فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

نکته مهمی که باید خاطرنشان کرد

وقتی حوادث تاریخی را پیگیری می کنیم می بینیم نخستین چیزی که خواستاران خلافت از آن دم می زدند، خویشاوندی خودشان با رسول اکرم (ص) بود. ابوبکر نخستین کسی بود که در روز سقیفه این شگرد را آغاز کرد، سپس عمر بود که اعلام داشت کسی حق ندارد با آنان در مطلب حجت منازعه کند، زیرا هیچکس به لحاظ خویشاوندی از ایشان به پیامبر نزدیکتر نمی باشد (نهایة الارب، جلد 8، ص 168، عیون اخبار قتیبه، جلد 2، ص 233، العقدالفرید، جلد 4، ص 258 چاپ دارالکتاب العربی، الادب فی ظل التشیع، ص 24 به نقل از البیان والتبیین جاحظ)؛ و زیرا که ایشان دوستان و خویشاوندان پیامبرند (طبری، جلد 3، ص 220 چاپ دارالمعارف مصر، الامامة و السیاسة، ص 4، 15 چاپ الحلبی مصر، شرح النهج معتزلی، جلد 6، ص 7، 8، 9، 11، و الامام الحسین از عدیلی، ص 186 و 190، و آثار دیگر)؛ می گفتند که ایشان عترت پیغمبر و جدا شده از اویند (العثمانیة جاحظ، ص 200) و خلاصه با این سخنان انصار را از صحنه بیرون راندند چه ادعای خلافت آنان را بر همین اساس، بی اساس قلمداد می کردند.
ابوبکر نیز به حدیثی استدلال می کرد که نقادان اهل سنت (چنانکه در ینابیع المودة حنفی آمده) آن را حدیثی مستفیض شمرده اند (یعنی حدیثی که مکرر در مکرر از پیغمبر نقل شده). پیغمبر در این حدیث می فرماید: برای شما دوازده خلیفه خواهد بود که همه امت بر آنان اجتماع کرده و همه نیز از قریشند. استدلال ابوبکر به این حدیث پس از تحریف آن صورت می گرفت به این معنی که صدر آن را حذف کرده و به عبارت امامان از قریشند بسنده کرده بود (مدرک: صواعق ابن حجر، ص 6 و سایر کتابها).
اینکه امامان باید از قریش باشند به صورت اندیشه ای تکوین یافت که همه از آن تقلید و پیروی کردند، اساساً این موضوع جزو عقاید اهل سنت درآمد و ابن خلدون آن را به اجماع هم مستدل نموده است.
خلاصه آنکه لزوم قریشی بودن امامان فقط یک تقلید مرسوم نبود، بلکه جزو عقاید اهل سنت قرار گرفت.
ولی آنچه که زاده سیاست باشد با سیاست دیگری نیز از بین خواهد رفت. پس از نهصد سال سلطان سلیم که بر مسند قدرت نشست و خلیفه عباسی را سرنگون کرد، همه او را امیرالمؤمنین خواندند در حالی که او اصلاً از قریش نبود. بدینطریق یکی از مواد اعتقادی این گروه از مسلمانان در عمل به ابطال گرایید.
در هر صورت، نخستین کسی که مدعی حق خلافت به استناد خویشاوندیش با رسول اکرم (ص) شد، ابوبکر بود، سپس عمر و بعد هم بنی امیه که همگی خود را خویشاوند پیامبر معرفی می کردند. حتی ده تن از رهبران اهل شام و ثروتمندان و بزرگان آن نزد سفاح سوگند خوردند که تا پیش از قتل مروان، یکی از خویشان پیامبر، نمی دانستند که غیر از بنی امیه کسی دیگر هم می تواند خلافت را به ارث ببرد (النزاع و التخاصم، مقریزی، ص 28، شرح النهج معتزلی، جلد 7، ص 159، مروج الذهب، جلد 3، ص 33).
به روایت مسعودی و مقریزی، ابراهیم بن مهاجر بجلی، یکی از هواخواهان عباسیان، درباره امرای بنی امیه شعری سروده که می گوید:
ای مردم گوش فرا دهید که چه می گویم
چیز بسیار شگفت انگیزی به شما خبر می دهم
شگفتا از اولاد عبد شمس که برای
مردم ابواب دروغ را گشودند
به گمانشان که خود وارث احمد بودند
اما نه عباس نه عبدالمطلب
آنان دروغ می گفتند و ما به خدا نمی دانستیم
که هر که خویشاوند است میراث هم از آن اوست.
