فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

ماجرای شهر نیشابور

این ماجرا را تقریباً تمام کتابهایی که به احوال امام رضا (ع) و جریانهای خط سیرش به مرو پرداخته اند، نقل کرده اند. هنگام ورود به نیشابور دو حافظ قرآن به نامهای ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی همراه با تعداد بیشماری از دانشجویان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رویش روشنی گیرد. مردم بسیاری به استقبال آمده بودند، برخی فریاد می زدند، برخی دیگر از خوشحالی جامه خود را بر تن می دریدند، عده ای روی زمین در می غلتیدند، عده ای هم سم استر امام را در آغوش می کشیدند و بالاخره جمعی نیز گردنها را به سوی سایبان محملش کشیده، هر کس به نحوی احساسات خود را ابراز می کرد. روز به نیمه رسید و از چشمان مردم همچنان سیل اشک سرازیر بود. بالاخره چند تن از راهنمایان فریاد برآوردند که: ای مردم، همه سکوت اختیار کرده گوش فرا دهید. پیغمبر اسلام (ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهید.....
در آن هنگام امام (ع) حدیثی را با ذکر سلسله سند طلائیش که مشهور است، برای مردم چنین بازگو کرد:
خدا می فرماید: کلمه توحید یعنی لا اله الا الله دژ من است، هر کس وارد این دژ شود، از عذابم ایمن است.
امام این را بگفت و مرکبش از جا حرکت کرد، آنگاه دوباره سر از سایبان مرکب بیرون آورده افزود: اما با رعایت شروط آن که من خود از جمله شروط آن هستم.
در آن روز تعدادی بالغ بر بیست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند که حدیث امام را می نوشتند. آری، و بدینگونه مورخان رویداد معروف نیشابور را یادداشت کرده اند(164).
سند ولایتعهدی که مأمون آن را به خط خویش نوشته، ضمن تعبیرهای بازگو کننده موقعیت و سجایا در شخصیت امام است. مثلاً مأمون چنین می نویسد: ... چون او بدید فضیلت درخشانش، واکنش چشمگیرش، پارسایی برجسته اش، زهد سَره اش، کناره گیریش از دنیا، و خلاصه خویشتن داریش از مردم را و بر وی (مأمون) ثابت گردید اخباری که پیوسته درباره او با هماهنگی مضمون شنیده می شد، زبانهایی که بر او اتفاق سخن داشتند، و چون در او فضیلت را به حد عالی، زنده و کامل یافت.....
و به نوشته النجوم الزاهره، امام رضا سرور بنی هاشم و گرانقدرترین آنها در زمان خود بود. مأمون او را بسیار گرامی می داشت، در برابرش بسی کرنش می کرد....(165)

مأمون کیست؟

نام وی عبدالله و فرزند هارون الرشید است.
پدرش: پنجمین خلیفه عباسی بود، و خودش پس از امین هفتمین خلیفه این سلسله به شمار می رود.
مادرش کنیزی خراسانی است به نام مراجل که در روزهای پس از تولد مأمون، از دنیا رفت. پس مأمون به صورت نوزادی یتیم و بی مادر پرورش یافت. مورخان نوشته اند که، مادر وی زشتترین و کثیفترین کنیز در آشپزخانه رشید بود، و این خود تأیید داستانی است که علت حامله شدن وی را بازگو می کند(166).
مأمون را پدرش به جعفر بن یحیی برمکی سپرد تا در دامان خود او را بپروراند. ولادتش به سال 170 هجری یعنی در همان شبی که پدرش به خلافت رسید، رخ داد.
در گذشتش به سال 218 هجری بود.
فضل بن سهل مربی وی بود که به ذوالرئاستین شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید.
فرمانده کل قوایش طاهر بن حسین ذوالیمینین بود.

خصوصیات مأمون

زندگیش سراسر کوشش و فعالیت و خالی از تنعم بود، درست برعکس برادرش امین که در آغوش زبیده، پرورش یافته بود. هر کس زبیده را بشناسد در می یابد که تا چه حد باید زندگی امین غرق در خوشگذرانی و تفریح بوده باشد. مأمون مانند برادرش اصالتی چندان برای خود احساس نمی کرد و نه تنها مطمئن به آینده خویش نبود بلکه برعکس، این نکته را مسلم می پنداشت که عباسیان به خلافت و حکومت او تن در نخواهند داد. از اینرو، خود را فاقد هرگونه پایگاهی که بدان تکیه کند، می دید، و به همین دلیل آستین همت بالا زد و برای آینده اش به برنامه ریزی پرداخت. مأمون خطوط آینده خود را از لحظه ای تعیین کرد که به موقعیت خود پی برد و دانست که برادرش امین از مزایایی برخوردار است که دست وی از آنها کوتاه است.
او از اشتباههای امین نیز پند آموخت. مثلاً فضل با مشاهده امین که به لهو و لعب خود را سرگرم ساخته بود، به مأمون می گفت که تو پارسایی و دینداری و رفتار نیکو از خود بروز بده، و مأمون نیز همینگونه می کرد. هر بار که امین حرکت سستی را آغاز می کرد، مأمون آن حرکت را با جدیت در پیش می گرفت(167).
از اینجا ما به راز نامه ای که مأمون برای عباسیان نوشته بود، پی می بریم و می فهمیم که به چه دلیل او خود را به صورت یک پندگوی پرهیزگار جلوه داده و نامه خود را در هاله ای از تقوی و پارسایی فرو برده بود! از این نامه بیمیلی نسبت به دنیا، مقید بودن به احکام و آموزشهای دینی می بارد! مأمون با نگاشتن این نامه می خواست عباسیان را توجه دهد به اینکه او از قماشی برتر از قماش امین است.