فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

عباسیان و زندگی خصوصیشان

در زندگی خصوصی عباسیان ارتکاب رذایل و زشتیها به حدی بود که انسان آزاده از شنیدن آنها عرق شرم بر جبین و جراحتی بر قلب خویشتن، احساس می کند. در پیش برخی از این صحنه ها را ضمن نقل نامه خوارزمی ارائه دادیم.
ما هرگز قصد نداریم که همه گفتنیها را در این باره برایتان بازگو کنیم، چه این کاری است که نیاز به توان زیاد دارد و تازه این کتاب برای این کار نوشته نشده است.
شاید گویاترین سند برای آشنایی با صفات اخلاقی بنی عباس نامه ای از مأمون باشد که از مرو برای خویشاوندان خود در بغداد فرستاد. ما در اینجا تنها به قسمت کوتاهی از آن بسنده می کنیم. مأمون خود یکی از افراد این خاندان بود که خودشان بهتر می دانستند که در اندرونشان چه می گذرد و از نزدیک شاهد همه رویدادها بودند. مأمون می نویسد:
... از شما هر که هست یا خویشتن را ملعبه قرار می دهد، یا در عقل و تدبیرش احساس ضعف می کند، یا خواننده است، یا تنبک زن و یا نای زن. بخدا اگر بنی امیه ای که دیروز کشتید از گور برخیزند و به آنان گفته شود که هرگز دست از معایب خویش برندارید، یقین بدانید که از آنچه شما راه و رسم و یا هنر و اخلاق خویش قرار داده اید، فزونی نخواهند گرفت. از شما هر که هست به هنگام بد آوردن جزع می کند و به هنگام یافتن چیز خوب آن را از دیگران دریغ می دارد. شما هرگز عزت نفس نخواهید یافت و از شیوه خود بر نخواهید گشت، مگر ترسی در کارتان باشد. عزت نفس چگونه پیشه کند کسی که شب بر اسب مراد سوار است و صبح فرحمندانه از درون گناهانش سر بر می افرازد. هدفش شکم و فرجش است، برای رسیدن به شهوت خویش از قتل هزار پیغمبر مرسل یا فرشته مقرب باکی ندارد. محبوبترین افراد نزدش کسانی هستند که گناهانش را به نظرش زیبا جلوه دهند، یا در فحشا یاریش کنند...
این عبارت بوضوح بیان می دارد که چقدر عباسیان در شهوات و لذایذ غرق شده بودند و دیدشان نسبت به زندگی چه بود. در این باره کتابهای تاریخی و ادبی بهترین شاهد گویاست، هر چند دستهای گنهکاری هست که در پوشاندن حقیقت و در پرده کشیدن چهره واقعی عباسیان کوشیده اند.
در پایان، اگر عباسیان اینند که ما با زندگی خصوصی یا سیاست عمومیشان با مردم آشنا شدیم، پس وزرا و فرماندهان و سایر رجال مملکتشان در چه حالی بسر می بردند؟
پاسخ این سؤال تنها بر عهده تاریخ است...
ما این بحث را بیش از این دنبال نمی کنیم، چه می خواهیم پاره ای از پی آمدهای سیاستهای عباسیان، بویژه قسمت مربوط به علویان را دنبال کنیم.

