود. در این دولت قدرتهای اجرایی عرب از میان رفت، پارسیان خراسانی، بر اوضاع مسلط شدند. دستگاه خلیفه به صورت دربار کسری درآمد. اینان تنها کاری که نکردند این بود که مردم را به لعن یکی از اصحاب پیامبر دستور ندادند. در حکومت بنی عباس وحدت مسلمانان به پراکندگی مبدل شد....(190)
جاحظ نیز می گوید: .....حکومت بنی عباس، حکومتی عجمی و خراسانی بود. ولی بنی مروان حکومت تازی داشتند.....(191)
این گفته ها و نظایرشان همه دلالت بر سقوط و استعباد عرب در آن ایام دارند، و این خود از امور مسلم تاریخ است. محققان (از جمله احمد امین در جلد اول ضحی الاسلام) درباره این مطلب بحث کاملی ایراد کرده اند که علاقمندان به کتابهای مربوط مراجعه کنند.
پس دانستیم که سروری عرب به دست پارسیان از میان رفت و آنان که روزی صاحب همه گونه نفوذ و قدرت بودند، اکنون در چنگال دیگران زجر می کشیدند. پس از این رو دیگر طبیعی بود که اعراب نسبت به ایرانیان و هر که به نحوی با آنان در ارتباط باشد، کینه بورزند.
دلیل دوم: بیزاری عرب از مأمون بخاطر سلوک ناپسند نیاکانش بویژه پدرش رشید بود که با مردم، بطور کلی، و با اهلبیت به شیوه ای خاص بدرفتاری می کردند. ما نیز در فصلهای پیشین شمه ای از آنها را برایتان بازگو کردیم.
اما امین، تا حدی از وجود یک میانجی برخوردار بود تا نزد مردم برایش آبرویی دست و پا کند. چه او هم مادر و هم پدرش عرب بودند، و از سویی دیگر، اطمینان و دوستی آنان را به خویشتن جلب کرده بود، حتی وزیر خود را مردی از اعراب به نام فضل بن ربیع قرار داده بود. خلاصه کاری کرده بود که مردم در وجودش این امید را یافته بودند که دیگر او به آنان به همان چشم ننگرد که پدر و نیاکانش می نگریستند، و یا اینکه لااقل دید مأمون را نسبت به آنان نداشته باشد. هر چند مأمون بزرگتر و بافضیلتتر بود، ولی امین را بر وی ترجیح می دادند تا از نظر خودشان از میان دو شر، شر سبکتر، و از میان دو ضرر، زیان کمتر را برگزیده باشند.... حتی نصر بن شبث که دلش با عباسیان بود شورشی علیه مأمون از سال 198 تا 210 رهبری می کرد که هدفش حمایت از اعراب بود. نصر شکوه از این داشت که عباسیان عجمها را بر عربها ترجیح می دهند(192).
در مصر نیز میان قیسی ها که از امین جانبداری می کردند با یمانی ها که طرفداران مأمون بودند، درگیری و آشوب شعله ور شد.
احمد امین می نویسد: .....بیشتر پارسیان طرفدار مأمون و بیشتر عربها هواخواه امین بودند....(193)
علت هواخواهی عرب از امین بخاطر همان دو دلیلی بود که ما گفتیم و البته نصر بن شبث نیز یکی از آن دو را تصریح کرده بود.
ولی به عقیده فردینان توتل در کتاب منجدالاعلام، علت طرفداری شدید عربها از امین از این حقیقت منشأ می گرفت که: مأمون نتوانست محبت آنان را به خود جلب کند، زیرا همیشه تمایل خویشتن را نسبت به ایرانیان ابراز می کرد و اینان را به خود نزدیک می ساخت. ایرانیان - بویژه خراسانیان - نیز او را پیوسته در نبردها و مبارزاتش یاری می کردند.
اما به نظر من، هواخواهی عرب از امین پی آمد نزدیکی ایرانیان به مأمون که خود محبتشان را جلب کرده بود، نبود. بلکه عکس این مطلب درست می نماید، یعنی آنکه بگوییم: مأمون هرگز نزدیکی با خراسانیان را طلب ننمود مگر پس از آنکه از عربها و خانواده خویش و از علویان نومید گشت.

ناگزیر خراسان را باید برگزید

پس از آنکه مأمون دست خود را از دامان فرزندان پدرش، برمکیان، اعراب و علویان کوتاه دید، ناگزیر شد که روی به جانب دیگر برد و دست یاری به سوی دیگران دراز کند تا بتواند هدفهایش را به تحقق برساند..
در برابر دیدگان خویش جایی جز سرزمین خراسان نیافت. از این رو، آنجا را برگزید همانگونه که در پیش محمد بن علی عباسی نیز برگزیده بود. به مردم آنسامان تمایل و محبت ابراز نمود، آنان را به خویشتن نزدیک ساخت و بر ایشان چنین وانمود کرد که او دوستدار هر کس و هر چیزی است که آنان دوست بدارند، و متنفر از هر چیز و از هر کسی است که آنان تنفر داشته باشند. حتی وقتی احساس تمایل آنان را نسبت به علویان دریافت، تظاهر به دوستی و پیروی علویان هم کرد.
از سوی دیگر، با دادن وعده ها و بستن پیمانها قول داد که ظلم و تعدی را از حریمشان خواهد راند، و اینها همه چیزهایی بود که اعتماد خراسانیان را نسبت به مأمون جلب کرد و چشم امید و آرزوها بر او بستند.