فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

سوء استفاده از لقب مهدی

منصور نیز قصد کوبیدن علویان را از طریق استدلال داشت. ولی برای این کار شیوه دیگری را به کار گرفته بود. چون می دید که مردم بسیاری (بجز امام صادق) مهدی بودن محمد بن عبدالله علوی را پذیرفته اند، تصمیم گرفت که این پدیده را نیز پایمال کند. لذا فرزند خود را مهدی لقب داد تا چون به خلافت برسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبدالله علوی دور گرداند.
روزی منصور یکی از غلامان خود را پای منبر محمد بن عبدالله فرستاد تا ببیند او چه می گوید. پس از بازگشت تعریف کرد که محمد می گفت: شما تردیدی ندارید که من مهدی هستم. آری براستی که من خود مهدی هستم. منصور از شنیدن این کلام گفت: دروغ می گوید دشمن خدا، چه مهدی او نیست بلکه فرزند من است.(65)
سپس برای متقاعد کردن مردم، منصور به سراغ کسانی رفت که برایش حدیث بسازند و بر پیغمبر این گفته دروغ را نسبت بدهند که مهدی امت همان فرزند اوست(66).
در مورد اینگونه احادیث احمد امین مصری و دیگران به دروغ و جعلی بودنشان اعتراف کرده اند(67).
مسلم بن قتیبه می گوید: منصور روزی مرا احضار کرد. چون بر او وارد شدم گفت: محمد بن عبدالله به نام مهدی قیام کرده، ولی به خدا سوگند که او مهدی نیست. مطلبی که می خواهم به تو بگویم و تاکنون به کسی اظهار نکرده ام اینست که فرزند من نیز که درباره اش روایت هم آمده، مهدی نمی باشد. من با این انتساب تنها تیمن جسته و آن را به فال نیک گرفته ام(68).
مهدی خلیفه نیز خودش اقرار می کرد که این فقط پدرش بود که با آوردن روایاتی او را مهدی معرفی کرده بود(69).

اما اینها هیچ کدام کافی نبود

در هیچ یک از این شگردها عباسیان کارایی ندیدند و جریان امور پیوسته بر خلاف مصالح ایشان می رفت. بنابراین، بهتر آن دیدند که باب منطق و استدلال را در برابر علویان نگشایند، چه با این کار به آنان فرصت می دادند که تمام خصوصیات و مزایای خود را برای مردم به اثبات برسانند. و در برابر، عباسیان را نیز شدیداً به رسوایی کشانده، پرده از چهره واقعیشان نزد مردم برمی داشتند.
از اینرو، باید شگردهای دیگری به منظور از بین بردن علویان در پیش گرفت. لذا آن را شدیداً زیر نظر می گرفتند و لحظه ای از حالات و حرکاتشان غفلت نمی ورزیدند. البته این شیوه را سفاح شروع کرد و سپس خلفای بعد از او همه پیروی کردند. اما دیدند که حتی تهدید و ارعاب که علیه علویان به منظور لوث کردن شخصیت و معنویتشان اعمال می شد، کارگر نمی آمد.
به مصادره اموال علویان، خراب کردن خانه ها و محدود کردن کار و کسبشان روی آوردند و بقدری وضع زندگی مادیشان را به وخامت کشاندند که زنان علوی برای گزاردن نماز، لباسهای یکدیگر را از هم قرض می گرفتند(70). ولی اینها نیز هرگز پاسخگوی هدف عباسیان نبود...
علویان را از مردم جدا می کردند، نمی گذاشتند کسی با آنان تماس بگیرد تا بتوانند زمینه باور کردن شایعات و دروغپردازیهای خود را فراهم آورند. چه شیوه پسندیده علویان، بویژه اهلبیت، خود هرگونه شایعه ای را تکذیب می کرد، و رفتار نمونه شان هر افترایی را دفع می نمود.
آزار و طرد و به زندان افکندن دهها و صدها نفر آنهم در سلول های وحشتناکی که هر کس وارد آنها می شد امیدی به رهاییش نبود؛ چه ورود به چنین سلولهایی یعنی ورود به گور... مسموم کردن شخصیتهایی که جرأت تجاوز آشکار بر او را نمی کردند.. اینها هیچ کدام بر ایشان کافی نبود. آنها در واقع به خون علویان تشنه و در شکنجه شان بسیار تنوع طلب بودند. هر روز شیوه جدیدی را برمی گزیدند. عده ای را به دیوارها میخکوب می کردند، عده ای را می کشتند، عده ای را هم در اسطوانه ها قرار می دادند. اما قتلهای دسته جمعی علویان روشن تر از آنست که نیازی به بیان داشته باشد. داستان منصور با اولاد حسن را تقریباً تمام کتابهای تاریخی نوشته اند و همینطور ماجرای شصت علوی، که به فرمان منصور همه بجز یک تن از آنان که پسر بچه ای خردسال بود، از دم تیغ گذشتند(71).

