فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

وحشت عباسیان از علویان

خلفای عباسی از نخستین روزهای قدرتشان، بخوبی میزان نفوذ علویان را درک کرده، سخت به وحشت افتاده بودند. یکی از دلایل این مطلب آنست که سفاح از روزی که بر سر کار آمد جاسوسانی بر اولاد حسن بگمارد. روزی چون هیأت اعزامی بنی حسن از نزدش خارج شدند به برخی از معتمدان خود گفت: برو محل اقامتشان را آماده کن، و هرگز به محبتشان خو مگیر. هرگاه با آنان تنها می مانی خود را مایل بدانها و آزرده خاطر از ما نشان بده. اینان به امر خلافت از ما شایسته ترند. هر چه را که می گویند و با هر چه روبرو می شوند، همه را برایم نقل کن.(49)
پس از سفاح، اینگونه مراقبتها به صور گوناگون و با شیوه های مختلف صورت می گرفت که این مطلب بخوبی از نوشته های مورخان بر می آید.(50)

بیم منصور از علویان

می خواهید بدانید که عباسیان از علویان تا چه حد بیمناک بودند؟ به سفارش منصور به فرزندش مهدی توجه کنید که او را به دستگیری عیسی بن زید علوی تشویق کرده، می گفت:
فرزندم، من برایت ثروت اندوخته ام که هیچ خلیفه ای پیش از من اینهمه نکرده، و آنقدر برایت برده و غلام فراهم آورده ام که پیش از من خلیفه ای نکرده. برایت شهری در اسلام بنا کردم که تا پیش از این وجود نداشته. حال من، جز دو تن از هیچکس نمی ترسم: یکی عیسی بن موسی است و دیگری عیسی بن زید. اما عیسی بن موسی به من آنچنان قول و پیمان داده که از او پذیرفته ام و او کسی است که حتی اگر یک بار به من قول بدهد، دیگر بیمی از او ندارم. اما عیسی بن زید، اگر برای پیروزی بر او تمام این اموال را در راهش خرج کنی و تمام این بردگان را نابود کنی و این شهر را هم به ویرانی بکشی، هرگز ملامتت نمی کنم(51). اینهمه وحشت منصور از عیسی بن زید نه بخاطر آن بود که وی از عظمت فوق العاده ای برخوردار بود، بلکه به این علت که در اجتماع اسلامی در آن ایام این مطلب پذیرفته شده بود که خلافت شرعی باید در اولاد علی (علیه السلام) استقرار یابد. لذا چون عیسی بن زید قیام کرد، خوف آن بود که در سطح گسترده ای مورد تأیید قرار گیرد، چه او از سویی فرزند زید شهید بود که به انتقام از بنی امیه برخاسته بود، و از سوی دیگر از دستیاران محمد بن عبدالله علوی هم بود که در مدینه به قتل رسیده بود و سفاح و منصور نیز چنانکه گفتیم با او بیعت کرده بودند. درباره وی همه بجز امام صادق (ع) می گفتند که او مهدی امت است. بعلاوه عیسی بن زید از دستیاران ابراهیم، برادر همین محمد بن عبدالله نیز بود که در بصره قیام کرده در باخمری به قتل رسید. باز از اموری که دلالت بر واهمه شدید منصور از علویان دارد این ماجراست: وی هنگامی که سرگرم جنگ با محمد بن عبدالله و برادرش ابراهیم بود، شبها خوابش نمی برد. برای سرگرمیش دو کنیزک به وی تقدیم کرده بودند، ولی او به آنها حتی نگاه هم نمی کرد. وقتی علت را پرسیدند فریاد برآورد که: این روزها مجال پرداختن به زنان نیست. مرا هرگز با این دو کاری نیست مگر روزی که سر بریده ابراهیم را نزد من و یا سر مرا نزد او ببرند.(52)
منصور بارها امام صادق (علیه السلام) را دستگیر کرده، مورد عتاب و تهدیدش قرار می داد و متهمش می کرد به اینکه اندیشه قیام بر ضد حکومتش را در سر می پروراند.
اینگونه مطالب می رساند که منصور تا چه حد از علویان بیمناک بود و علتی هم جز این نداشت که می دید آنان از تأیید طبقات و گروههای مختلف برخوردارند...
حتی هنگامی که از او پرسیدند بیعت کنندگان با محمد بن عبدالله چه کسانی هستند، پاسخ داد: ... اولاد علی، اولاد جعفر، اولاد عمر بن خطاب، اولاد زبیربن عوام و بقیه قریش و فرزندان انصار(53).

بیم مهدی از علویان

این دیگر از روشنترین مسایل است که مهدی - فرزند منصور - نیز از علویان بسی بیمناک بود. لذا هنگامی که امام کاظم (علیه السلام) را از زندان آزاد می کند از او می خواهد که بر ضدش قیام نکند و نه بر ضد یکی از اولاد وی(54).
عیسی بن زید و حسن بن ابراهیم پس از فرار از زندان مدتها تحت تعقیب مهدی بودند و او روزی به همصحبت های خود گفت: اگر روزی به مرد دانایی از زیدیان برخورد کنم که خاندان حسن و عیسی بن زید را بشناسد، حتماً او را به بهانه استفاده از معلوماتش به استخدام خواهم گرفت تا میان من و خاندان حسن و عیسی بن زید واسطه شود. به همین منظور، ربیع آمد و یعقوب بن داود را به وی معرفی کرد. منزلت یعقوب پیوسته در نزد خلیفه مهدی اوج میگرفت تا به وزارت خویش منصوبش کرد و تمام شوؤن خلافت را به وی تفویض نمود(55).
همه اینها به منظور آن بود که مهدی از طریق یعقوب به حسن بن ابراهیم و عیسی بن زید دست بیابد. در حالیکه همین یعقوب کسی بود که به جرم قیام علیه منصور به همداستانی با ابراهیم بن عبدالله بن حسن به زندان افتاده بود که بعداً مهدی او را آزاد می کند.
یعقوب چون مخفیگاه عیسی بن زید را به مهدی نشان داد، به اتهام همکاری با طالبیان به زندان رفت(56) و تا زمان رشید در آنجا باقی ماند. ولی چه سود که هنگام خروج از زندان بینایی خود را از دست داده بود.