فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

گفته هایی درباره مأمون

بهر حال، مأمون در علوم و فنون مختلف تبحر یافت و بر همگنان خویش و حتی بر تمام عباسیان، برتری یافت.
برخی از آنان می گفتند: در میان عباسیان کسی دانشمندتر از مأمون نبود(168).
ابن ندیم درباره اش چنین گفته: آگاهتر از همه خلفا نسبت به فقه و کلام بود(169).
محمد فرید وجدی نیز گفته: بعد از خلفای راشدین کسی با کفایت تر از مأمون نیامد(170).
از حضرت علی (ع) نیز نقل شده که روزی درباره بنی عباس سخن می گفت، تا بدینجا رسید که فرمود: هفتمی از همه شان دانشمندتر خواهد بود(171).
سیوطی، ابن تغری بردی، و ابن شاکر کتبی نیز مأمون را چنین ستوده اند:
بهترین مرد بنی عباس بود به لحاظ دوراندیشی، اراده، بردباری، دانش، زیرکی، هیبت، شجاعت، سیادت، فتوت، هر چند همه این صفات را اعتقادش به خلق قرآن لکه دار نموده بود(172). در میان عباسیان کسی دانشمندتر از او به مقام خلافت نرسید.....(173)
پدر مأمون نیز خود به برتری وی بر برادرش امین شهادت داده و گفته بود: ..... تصمیم گرفته ام ولایتعهدی را تصحیح کنم و به دست کسی بسپارم که بیشترین رفتارش را می پسندم و خط مشیش را می ستایم، به حسن سیاستش اطمینان دارم، از ضعف و سستیش آسوده خاطرم، و او کسی جز عبدالله نمی باشد. اما بنی عباس به پیروی از هوای نفس خویش، محمد را می طلبند، چه در او یک پارچه متابعت از خواهش های نفسانی است، دستش به اسراف باز است، زنان و کنیزکان در رأی او شریک و مؤثر واقع می شوند. در حالی که عبدالله شیوه ای پسندیده و رأیی اصیل داشته برای چنین امری بزرگ قابل اطمینان است. اگر به عبدالله روی برم، بنی هاشم (یعنی عباسیان) را به خشم خواهم آورد؛ و اگر این مقام را تنها به دست محمد بسپارم، از تباهی ای که بر سر ملت خواهد آورد، ایمن نیستم.....(174)
رشید همچنین می گفت: در عبدالله دوراندیشی منصور، عبادت مهدی و بزرگی هادی را می بینم، ولی من محمد را بر او پیش انداختم در حالی که می دانستم محمد تابع هوای نفسش است، هر چه به دست می آورد به اسراف از کف می بازد، زنان و کنیزان را در تصمیمهای خویش شرکت می دهد. اگر ام جعفر - یعنی زبیده - نبود و بنی هاشم هم اصرار نمی داشتند، حتماً عبدالله را بر او مقدم می داشتم.....(175)
کوتاه سخن آنکه هر که - از مورخان یا دیگری - به شرح حال مأمون پرداخته، برتریش را تصدیق و او را تنها مرد ارزنده میان خلفای عباسی معرفی کرده است.
آنچه برای ما در اینجا مهم است همین نگرش کوتاه بر زندگی وی می باشد تا به اجمال زیرکی و سیاست و تدبیر نیکویش را به خاطر آوریم. دیگر نیازی به کنجکاوی در شرح احوالش نداریم که این خود با هدف نگارش این کتاب سازگار نمی آید.
البته در فصلهای بعدی باز هم درباره مأمون سخن خواهیم راند، البته تا جایی که به موضوع کتاب ارتباط یابد.