کمیت نیز درباره ادعای بنی امیه چنین سروده:
و گفتند ما از پدر و مادر خود ارث برده ایم
در حالی که پدر و مادرشان خود چنین ارثی را هرگز نبرده بودند.
سپس نوبت عباسیان رسید. آنها نیز نغمه همین ادعا را ساز کردند. در این باره ما نصوصی ذکر کرده و باز هم ذکر خواهیم کرد. حتی اگر نگوییم همه ولی لااقل بیشتر کسانی که مدعی خلافت بودند و بر بنی امیه یا بنی عباس می شوریدند، همینگونه مدعی خویشاوندی با پیغمبر می شدند.
خلاصه خویشاوندی نسبی با پیغمبر اسلام نقش مهمی در خلافت اسلامی بازی می کرد. مردم نیز به علت جهل یا عدم آگاهی لازم از محتوای اسلام، می پذیرفتند که مجرد خویشاوندی کافی برای حقانیت در خلافت است. شاید هم علت این اشتباه، آیات و احادیث نبوی بسیاری بود که مردم را به دوستی و محبت و پیوستگی با اهلبیت توصیه کرده بودند. از این بدفهمی توده، ریاست طلبان بهره برداری کردند و این اندیشه غلط را در ذهن مردم تثبیت نمودند. اما حقیقت امر غیر از آن بود که اینان می پنداشتند. چه مقام خلافت در اسلام بر مدار خویشاوندی نمی گردد، بلکه بر اساس شایستگی، لیاقت و استعداد ذاتی جهت رهبری صحیح امت است، درست همانگونه که پیامبر خود به این مقام رسیده بود. بر این مطلب متون قرآنی و احادیث پیغمبر در شأن خلیفه بعد از وی دلالت دارند. پیغمبر هرگز خویشاوندی را بعنوان ملاک شایستگی برای خلافت ذکر نکرده است.
روشن است که برای تعیین شخص لایق و شایسته رهبری باید به خدا و پیامبرش مراجعه کنیم. زیرا مردم خود عاجزند که به بطن امور آنچنانکه بایسته است پی ببرند و عمق غرایز و نفسانیات اشخاص را دقیقاً و بطور درست درک کنند و مطمئن شوند که حتی در آینده در نهاد خلیفه تغییر و دگرگونی رخ نخواهد داد. از اینرو پیغمبر (ص) شخص خلیفه را عملاً تعیین کرد آنهم به طرق گوناگونی، خواه به گفتار (با تصریح، کنایه، اشاره، توصیف و غیره) و خواه به عمل، مثلاً او را بر مدیریت مدینه یا بر رأس هر نبردی که خود حضور نمی یافت می گمارد و هرگز کسی را بر او امیر قرار نداد.
این عقیده شیعه است؛ امامانشان نیز در مسأله خلافت بر همین نظر بودند، و در این باره سخنان بسیار و سرشار از دلالت بر این مطلب پرداخته اند بطوریکه دیگر جای هیچ گونه اشتباه و توهمی باقی نمانده. از باب مثال، به سخنان حضرت علی در شرح النهج معتزلی (جلد 6، ص 12) مراجعه کنید که از این مقوله سخن آنچنان بسیار است که جمعاوری همه آنها بسی دشوار می نماید.
این مطالب روشنگر معنای سخنانی است که از حضرت علی و دیگر امامان پاک ما وارد شده و گفته اند: ما کسانی هستیم که میراث رسول خدا را در نزد خود داریم، و مقصودشان میراث خاصی است که خدا برخی را بدان ویژگی بخشیده، یعنی میراث علم چنانکه خدا می فرماید: سپس کتاب را به ارث به بندگان برگزیده خود دادیم... ابوبکر نیز در برابر فاطمه (س) اعتراف کرده بود که پیامبران علم خود را به اشخاص معینی همچون میراث منتقل می کنند. در هر صورت علی (ع) شدیداً منکر آن بود که خلافت بر مبنای قرابت و مصاحبت با پیغمبر به کسی برسد. در نهج البلاغه چنین آمد: شگفتا! آیا خلیفه بودن به مصاحبت و یا خویشی نسبی است؟ .
اینکه آنان استحقاق خلافت را با خویشاوندی توجیه می کردند، حربه استدلالی به مخالفانشان نیز می دادند، البته از باب بر آنان لازم بشمرید هر چه را که خود بر خویشتن لازم شمرده اند. چه روی همین اصل، وقتی علی را به زور نزد ابوبکر بردند تا با او بیعت کند، فرمود: ... دلیل شما علیه ایشان (یعنی انصار) آن بود که شما خویشاوند پیغمبرید.. اکنون من نیز همینگونه علیه شما استدلال می کنم و می گویم که به همین دلیل من بر شما به خلافت سزاوارترم..؟ (الامامة و السیاسه جلد 1، ص 18). علی (ع) در خطبه هایی که از وی باقی مانده باز به این مطلب اشاره کرده است که آنها را در نهج البلاغه مطالعه کنید.
