فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

ارزیابی مقام امام علی (ع)

وقتی دانستیم که ابراز دوستی مأمون با علی بن ابیطالب و فرزندانش به انگیزه شرایط خاص سیاسی بود، دیگر قانع می شویم که سنگینی کفه علی در مقام ارزیابی نزد عباسیان در آن زمان یک امر ظاهری بود که شرایط سیاسی پدیدش آورده بود، و یا جزیی از شگردهای آنان برای مقابله با علویان که عباسیان در این مسأله در هر موقعیتی به گونه ای موضع می گرفتند. مثلاً مأمون برای علی ارج قایل بود در حالیکه همین علی در نزد منصور یا رشید هرگز از چنین اعتباری برخوردار نبود. ولی اگر واقع امر را بخواهید علی از نظر هیچ کدامشان ارزشی نداشت.

سوء استفاده از لقب مهدی

منصور نیز قصد کوبیدن علویان را از طریق استدلال داشت. ولی برای این کار شیوه دیگری را به کار گرفته بود. چون می دید که مردم بسیاری (بجز امام صادق) مهدی بودن محمد بن عبدالله علوی را پذیرفته اند، تصمیم گرفت که این پدیده را نیز پایمال کند. لذا فرزند خود را مهدی لقب داد تا چون به خلافت برسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبدالله علوی دور گرداند.
روزی منصور یکی از غلامان خود را پای منبر محمد بن عبدالله فرستاد تا ببیند او چه می گوید. پس از بازگشت تعریف کرد که محمد می گفت: شما تردیدی ندارید که من مهدی هستم. آری براستی که من خود مهدی هستم. منصور از شنیدن این کلام گفت: دروغ می گوید دشمن خدا، چه مهدی او نیست بلکه فرزند من است.(65)
سپس برای متقاعد کردن مردم، منصور به سراغ کسانی رفت که برایش حدیث بسازند و بر پیغمبر این گفته دروغ را نسبت بدهند که مهدی امت همان فرزند اوست(66).
در مورد اینگونه احادیث احمد امین مصری و دیگران به دروغ و جعلی بودنشان اعتراف کرده اند(67).
مسلم بن قتیبه می گوید: منصور روزی مرا احضار کرد. چون بر او وارد شدم گفت: محمد بن عبدالله به نام مهدی قیام کرده، ولی به خدا سوگند که او مهدی نیست. مطلبی که می خواهم به تو بگویم و تاکنون به کسی اظهار نکرده ام اینست که فرزند من نیز که درباره اش روایت هم آمده، مهدی نمی باشد. من با این انتساب تنها تیمن جسته و آن را به فال نیک گرفته ام(68).
مهدی خلیفه نیز خودش اقرار می کرد که این فقط پدرش بود که با آوردن روایاتی او را مهدی معرفی کرده بود(69).

اما اینها هیچ کدام کافی نبود

در هیچ یک از این شگردها عباسیان کارایی ندیدند و جریان امور پیوسته بر خلاف مصالح ایشان می رفت. بنابراین، بهتر آن دیدند که باب منطق و استدلال را در برابر علویان نگشایند، چه با این کار به آنان فرصت می دادند که تمام خصوصیات و مزایای خود را برای مردم به اثبات برسانند. و در برابر، عباسیان را نیز شدیداً به رسوایی کشانده، پرده از چهره واقعیشان نزد مردم برمی داشتند.
از اینرو، باید شگردهای دیگری به منظور از بین بردن علویان در پیش گرفت. لذا آن را شدیداً زیر نظر می گرفتند و لحظه ای از حالات و حرکاتشان غفلت نمی ورزیدند. البته این شیوه را سفاح شروع کرد و سپس خلفای بعد از او همه پیروی کردند. اما دیدند که حتی تهدید و ارعاب که علیه علویان به منظور لوث کردن شخصیت و معنویتشان اعمال می شد، کارگر نمی آمد.
به مصادره اموال علویان، خراب کردن خانه ها و محدود کردن کار و کسبشان روی آوردند و بقدری وضع زندگی مادیشان را به وخامت کشاندند که زنان علوی برای گزاردن نماز، لباسهای یکدیگر را از هم قرض می گرفتند(70). ولی اینها نیز هرگز پاسخگوی هدف عباسیان نبود...
علویان را از مردم جدا می کردند، نمی گذاشتند کسی با آنان تماس بگیرد تا بتوانند زمینه باور کردن شایعات و دروغپردازیهای خود را فراهم آورند. چه شیوه پسندیده علویان، بویژه اهلبیت، خود هرگونه شایعه ای را تکذیب می کرد، و رفتار نمونه شان هر افترایی را دفع می نمود.
آزار و طرد و به زندان افکندن دهها و صدها نفر آنهم در سلول های وحشتناکی که هر کس وارد آنها می شد امیدی به رهاییش نبود؛ چه ورود به چنین سلولهایی یعنی ورود به گور... مسموم کردن شخصیتهایی که جرأت تجاوز آشکار بر او را نمی کردند.. اینها هیچ کدام بر ایشان کافی نبود. آنها در واقع به خون علویان تشنه و در شکنجه شان بسیار تنوع طلب بودند. هر روز شیوه جدیدی را برمی گزیدند. عده ای را به دیوارها میخکوب می کردند، عده ای را می کشتند، عده ای را هم در اسطوانه ها قرار می دادند. اما قتلهای دسته جمعی علویان روشن تر از آنست که نیازی به بیان داشته باشد. داستان منصور با اولاد حسن را تقریباً تمام کتابهای تاریخی نوشته اند و همینطور ماجرای شصت علوی، که به فرمان منصور همه بجز یک تن از آنان که پسر بچه ای خردسال بود، از دم تیغ گذشتند(71).