فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

موقعیت و شخصیت امام (علیه السلام)

این موضوع از مسایل بسیار بدیهی برای همگان است. تیرگی روابط بین امین و مأمون به امام این فرصت را داد تا به وظایف رسالت خود عمل کند و به کوشش و فعالیت خویش بیفزاید. شیعیانش نیز این فرصت را یافتند که مرتب با او در تماس بوده از راهنماییهایش بهره ببرند. پس در نتیجه، امام رضا از مزایای منحصر به فردی سود می جست و توانست راهی را بپیماید که به تحکیم موقعیت و گسترش نفوذش در قسمتهای مختلف حکومت اسلامی بیانجامد حتی روزی امام به مأمون که سخن از ولایتعهدی می راند، گفت: ...... این امر هرگز نعمتی برایم نیفزوده است. من در مدینه که بودم دستخطم در شرق و غرب اجرا می شد. در آن موقع، استر خود را سوار می شدم و آرام کوچه های مدینه را می پیمودم و این از همه چیز برایم مطلوبتر می نمود.....(160).
در نامه ای که مأمون از امام تقاضا می کند که اصول و فروع دین را برایش توضیح دهد، او را چنین خطاب می کند: ای حجت خدا بر خلق، معدن علم و کسی که پیروی از او واجب می باشد....(161). مأمون او را برادرم و ای آقای من خطاب می کرد.
در توصیف امام، مأمون برای عباسیان چنین نگاشته بود: ...... اما اینکه برای علی بن موسی بیعت می خواهم، پس از احراز شایستگی او برای این امر و گزینش وی از سوی خودم است..... اما اینکه پرسیده اید آیا مأمون در زمینه این بیعت بینش کافی داشته، بدانید که من هرگز با او بیعت نکرده مگر با داشتن بینایی کامل و علم به اینکه کسی در زمین باقی نمانده که به لحاظ فضیلت و پاکدامنی از او وضع روشنتری داشته و یا به لحاظ پارسایی، زهد در دنیا و آزادگی بر او فزونی گرفته باشد. کسی از او بهتر جلب خشنودی خاص و عام را نمی کند و نه در برابر خدا از وی استوارتر کسی دیگر یافت می شود.....(162).
از یادآوری این مطالب به وضوح به خصوصیات امام، موقعیت و منش وی پی می بریم، مگر نگفته اند که: فضیلت آن است که دشمنان بر آن گواهی دهند؟
باز از چیزهایی که دلالت بر بزرگی و شوکت امام دارد، روایتی است که گزارش کننده چنین نقل می کند: من در معیت امام بر مأمون وارد شدم. مجلس مملو از جمعیت بود، محمد بن جعفر را گروهی از طالبیان و هاشمیان احاطه کرده بودند و فرماندهان نیز حضور داشتند. به مجرد ورود ما، مأمون از جا برخاست، محمد بن جعفر و افراد بنی هاشم نیز برپا شدند. آنگاه امام و مأمون در کنار هم نشستند، ولی دیگران همچنان ایستاده بودند تا امام همه را اذن جلوس داد. آنگاه ساعتی بگذشت و مأمون همچنان غرق توجه به امام بود......(163).

ماجرای شهر نیشابور

این ماجرا را تقریباً تمام کتابهایی که به احوال امام رضا (ع) و جریانهای خط سیرش به مرو پرداخته اند، نقل کرده اند. هنگام ورود به نیشابور دو حافظ قرآن به نامهای ابوزرعه رازی و محمد بن اسلم طوسی همراه با تعداد بیشماری از دانشجویان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رویش روشنی گیرد. مردم بسیاری به استقبال آمده بودند، برخی فریاد می زدند، برخی دیگر از خوشحالی جامه خود را بر تن می دریدند، عده ای روی زمین در می غلتیدند، عده ای هم سم استر امام را در آغوش می کشیدند و بالاخره جمعی نیز گردنها را به سوی سایبان محملش کشیده، هر کس به نحوی احساسات خود را ابراز می کرد. روز به نیمه رسید و از چشمان مردم همچنان سیل اشک سرازیر بود. بالاخره چند تن از راهنمایان فریاد برآوردند که: ای مردم، همه سکوت اختیار کرده گوش فرا دهید. پیغمبر اسلام (ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهید.....
در آن هنگام امام (ع) حدیثی را با ذکر سلسله سند طلائیش که مشهور است، برای مردم چنین بازگو کرد:
خدا می فرماید: کلمه توحید یعنی لا اله الا الله دژ من است، هر کس وارد این دژ شود، از عذابم ایمن است.
امام این را بگفت و مرکبش از جا حرکت کرد، آنگاه دوباره سر از سایبان مرکب بیرون آورده افزود: اما با رعایت شروط آن که من خود از جمله شروط آن هستم.
در آن روز تعدادی بالغ بر بیست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند که حدیث امام را می نوشتند. آری، و بدینگونه مورخان رویداد معروف نیشابور را یادداشت کرده اند(164).
سند ولایتعهدی که مأمون آن را به خط خویش نوشته، ضمن تعبیرهای بازگو کننده موقعیت و سجایا در شخصیت امام است. مثلاً مأمون چنین می نویسد: ... چون او بدید فضیلت درخشانش، واکنش چشمگیرش، پارسایی برجسته اش، زهد سَره اش، کناره گیریش از دنیا، و خلاصه خویشتن داریش از مردم را و بر وی (مأمون) ثابت گردید اخباری که پیوسته درباره او با هماهنگی مضمون شنیده می شد، زبانهایی که بر او اتفاق سخن داشتند، و چون در او فضیلت را به حد عالی، زنده و کامل یافت.....
و به نوشته النجوم الزاهره، امام رضا سرور بنی هاشم و گرانقدرترین آنها در زمان خود بود. مأمون او را بسیار گرامی می داشت، در برابرش بسی کرنش می کرد....(165)

مأمون کیست؟

نام وی عبدالله و فرزند هارون الرشید است.
پدرش: پنجمین خلیفه عباسی بود، و خودش پس از امین هفتمین خلیفه این سلسله به شمار می رود.
مادرش کنیزی خراسانی است به نام مراجل که در روزهای پس از تولد مأمون، از دنیا رفت. پس مأمون به صورت نوزادی یتیم و بی مادر پرورش یافت. مورخان نوشته اند که، مادر وی زشتترین و کثیفترین کنیز در آشپزخانه رشید بود، و این خود تأیید داستانی است که علت حامله شدن وی را بازگو می کند(166).
مأمون را پدرش به جعفر بن یحیی برمکی سپرد تا در دامان خود او را بپروراند. ولادتش به سال 170 هجری یعنی در همان شبی که پدرش به خلافت رسید، رخ داد.
در گذشتش به سال 218 هجری بود.
فضل بن سهل مربی وی بود که به ذوالرئاستین شهرت داشت و بعد هم وزیر خود مأمون گردید.
فرمانده کل قوایش طاهر بن حسین ذوالیمینین بود.