موضعگیری هر خلیفه بطور جداگانه:

اکنون به موضعگیری هر یک از خلفای عباسی بطور جداگانه اشاره می کنیم:
اما سفاح:
احمد امین درباره وی چنین می گوید: .. زندگیش سراپا خونریزی و نابود کردن مخالفان بود.(72)
ژنرال جلوب در کتاب خود چنین می نویسد: سفاح و منصور با توطئه بر سر کار آمدند. از اینرو پس از پیروزی برای تحکیم مبانی حکومت خود دست به خونریزی یازیدند بویژه خون عموزادگانشان، از بنی امیه و از اولاد علی بن ابیطالب را.(73)
خوارزمی درباره سفاح می نویسد: .. بر علویان، این ابومجرم (پدر گناهکار) بود که مسلط شده بود نه ابومسلم (پدر مسلمان). این مرد آنان را زیر هر سنگ و کلوخی که می یافت می کشت و در هر دشت و کوهستانی به تعقیبشان می پرداخت.(74)
اما منصور:
منصور کسی بود که از کشتن برادر زاده خود سفاح(75)، عمویش عبدالله بن علی و یا ابومسلم بنیانگذار حکومتش، ابا نورزید. در سال 148 به مکه رفت تا امام صادق (علیه السلام) را دستگیر کند هر چند که موفق نشد(76). لقب منصور را نیز پس از پیروزیش بر علویان بر خود نهاده بود(77).
منصور کسی بود که میان عباسیان و علویان اختلاف و آشوب برپا کرد(78). هنگامی که تصمیم به کشتن امام صادق گرفت اعتراف کرد که قربانیان بسیاری از علویان داشته، می گفت:
.. تاکنون از ذریة فاطمه هزار تن یا بیشتر را کشته ام ولی آقا و پیشوایشان جعفر بن محمد هنوز زنده است.(79)
البته این سخن از وی در آغاز خلافتش شنیده شد، حال حساب کنید و ببینید که تا پایان کار چقدر قربانی داشته است
منصور موزه ای از سرهای بریده قربانیان خود که از علویان بود، ترتیب داده بود که آن را به عنوان مرده ریگ خود به فرزندش مهدی منتقل نمود. بر فراز هر سری تکه کاغذی نصب شده بود که مشخصات صاحبش را بازگو می کرد. این سرها به پیرمردان، جوانان و حتی کودکانی از علویان تعلق داشتند(80).
منصور کسی بود که به عمویش عبدالصمد بن علی در پاسخ به ملامتش که چرا در قاموسش عفو وجود ندارد، گفت: هنوز استخوان های بنی مروان نپوسیده و هنوز خاندان ابیطالب شمشیر در نیام نبرده اند. ما در میان مردمی بسر می بریم که دیروز ما را دیده اند. ما دیروز رعیت بودیم ولی حالا به خلافت رسیده ایم. بنابراین، جز با فراموش کردن عفو و بکار گرفتن مجازاتها نمی توانیم هیبت خود را بر آنان چیره سازیم. و هم او بود که به امام صادق می گفت: حتماً ترا می کشم، اهل خانواده ات را هم نابود می کنم تا از شما کسی نماند که بتواند کوچکترین عرض اندامی کند.(81)
منصور نخستین کسی بود که ویران کردن مرقد امام حسین در کربلا را بدعت نهاد(82). وی علویان را در اسطوانه هایی قرار می داد، بر سینه دیوار به میخشان می کشید. بر این مطلب یعقوبی و دیگران تصریح کرده اند، هم چنین در زندان های زیرزمینی چندان به بندشان می کشید که از گرسنگی یا بوهای متعفن جان می دادند، چه نمی توانستند برای قضای حاجت از سلول خود بیرون بروند. وقتی یکی از زندانیان می مرد او را همانجا کنار زندانی دیگر رها می کردند تا بپوسد و در پایان، ساختمان زندان را بر جنازه های متلاشی شده و متعفن و حتی زندانیانی که هنوز جانی به تن و زنجیرهایی بر پا داشتند، ویران میکردند. مشهور است که منصور با بنی حسن چنین معامله ای نمود. کوتاه آنکه رفتار منصور با اولاد علی کثیفترین صفحات تاریخ عباسی را پر کرده است(83).
