فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

عقده حقارت عباسیان

این جریانات همه وحشت روزافزون عباسیان را طبیعی می نمود. پیوسته عوامل نگرانی را بر ایشان می افزود، بویژه آنکه خود از عقده حقارت بسی رنج می بردند.
ابومسلم در یکی از نامه های خود به منصور نوشت: ... خداوند پس از گمنامی و حقارت و خواری، شما را بالا آورده، سپس مرا نیز با توبه نجات بخشید...(60)
منصور هم این موضوع را نزد عمویش، عبدالصمد بن علی، به صراحت باز گفته بود که ما در میان مردمی هستیم که می دانند دیروز رعیت بوده و امروز به خلافت رسیده ایم. بنابراین باید گذشته را فراموش کرد و دستگاه مجازات را بکار انداخت تا بدینوسیله هیبت خود را بر دلهایشان چیره سازیم.
چون عباسیان می دانستند که خطر واقعی از سوی عموزادگان علویشان پیوسته ایشان را تهدید می کند، بنابراین بر خود لازم می دیدند که تکانی بخورند و چاره ای بیندیشند و بهر وسیله که شده و با هر شیوه ممکن با خطر مواجه شوند. بویژه چون از نزدیک مشاهده می کردند که مردم خیلی زود علویان را اجابت و تأیید و حمایت می کنند.
اکنون ببینیم عباسیان چگونه این وضع را چاره جویی کردند؟
و در این چاره جویی تا چه حد پیروز شدند؟
سیاست ضد علوی عباسیان
از آنچه گذشت تا حدی به نفوذ علویان و به ارجمندیشان در نظر عموم مردم پی بردیم. دیدیم چگونه این خاندان عامل اساسی تهدید علیه عباسیان و دستگاه حکومتشان بشمار می رفتند.
عباسیان این حقیقت را به عیان در می یافتند، لذا مجبور شده بودند که علویان را از صحنه سیاست، بهر ترتیبی شده، بیرون برانند و بدینوسیله نفوذ و نیروهایشان را محدود گردانند.
برای این منظور، شگردهای مختلفی بکار می بردند:
نخست از راه استدلال و اقامه دلیل بر حقانیت خود بر آمدند.

دگرگون ساختن نظریه میراث

این یکی از شگردهای عباسیان بود که برای مقابله با علویان در سلسله وراثت پیامبر، که مردم مشروعیت خلافت را بدان اثبات می کردند، تغییر دادند. اینان نخست رشته وصایت خود را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) متصل می کردند که از او بدین ترتیب پایین می آمد: از علی (علیه السلام) به فرزندش محمد حنفیه، سپس ابوهاشم، علی بن عبدالله بن عباس، فرزندش محمد بن علی، ابراهیم امام، سپس به برادرش سفاح(61) و همینطور، البته آنان مشروعیت خلافت ابوبکر و عمر و عثمان و خلفای اموی و دیگران را منکر بودند.
درباره این مطلب، متون تاریخی فراوان موجود است، از آن جمله داستان ابن عون است در رابطه اش با مهدی. وی در خطبه ای که در برابر اهل مدینه در همان سالی که سفاح به حج رفته بود، می گفت: بعد از پیامبر، شما هر روز کسی را بر خود حاکم قرار دادید: گاهی تیمی، گاهی عدوی، زمانی اسدی، یکبار هم سفیانی و بالاخره روزی هم مروانی تا سرانجام کسی بر شما ظهور کرد که نه نامش را می شناختید و نه خاندانش را (مقصودش خودش بود)! او با شمشیر بر سر شما تاخت و شما به زور و با ذلت در برابرش تسلیم شدید. بدانید که خاندان محمد امامان هدایتند، و مشعل راه تقوا و سروران و رهبران ما بشمار می روند.(62)
پس در آغاز کار عباسیان رشته قدرت را در امر وصایت به حضرت علی علیه السلام متصل می کردند و مشروعیت خلافت سه خلیفه را منکر می شدند. البته پس از مدتی از این موضع عدول کردند ولی باز با اعتراف به این مطلب که وصایت در اولاد علی (علیه السلام) استوار مانده است.
مهدی به تأسیس گروهی(63) پرداخت که مدعی بودند پس از پیامبر اسلام، پیشوا عباس بن عبدالمطلب است که بعد از او فرزندش عبدالله، سپس نوه اش علی، و سپس فرزندش علی، محمد و همینطور به پایین یکی پس از دیگری به مقام امامت رسیده اند. اینان از ابوبکر، عمر و عثمان همچنان برائت می جستند، ولی بیعت با علی بن ابیطالب را جایز می شمردند زیرا عباس نیز خودش این اجازه را صادر کرده بود(64). این گروه به نام راوندیه و شیعه عباسی خوانده می شدند.
اما در زمان مأمون اثری از این گروه نبود. زیرا سیاست وی اقتضا می کرد که ولو برای مدت کوتاهی هم که شده، از اشاعه این فکر جلوگیری کند.

ارزیابی مقام امام علی (ع)

وقتی دانستیم که ابراز دوستی مأمون با علی بن ابیطالب و فرزندانش به انگیزه شرایط خاص سیاسی بود، دیگر قانع می شویم که سنگینی کفه علی در مقام ارزیابی نزد عباسیان در آن زمان یک امر ظاهری بود که شرایط سیاسی پدیدش آورده بود، و یا جزیی از شگردهای آنان برای مقابله با علویان که عباسیان در این مسأله در هر موقعیتی به گونه ای موضع می گرفتند. مثلاً مأمون برای علی ارج قایل بود در حالیکه همین علی در نزد منصور یا رشید هرگز از چنین اعتباری برخوردار نبود. ولی اگر واقع امر را بخواهید علی از نظر هیچ کدامشان ارزشی نداشت.