فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

دگرگون ساختن نظریه میراث

این یکی از شگردهای عباسیان بود که برای مقابله با علویان در سلسله وراثت پیامبر، که مردم مشروعیت خلافت را بدان اثبات می کردند، تغییر دادند. اینان نخست رشته وصایت خود را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد: از علی (علیه السلام) به فرزندش محمد حنفیه، سپس ابوهاشم، علی بن عبدالله بن عباس، فرزندش محمد بن علی، ابراهیم امام، سپس به برادرش سفاح(61) و همینطور، البته آنان مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر و عثمان و خلفای اموی و دیگران را منکر بودند.
درباره این مطلب، متون تاریخی فراوان موجود است، از آن جمله داستان ابن عون است در رابطه اش با مهدی. وی در خطبه ای که در برابر اهل مدینه در همان سالی که سفاح به حج رفته بود، می گفت: بعد از پیامبر، شما هر روز کسی را بر خود حاکم قرار دادید: گاهی تیمی، گاهی عدوی، زمانی اسدی، یکبار هم سفیانی و بالاخره روزی هم مروانی تا سرانجام کسی بر شما ظهور کرد که نه نامش را می شناختید و نه خاندانش را (مقصودش خودش بود)! او با شمشیر بر سر شما تاخت و شما به زور و با ذلت در برابرش تسلیم شدید. بدانید که خاندان محمد امامان هدایتند، و مشعل راه تقوا و سروران و رهبران ما بشمار می روند.(62)
پس در آغاز کار عباسیان رشته قدرت را در امر وصایت به حضرت علی علیه السلام متصل می کردند و مشروعیت خلافت سه خلیفه را منکر می شدند. البته پس از مدتی از این موضع عدول کردند ولی باز با اعتراف به این مطلب که وصایت در اولاد علی (علیه السلام) استوار مانده است.
مهدی به تأسیس گروهی(63) پرداخت که مدعی بودند پس از پیامبر اسلام، پیشوا عباس بن عبدالمطلب است که بعد از او فرزندش عبدالله، سپس نوه اش علی، و سپس فرزندش علی، محمد و همینطور به پایین یکی پس از دیگری به مقام امامت رسیده اند. اینان از ابوبکر، عمر و عثمان همچنان برائت می جستند، ولی بیعت با علی بن ابیطالب را جایز می شمردند زیرا عباس نیز خودش این اجازه را صادر کرده بود(64). این گروه به نام راوندیه و شیعه عباسی خوانده می شدند.
اما در زمان مأمون اثری از این گروه نبود. زیرا سیاست وی اقتضا می کرد که ولو برای مدت کوتاهی هم که شده، از اشاعه این فکر جلوگیری کند.

ارزیابی مقام امام علی (ع)

وقتی دانستیم که ابراز دوستی مأمون با علی بن ابیطالب و فرزندانش به انگیزه شرایط خاص سیاسی بود، دیگر قانع می شویم که سنگینی کفه علی در مقام ارزیابی نزد عباسیان در آن زمان یک امر ظاهری بود که شرایط سیاسی پدیدش آورده بود، و یا جزیی از شگردهای آنان برای مقابله با علویان که عباسیان در این مسأله در هر موقعیتی به گونه ای موضع می گرفتند. مثلاً مأمون برای علی ارج قایل بود در حالیکه همین علی در نزد منصور یا رشید هرگز از چنین اعتباری برخوردار نبود. ولی اگر واقع امر را بخواهید علی از نظر هیچ کدامشان ارزشی نداشت.

سوء استفاده از لقب مهدی

منصور نیز قصد کوبیدن علویان را از طریق استدلال داشت. ولی برای این کار شیوه دیگری را به کار گرفته بود. چون می دید که مردم بسیاری (بجز امام صادق) مهدی بودن محمد بن عبدالله علوی را پذیرفته اند، تصمیم گرفت که این پدیده را نیز پایمال کند. لذا فرزند خود را مهدی لقب داد تا چون به خلافت برسد تکرار این لقب ذهن مردم را کم کم از محمد بن عبدالله علوی دور گرداند.
روزی منصور یکی از غلامان خود را پای منبر محمد بن عبدالله فرستاد تا ببیند او چه می گوید. پس از بازگشت تعریف کرد که محمد می گفت: شما تردیدی ندارید که من مهدی هستم. آری براستی که من خود مهدی هستم. منصور از شنیدن این کلام گفت: دروغ می گوید دشمن خدا، چه مهدی او نیست بلکه فرزند من است.(65)
سپس برای متقاعد کردن مردم، منصور به سراغ کسانی رفت که برایش حدیث بسازند و بر پیغمبر این گفته دروغ را نسبت بدهند که مهدی امت همان فرزند اوست(66).
در مورد اینگونه احادیث احمد امین مصری و دیگران به دروغ و جعلی بودنشان اعتراف کرده اند(67).
مسلم بن قتیبه می گوید: منصور روزی مرا احضار کرد. چون بر او وارد شدم گفت: محمد بن عبدالله به نام مهدی قیام کرده، ولی به خدا سوگند که او مهدی نیست. مطلبی که می خواهم به تو بگویم و تاکنون به کسی اظهار نکرده ام اینست که فرزند من نیز که درباره اش روایت هم آمده، مهدی نمی باشد. من با این انتساب تنها تیمن جسته و آن را به فال نیک گرفته ام(68).
مهدی خلیفه نیز خودش اقرار می کرد که این فقط پدرش بود که با آوردن روایاتی او را مهدی معرفی کرده بود(69).