اما مهدی:
این خلیفه وزیر خود، یعقوب بن داود را در یک زندان زیرزمینی به بند کشید و بر فرازش بارگاهی ساخت و او چندان بماند تا چشمانش کور و موهای بدنش مانند بدن جانوران بلند شد چنانکه در پیش گفتیم اتهام یعقوب این بود که طالبین را مساعدت می کرد.
مهدی کسی بود که از حربه کفر برای نابودی تمام دشمنان خود، به ویژه علویان و شیعیانشان، استفاده می کرد.
دکتر احمد شلبی می نویسد: در بسیاری از موارد کسانی را که از هر تخلفی تبرئه می شدند، به اتهام بدبینی از دم تیغ می گذراند..(84)
ابن مفضل کتابی برای مهدی تألیف کرد که به شرح فرقه های مذهبی پرداخته بود البته فرقه هایی را هم از پیش خود ساخته بود که دلخواه مهدی برای تعقیب و نابودیشان می بود. مثلاً با آنکه افرادی نظیر زراه، عمار ساباطی، ابن ابی یعفور، هیچکدام مؤسس فرقه ای نبودند با این وصف نویسنده مزبور فرقه هایی به نام ایشان اختراع کرده بود، مانند فرقه زراریه، عماریه، یعفوریه، جوالیقیه و پیروان سلیمان اقطع. فقط هشام بن حکم باقی مانده بود که به نامش فرقه هشامیه را جعل نکرده بود.(85)
اما هادی:
طالبیان را بینهایت تهدید می کرد، هر جا بودند به سراغشان می رفت، مستمری و حقوقشان را قطع کرده و به همه جا دستور دستگیریشان را صادر کرده بود..(86) چنانکه مورخان نوشته اند، ماجرای مشهور فخ تنها بخاطر آزار علویان و رفتار خشونت آمیز با ایشان صورت گرفت. تعداد سرهایی که از بدنها جدا شد به صد و چند می رسید. زنان و کودکان به اسارت گرفته شدند و اسرا و حتی کودکانشان را هم کشتند.
اما رشید:
وی کسی بود که به تعبیر خوارزمی درخت نبوت را از شاخ و برگ برهنه کرد و نهال امامت را از بن برآورد.
او هرگز از خدا ترسی نداشت و دلیل این بیشرمی همان نحوه رفتارش با بزرگان خاندان علی (علیه السلام)، یعنی اولاد دختر پیامبر بود که هرگز جرمی نداشتند..(87)
رشید کسی بود که به تعبیر احمد شلبی از شیعیان بدش می آمد و آن ها را به قتل می رسانید..(88) و آنقدر از شیعیان بدش می آمد که شاعران به منظور تقرب جستن به او، اشعار هجو خاندان علی را می سرودند.
رشید سوگند خورده بود که این خاندان و پیروانشان را از ریشه برافکند، می گفت: ... تا کی خاندان فرزندان ابوطالب را تحمل کنم. به خدا سوگند که می کشم، هم خودشان را و هم شیعیانشان را..(89)
او چون به خلافت رسید تمام طالبیان را از بغداد به مدینه راند(90) و این به انگیزه تنفر و کینه ای بود که به آنان می ورزید..
.. او کاملاً به جان علویان افتاده بود. گام به گام آنها را تعقیب می کرد و به قتلشان می رسانید..(91)
اولاد و شیعیان فاطمه را پیوسته می کشت(92)
هنگامی که جلودی را به جنگ محمد بن جعفر بن محمد فرستاد به او دستور داد که خانه های خاندان ابوطالب را در مدینه غارت کند، از زنانشان هر چه لباس و زیور است برباید به گونه ای که برای هر زنی بیش از یک جامه باقی نماند(93).
رشید کسی بود که مرقد امام حسین را خراب کرد و زمین کربلا را به زیر شخم برد. به علاوه، درخت سدری را که در کنار آن بقعه شریف، زائران را سایبان می بود، برید. البته این عمل به دست کارگزارش در کوفه، موسی بن عیسی بن موسی عباسی، صورت گرفت(94).
از همه فجیعتر و از تمام این فجایع هولناکتر آن بود که دست به خون رهبر و پیشوای علویان، یعنی امام موسی بن جعفر (علیه السلام) بیالود.