شکست سیاست ضد علوی

سؤال:
اکنون پس از آنکه موضع عباسیان را در برابر علویان شناختیم و دیدیم که رفتارشان با توده مردم نیز هرگز بهتر از آن نبود که با علویان می کردند، بویژه آنکه در آغاز حکومت، گروهی را بر جانشان مسلط کرده بودند که برای رحم معنایی نشناخته، مهربانی نیز راهی به دلهایشان نبرده بود، و پیوسته جز برای دنیا و بهره مندی از لذایذ آن نمی کوشیدند و از سوی خلفا نیز بیچون و چرا حمایت می شدند.. چه خلفا خود نیز همین خصلتها و شیوه ها را داشتند و هرگز انحرافشان کمتر از آنان نبود و از تعالیم آسمانی و اخلاق انسانی دوری گزیده بودند..
پس از همه اینها، پرسشی که برای ما پیش می آید اینست:
پی آمدها و آثار این سیاست عباسیان چه بود؟ آیا توانستند مردم را از سیاست خود راضی گردانند؟ آیا توانستند بر گرده مردم آن همه هتک حرمتها و پشت پا زدن به فضایل اخلاقی را هموار بنمایند؟
پس از آن همه کارها که بر سر ملت و خاندان پیغمبرشان آورند، آیا توانستند توجه مردم را به خود جلب کنند؟
پاسخ:
حقیقت اینست که این کارها سرانجام شومی برای عباسیان به ارمغان آورد. مردم از رفتار زشت آنان و رفتار حکمرانانشان براستی متنفر شده بودند. کار خلیفه به جایی کشیده بود که خود را از مردم پنهان می داشت تا به شهوترانی و کامجویی بپردازد. رشید خدا را شکر می کرد از اینکه برمکیها با تصدی امور، بار حکومت را از شانه اش برداشته بودند(148) و او دیگر می توانست به چیزهایی مشغول شود که پیشانی انسان آزاده را از شرم عرق آلود می ساخت. پدرش مهدی نیز از قبل همینطور بود و فرزندش امین و دیگران نیز همینگونه، که نیازی به ذکر تک تک نامهایشان نیست. شواهد تاریخی بسیاری وجود دارد و هر برگی از تاریخ که به شرح حال خلفا پرداخته چیزهایی را نیز بازگو کرده که مایه افسردگی خاطر انسان است.
یکی از چیزهایی که مردم را به درون واقعی عباسیان آگاهی داد و آنان خود بسیار در پنهان نگاه داشتنش می کوشیدند، رفتارشان با عموزادگان خود، خاندان ابوطالب، بود. از مشاهده آن، مردم دیگر تردید نکردند که عباسیان در راه دین از هیچ فداکاری فروگذار نکرده و همه چیز خود، حتی جانشان را نیز در راه ملت، از کف باخته بودند. آنان آرزوی زنده این امت رنجدیده و شکست خورده بشمار می رفتند. در سیمایشان همه فضایل و کمالهای انسانی موج می زد. کسی نبود که نداند عباسیان حکومت خود را بیش از هر کس دیگر، به آنان مدیونند.
با این وصف، مردم می دیدند که بنی عباس - حتی مأمون - بر دشمنی با اهلبیت پا فشرده، بر خود لازم می دیدند که آنان را از خود طرد کنند. در این امر همه اتفاق نظر داشتند و اختلاف میان خلفا فقط در شیوه هایی بود که هر یک از آنان در برابر این مسأله برگزیده بود. خلفای پیش از مأمون بطور کلی شیوه زور و قساوت داشتند ولی مأمون هرگز اینطور نبود، بلکه روش تازه و منحصر به فردی را برای نابودی علویان و رهایی از نفوذشان در پیش گرفته بود.
اینگونه اتخاذ موضع فاجعه ای عظیم برای ملت تلقی شد، و بنابراین طبیعی بود که عکس العمل شدیدی را در نهاد و وجدان مردم برانگیزد و آنان را از ایشان سخت مأیوس گرداند.
همین موضوع سبب تفاهم بیشتر مردم با اهلبیت و احترام نهادن بیشتر به آنان - ولو به انگیزه انسانی فقط - گردید. از اینرو می بینیم در بسیاری از مواردی که برای وزرا، کارگزاران و حتی علما تولید اشکال و دشواری می شد، موقعی بود که آنان یکی از علویان را پناه داده و یا از زندان رهائیش داده و یا راه گریز از زندان را به او نمایانده بودند. چنین فضیلتی را برای امام احمد بن حنبل ذکر کرده اند(149). اما موضع ابوحنیفه، شافعی و علمای دیگر مشهورتر از آن است که نیازی به ذکر داشته باشد.
مهمتر از همه آنکه:
شاید از همه مهمتر این باشد که مردم در برابر رفتار عباسیان با همه عموماً، و با علویان، خصوصاً، و روش غیر اخلاقیشان در زندگی خصوصیشان، شاهد زهد علویان، بویژه ائمه (علیهم السلام)، تقوا و پاکدامنیشان در برابر کارهای زشت و ناپسند، بودند. این بود که بی اختیار به سوی آنان کشیده می شدند. می دیدند که آنان دارای همه شایستگیها و بهره مند از همه فضایل و مزایایی هستند که جانشینی محمد (ص) و رهبری امت ایجاب می کند. یعنی یک رهبری وارسته و سالم همانگونه که پیغمبر خود از آن برخوردار بود.
بدیهی است که اینگونه فضایل و شایستگیهایی که ائمه داشتند و آن رفتار نمونه ای که توجه عموم را به خود جلب کرده بود، عباسیان را به سختگیری و دشمنی با آنان وامی داشت، حسودان را به سعایت و خلفا را هم به عقوبت و آزارشان برمی انگیخت.
از اینرو می بینیم خلفا از هیچگونه کوششی در دستگیری، آزار و زندانی کردن آنها دریغ نمی کردند و اگر هم دستشان می رسید از راههایی که سوءظن مردم را تحریک نکنند، به نابودیشان اقدام می کردند.