آرزوهای مأمون و رنجهایش

عباسیان از مأمون خشنود نبودند

از نظر مورخان جای هیچ تردید نیست که مأمون بمراتب از امین شایسته و سزاوارتر به امر خلافت بود(176). ما حتی اعترافی از خود رشید نیز در این باره نقل کردیم و دیدیم چگونه با این وصف برای گزینش امین دو عذر می آورد: یکی آنکه عباسیان خلیفه شدن مأمون را نمی پذیرند، هر چند به لحاظ سن، فضل و زیرکی این شایستگی را دارد. دیگر آنکه می گفت: عباسیان بخاطر پیروی از هوای نفس خویش امین را بیشتر می پسندند، چه در نهاد او چنین و چنان می گذرد.... تا آنکه گفت: اگر به فرزندم عبدالله تمایل کنم، بنی هاشم را به خشم خواهم آورد، و اگر خلافت را به دست محمد بسپارم از تباهیی که بر سر ملت خواهد آورد، ایمن نیستم..... همچنین می گفت: اگر ام جعفر (یعنی زبیده) نبود و بنی هاشم نیز به او (یعنی امین) راغب نبودند، بیشک عبدالله را مقدم می داشتم.....
مأمون نیز در پایان نامه خود خطاب به عباسیان مطالبی به این شرح بازگو کرده: اما اینکه نوشته اید در قلمرو حکومت من ناراحتیهایی تحمل کرده اید، بجان خودم سوگند که این جز از ناحیه خودتان نبوده. زیرا شما از امین پشتیبانی می کردید و به او تمایل داشتید، آنگاه چون من او را بکشتم شما گروه گروه پراکنده شدید، گاهی از پی ابن ابی خالد افتادید، گاهی از اعرابی پیروی کردید، زمانی ابن شکله را اطاعت کردید و بعد هم از هر کسی که به روی من شمشیر می کشید طرفداری می نمودید. اگر عادتم بخشش و در سرشتم روح گذشت نبود، احدی از شما را بر روی زمین زنده نمی گذاشتم، چه خون همگی شما حلال است.....
بزودی از فضل بن سهل عباراتی نقل خواهیم کرد که از جمله به مأمون گفته بود: ..... فرزندان پدرت با تو و با افراد خانواده ات دشمنند.....
از اینگونه متون تاریخی بسیار است که همه دلالت بر موضع منفی عباسیان در برابر مأمون و نظر موافقشان نسبت به برادرش امین، دارند.
راز نارضایتی عباسیان از مأمون چه بود؟ آخر چرا برادرش امین را بر او، که بسی شایسته تر و لایقتر برای خلافت بود، ترجیح می دادند؟
برای پاسخ به این سئوال می کوشیم تا با مراجعه به متون تاریخی، حقیقت جریان را دریابیم.
شاید راز روگردانی عباسیان از مأمون آن بود که می دیدند برادرش امین یک عباسی اصیل به شمار می رود. پدرش هارون و مادرش زبیده بود. زبیده خود یک هاشمی و هم نوه منصور بود(177). او بزرگترین زن عباسی بطور اطلاق به شمار می رفت.
امین در دامان فضل بن یحیی برمکی، برادر رضاعی رشید و متنفذترین مرد در دربار وی، پرورش یافته و فضل بن ربیع نیز متصدی امورش گشته بود؛ مرد عربی که جدش آزاد شده عثمان بود و در مهرورزیش نسبت به عباسیان، کسی تردید نداشت.
اما مأمون در دامان جعفر بن یحیی پرورش یافت که نفوذش بمراتب کمتر از برادرش فضل، می بود.
اما مربیش و کسی که امورش را تصدی می کرد، مردی بود که عباسیان به هیچ وجه دل خوشی از او نداشتند، چه متهم بود به اینکه مایل به علویان است. میان وی و مربی امین، فضل بن ربیع، هم کینه بسیار سختی وجود داشت. این شخص همان کسی بود که بعداً وزیر و همه کاره مأمون گردید، یعنی فضل بن سهل فارسی. عباسیان از ایرانیان می ترسیدند و از دستشان به ستوه آمده بودند، از اینرو بزودی جای آنها را در دستگاه خود به ترکان و دیگران واگذار کردند.
مادر مأمون، یک زن خراسانی و غیر عرب بود که در روزهای نخستین وضع حملش، از دنیا چشم فرو بست. ولی حتی اگر زنده می ماند هرگز یارای رقابت با زبیده را نمی داشت. کنیزی بسیار زشت و کثیف بود که در آشپزخانه رشید خدمت می کرد. اگر بگوییم مرگ این زن به سود مأمون بود، از حقیقت فرا نرفته ایم. بیچاره آنقدر در نظر مردمان خوار و بی مایه می نمود که مأمون را به وجود او سرزنش می کردند.
در اشعار زیر می بینیم چگونه امین برادر خود را در مورد مادرش سرزنش می کند:
هنگامی که مردان به فضل خویش سر بر می افرازند
تو بر جا منتظر بمان که هرگز سرافراز نیستی
خدایت به تو هر چه خواستی عطا کرد
اما خلافت دلخواهت را نزد مراجل یافتی
هر روز با دلی پر امید بر سر منبر می روی
ولی پس از من هرگز بدان دست نخواهی یافت(178).
امین در جای دیگر دامنه هجو را به فحش و ناسزا می کشاند و این در ایام شورشی بود که میان آن دو برخاسته بود:
ای پسر کسی که به نازلترین قیمت فروخته شد
در بازار میان مردم، و به زیادتر از آن خریداری نداشت
در هر نقطه ای از بدن تو که جای سر سوزنی باشد
اثری از نطفه شخصی در آن یافت می شود
سپس مأمون چنین پاسخ داد:
مادران چیزی جز ظروف و پذیرنده
ودیعه نیستند، و کنیزان نیز این منظور را بسند
((چه بسا زن تازی که نتواند فرزند نجیبی بیاورد
و چه بسا کنیز پارسی که در کلبه اش نجیبی زاییده شود(179).