عقاد خطاب به رشید با اشاره به نبش قبری که از امام حسین (ع) کرده بود، گفت: .. گویا می ترسیدند که شیعیان علی، قبر تو را هم نبش کنند، از اینرو ترا در قبر پیشوای علوی (امام رضا) نهادند تا از نبش قبر و اهانت پس از مرگ رهایی یابی.. شگفتا که فرزندان علی به قلمرو گسترده تو پناه می آوردند ولی در همه جا تنگی می دیدند. اما پیروان تو که در جستجوی پناهگاهی برآمدند تا جسد پادشاهی پرعرض و طول را پس از مرگ در آن بنهند، دیدند که این جسد در قبر یکی از همان پناهندگان بی پناه نهاده شده..(95) وی با این جملات اشاره به قبر امام رضا (علیه السلام) می کند که رشید نیز در کنار آن مدفون گشته. محمد بن حبیب ضبی نیز با اشاره به این مطلب چنین سروده:
در طوس دو گور است که در یکی هدایت آرمیده
و در دیگری گمراهی که خاکش، خاکستر آتش است
همجواری ظلالت با پاکی افزون کننده
عذابش است و فراهم آورنده خواریش
ستمگریهای رشید به حدی رسیده بود که مردم او را دشمن علی (علی) باور می داشتند ولی او خود موضع دفاعی گرفته بر ایشان سوگند می خورد که علی را دوست دارد.
اسحاق هاشمی نقل میکند: روزی نزد رشید بودیم و او می گفت، شنیده ام که مردم می پندارند من نسبت به علی کینه می توزم، به خدا سوگند هرگز کسی را به اندازه او دوست نداشته ام. ولی این علویان سختگیرترین مردمند.(96) آنگاه گناه این پندار مردم را به گردن علویان انداخته گفت: این علویان به بنی امیه بیشتر تمایل دارند تا عباسیان.. رشید حتی در برابر علمای بزرگ از رفتار خود با طالبیان علناً توبه کرد..(97)
البته این ژستها برای رشید پس از آن همه تعقیب و کشتار علویان، امری طبیعی می نمود و بالاخره، ستمگریهای رشید تا بدانجا اوج گرفت که در برخی این پندار را تقویت کرد که علت بیعت مأمون با امام رضا به عنوان ولیعهد، به خاطر زدودن جرایم رشید بوده که علیه خاندان علی (علیه السلام) مرتکب شده بود. این مطلب را بیهقی و صولی ذکر کرده اند(98).
اما مأمون:
در بسیاری از فصول آینده به گوشه هایی از رفتار این خلیفه با خاندان علی اشاره خواهیم کرد.
اما اکنون بیاییم کمی از شاعران بشنویم که چگونه برخی حقایق را برای ما بازگو می کنند تا بهتر به این نکته پی ببریم. عباسیان بر اثر ترسی که از علویان داشتند، علیه شان برخاسته و با قتل و ظلم و آزار در معرض آنگونه شکنجه های گوناگون قرارشان دادند. عباسیان می خواستند ریشه علویان را براندازند و محیط را برای خود چنان مساعد و بی مزاحم گردانند که دیگر کسی نباشد تا قدرتشان را تهدید کند. انحصارطلبی در قدرت، به آنان اجازه نمیداد که کسی شایسته تر از خود را در روی زمین ببینند. مردم با مشاهده جنایات عباسیان دیگر جنایات بنی امیه را فراموش کرده بودند. یکی از شعرا می گفت:
سوگند به خدا که بنی امیه نکرد
حتی یکدهم آنچه را که بنی عباس کرد(99)
شاعر دیگری به نام ابوعطاء افلح بن یسار الندی، متوفا به سال 180 هجری، که عصر اموی و عباسی هر دو را درک کرده بود، در زمان سفاح چنین سرود:
ایکاش ظلم بین مروان بر ما همچنان ادامه می یافت
و ایکاش عدل بنی عباس در آتش فرو می سوخت(100)
علی بن عباس، شاعری که به ابن رومی شهرت یافته و از غلامان معتصم بود، قصیده ای دارد که در آن می گوید:
فرزندان مصطفی! مردم چقدر گوشتهای شما را به دندان دریدند
کوچکترین مصیبت شما بیکسی و یا قتل است
گویی هر لحظه ای که می گذرد برای پیغمبر
کشته پاک سرشتی به خون آغشته گردد