تشیع و دوستی با علویان

با توجه به این حقایقی که یاد کردیم، دیگر طبیعی می نماید که علویان از سوی گروهها و طبقات مختلف جامعه مورد ستایش و احترام روزافزون قرار گیرند. این دوستی ریشه دار و صمیمانه باعث وحشت عباسیان شده بود، تا جائیکه دیدیم رشید - طغیانگر بی رقیب بنی عباس - نزد بزرگ خاندان برامکه، یحیی بن خالد، با لحنی شکوه آمیز اندوه خود را ناشی از وجود امام موسی (علیه السلام) باز می گفت. یحیی نیز به نوبه خود اظهار می داشت که آن امام زندانی دلهای دوستانشان را گمراه کرده (150)
نباید از این شکوه رشید یا اعتراف یحیی تعجب کنیم، چه تشیع(151) راه خود را به تمام دلها گشوده بود، حتی دل وزرا، فرماندهان، و حتی به قلب زنان خلفا نیز این فروغ تابیده بود.
مثلا مادر خلیفه مهدی مخفیانه خدمتگزاری را بر قبر امام حسین (ع) گماشته بود و ماهیانه سی درهم به او می پرداخت(152).
دختر عموی مأمون که نفوذ بسیاری هم در او می داشت، بنا به گفته مورخان به امام رضا (ع) ابراز علاقه می نمود.
حتی گفته اند که زبیده، همسر رشید و نوه منصور و بزرگترین زن عباسی، شیعه شده بود و چون رشید آن را دانست سوگند خورد که طلاقش بدهد...(153) و شاید همین امر علت سوزاندن گورش بود که در آشوب بزرگ سنی و شیعه در سال 443 همراه با گورهای آل بویه و مرقد امام کاظم (ع) به آتش کشیده شد(154).
اما وزرای بنی عباس که داستان علاقه شان نسبت به علویان روشنتر از آن است که توضیح دهیم. تاریخ برای ما بازگو کرده که چگونه عباسیان، از همان آغاز کار یعنی از زمان سفاح، غالباً وزرای خود را پس از اطلاع از دوستی و مساعدتشان نسبت به علویان، شدیداً مؤاخذه می کردند. نخست ابوسلمه بود که دچار چنین مخمصه ای شد و بعد ابومسلم، یعقوب بن داود.. تا آنکه نوبت فضل بن سهل و دیگران رسید. حتی می گویند علت فاجعه ای که بر سر برمکیان آمد این بود که آنان تشیع علویان را پذیرفته بودند
اما درباره فرماندهان و حکمرانان که ماجرا از این هم روشنتر است. پیوسته والیان و فرماندهانی بودند که از گوشه و کنار به نفع علویان قیام می کردند و یا از اطاعت خلیفه سر باز زده به حمایت از خاندان علی می پیوستند. عده ای هم که جرأت اظهار دوستی و تفاهم با علویان را نداشتند، همچنان احساس خود را مکتوم نگاه می داشتند. قیام فرماندهان علیه عباسیان از زمان سفاح شروع شد. نخست ابن شیخ مهری بر سفاح شورید، سپس در زمان منصور فرماندهانی علیه او برخاسته داعیه دوستی با خاندان علی را داشتند. حتی در خراسان قیام ضد منصور به نفع علویان به سال 140 بوقوع پیوست. آنگاه در زمان مهدی شورش دیگری در خراسان به جانبداری از خاندان ابوطالب به رهبری صالح بن ابی حبال در گرفت و چنان مهم بود که جز به نیرنگ ممکن نشد آن را خاموش کنند(155). در زمان رشید نیز آشوبی بزرگ بر پا شد که النجوم الزاهره آن را شورش میان سنیان و رافضیان نامیده است.