فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

منصور

این خلیفه نیز خود را به صورت مهدی آشکار ساخته بود. این مطلب از ابیات ابودلامه خطاب به ابومسلم که به دست وی کشته شده بود، بر می آید. وی خطاب به ابومسلم می گوید:
ای ابومجرم، خدا هرگز نعمتش را بر بنده ای
تغییر نداده، مگر آنکه بنده خود آن را دگرگون سازد
آیا در حکومت مهدی خواستی نیرنگ بکار بری
نیرنگباز همانا پدران کُرد تو هستند(115).
منصور آنقدر آدم کشت تا امر خلافت برایش هموار شد(116).
دستورهایی که برای ظلم و جور و هتک حرمت صادر کرده مشهورتر از آن است که نیاز به بیان داشته باشد. روزی یکی از بزرگان دعوت عباسی بر این رویه خرده گرفت. وی ابوجهم بن عطیه بود، کسی بود که سفاح را از مخفیگاهش نجات داد و برایش بیعت برای خلافت گرفت، یعنی همان مخفیگاهی که ابوسلمه و حفص بن سلیمان خلال و پاسدارانش برایش ساخته بودند. ابوالعباس از این مخفیگاه اطلاع داشت و ابومسلم نیز به او اعتماد می کرد و برایش نامه می نوشت.
چون ابوجعفر منصور به خلافت رسید و در فرمانهای خود ظلم را پیشه کرد، ابوجهم گفت: ما برای این با شما بیعت نکرده بودیم، بلکه بیعت ما بر سر عدالت بود. منصور این گفته را در سینه پنهان نگاه داشت تا روزی که او را به صرف شام دعوت نمود. در این میهمانی شربتی تهیه شده از آرد بادام به او خورانید. این شربت چنان او را به دل درد انداخت که پنداشت مسمومش کرده اند. از جا پرید. منصور گفت: کجا، ابوجهم؟ و او پاسخ داد: به همان جا که مرا فرستادی. پس از یکی دو روز از دنیا رخت بر بست.
علاوه بر عموی منصور، گروهی از فرماندهان نیز بر رویه او خرده گرفتند، بر ضدش بپاخاسته مردم را به دوستی با اهلبیت فراخواندند. آنگاه عبدالرحمن ازدی در سال 140 به نبرد با آنان برخاست و عده ای را کشت و بقیه را به زندان افکند(117).
طبری در حوادث سال 140 این مطلب را نیز نوشته: .. منصور، عبدالجبار بن عبدالرحمن را والی خراسان کرد. به مجرد ورود، عده ای از فرماندهان را به اتهام دعوت به نفع فرزندان علی (علیه السلام) دستگیر نمود، مانند: مجاشع بن حریث انصاری، ابوالمغیره یا خالدبن کثیر، حریش بن محمد ذهلی، و عموزاده داود که اینان همه به قتل رسیدند. اما جنید بن خالد بن هریم تغلبی و معبد بن خلیل مزنی پس از کتک خوردن شدید همراه با برخی از فرماندهان موجه خراسان، به زندان رفتند(118).
شاید از امور شایان یادآوری در اینجا یکی هم این باشد که منصور با راوندیه که او را خدا می شمردند، معاشرت داشت و هرگز آنان را از این اعتقاد نهی نمی کرد. وقتی یکی از مسلمانان ایران در این باره از وی سؤال کرد - چنانکه در تاریخ طبری آمده - پاسخ داد: آنان بر خدا عصیان می ورزند ولی ما را که اطاعت می کنند. این در نزد من بهتر از آن است که خدا را اطاعت کنند ولی بر ما عصیان ورزند.
ولی همین گروه وقتی در هاشمیه بر ضدش شوریدند، بدنشان را آماج شمشیرها کرد، ولی نه برای اعتقاد فضاحت بارشان، بلکه برای نافرمانیی که در برابر منصور مرتکب شده بودند
منصور روزی از دوست ایام کودکیش عبدالرحمن افریقایی پرسید: قدرت مرا در مقایسه با قدرت بنی امیه چگونه یافتی؟ پاسخ داد: در سلطنت ایشان هیچ ستمی نبود که آنرا در سلطنت تو ندیده باشم(119).
همین عبدالرحمن بود که وقتی برای دیدار منصور از افریقا آمده بود، مدت یک ماه بر در کاخش به انتظار بماند تا بدو دسترسی پیدا کرد. بدو گفت:
ستمگری در هر گوشه از کشورمان پدیدار گردیده، از این رو آمده ام تا تو را بدان آگاه کنم. این همه ستمها از خانه تو برمی خیزد. من از دور که ظلم و کارهای زشت را می دیدم می پنداشتم که به علت بعد مسافت از تو می بود. ولی هر چه به کاخ تو نزدیکتر شدم دیدم که فجایع هم بزرگتر می شوند.
منصور از شنیدن این سخنان برآشفت و دستور به اخراجش داد(120).
سدیف شاعر که قبلا یکی از شیفتگان حکومت عباسی بود، به منصور چنین نگاشت:
در کشتار رعیت ای ظالم بسی زیاده روی کردی
پس دست نگاه بدار که رعیت را مهدیش در پناه بگیرد(121)
و ظاهراً منظورش از مهدیش محمد بن عبدالله بن حسن می بود.
این داستان نیز مشهور است که کارگزار منصور می خواست ثروت یک مرد همدانی را از چنگش درآورد، ولی چون او امتناع می کرد، دست و پایش را به زنجیر بست و نزد منصورش فرستاد. چهار سال در زندان بخفت بی آنکه کسی در این باره حرفی بزند(122).
اگر باز هم می خواهید در وصف منصور بشنوید ببینید بیهقی درباره وی چه گفته: مردم را به پا می آویخت تا علیه خود چیزی را اقرار کنند..(123)

مهدی

این خلیفه اتهام به کفر را وسیله کیفر بیگناهان قرار داده بود... بنابه قول جهشیاری که درباره ایام مهدی سخن می گفت:
اهل جزیه در معرض انواع شکنجه ها قرار می گرفتند: از درندگان گرفته تا زنبور و گربه که این حیوانات را بر جانشان مسلط می کردند..(124).
در مقام اعتراض به روش مهدی، یوسف البرم در خراسان بر ضدش قیام کرد(125).

هادی

وی پیوسته شراب می نوشید و بولهوسی و عیاشی را دوست می داشت و هم او ستمگر و صاحب سلطه بود(126).
هادی بسیار بداخلاق، قسی القلب، زورگو، اهل نوشیدن شراب و بازی بود(127).
جاحظ درباره وی می نویسد: هادی بداخلاق، دیرجوش و بدخیال بود. کمتر کسی بود که می توانست خود را از شر او بر حذر بدارد، یا با اخلاقش آشنایی پیدا کرده و به سودش باشد. از هیچ چیز به اندازه شروع به سؤال بدش نمی آمد. به آوازه خوان مال فراوان و بیدریغ می بخشید..(128)
آری، همانگونه که جاحظ گفته وی مال فراوان و بیدریغی به آوازه خوانها می بخشید و بقدری در این راه اسراف می کرد که اسحاق موصلی را بر آن داشت که بگوید: اگر هادی برای ما زنده می ماند، ما می توانستیم حتی دیوارهای خانه مان را از طلا و نقره بسازیم(129).