با این وصف، برخی به شیعه چنین نسبت داده اند که اینان معتقدند خلافت بر محور قرابت با پیغمبر دور می زدند، مانند احمد امین مصری (در ضحی الاسلام، جلد 3، ص 261، 300، 222 و 235)، سعد محمد حسن (در المهدیة فی الاسلام، ص 5) و خضری (در محاضراتش، جلد 1، ص 166). در حالیکه احمد امین در همان کتاب و در التحدید ص 208 و 212 اعتراف کرده که شیعه درباره خلیفه پس از پیامبر به نص (یعنی معرفی شخص خلیفه توسط پیامبر) استدلال می کنند. خضری نیز نظیر چنین اعترافی را دارد.
اتهام مزبور به شیعه بسیار عجیب است بویژه آنکه برخی از اینان خود به حقیقت نیز اعتراف کرده اند. شیعه با صراحت و بدون هیچ ابهامی اعتقاد خود را بیان داشته که خویشاوندی نسبی به تنهایی از عوامل شایستگی برای خلافت به شمار نمی رود، بلکه باید پیغمبر خود تصریح کند که چه کسی شایستگی و استعداد ذاتی را برای این مقام دارد.
شیعه برای اثبات علی (ع) به برخی از متون قرآنی و احادیث متواتر نبوی استدلال کرده، احادیثی که در نزد تمام فرقه های اسلامی به تواتر از پیغمبر نقل شده است. آنان هیچگاه رابطه خویشاوندی را دلیل بر حقانیت علی نمی آوردند مگر در مقامی که مجبور می شدند از دلیل مخالفان خود استفاده کنند. مانند استدلال حضرت علی در برابر ابوبکر و عمر. بنابراین، گویا احمد امین به ادله شیعه مراجعه نکرده، و اگر هم کرده مطلب را خوب درک نکرده است یا شاید هم خواسته که تهمت ناروایی عمداً به شیعه نسبت دهد. و این دومی به نظر ما موجه تر است زیرا خودش در جایی دیگر از کتابهای خود، عقیده واقعی شیعه - یعنی خلافت به نص است نه به قرابت - را بازگو کرده است.
کوتاه سخن آنکه: خویشاوندی نسبی هرگز ملاک شایستگی برای خلافت نیست و چنین چیزی را نه شیعه و نه امامانشان هرگز نگفته اند. بلکه این ادعا از سوی ابوبکر و عمر ساز شد و سپس بنی امیه و بنی عباس نیز از آن پیروی کردند.
کوچکترین پی آمد این اعتقاد سنیان - که پذیرفتند خویشاوندی با پیغمبر به انسان حق مطالبه خلافت می دهد - آن بود که فرصت رسیدن به حکومت را به دست کسانی داد که بارزترین صفات و خصوصیاتشان جهل به دین و پیروی از شهوات در هر جا و بهر شکل، می بود. آنان حکومت را وسیله رسیدن به شهوات خود قرار می دادند و بر نادانیها و سفله پروریهای خود پرده خویشاوندی با پیغمبر می پوشاندند، در حالی که پیامبر از اینگونه افراد شدیداً بیزار بود.
در جایی هم که این پرده باز نمی توانست عیب پوش چهره پلید و هدف های شوم و دست اندازیهایشان بشود، به حیله های دیگری دست می یازیدند تا بهتر بتواند حکومتشان را دوام بخشد. چه بسا که رویداد بیعت مأمون با امام رضا (علیه السلام) یکی از همین شگردها بود که بعداً درباره اش سخن خواهیم راند.

ادعای خونخواهی علویان

اما اینکه عباسیان ادعا می کردند که برای خونخواهی علویان قیام کرده اند و بدینوسیله نهضت خود را حتی پس از موفقیت و رسیدن به حکومت، به اهلبیت مربوط می ساختند، موضوعی است بسیار روشن. این شگرد جنبه دوم از مرحله چهارم دعوتشان به شمار می رود. محمد بن علی به بکیر بن هامان می گفت: ما بزودی انتقام خونشان را خواهیم گرفت یعنی خونهای علویان را.
سفاح نیز هنگامی که سر مروان را در برابرش قرار دادند، گفت: دیگر از مرگ باکم نیست، چه در برابر حسین و برادرانش، از بنی امیه دویست نفر را کشتم، و در برابر پسر عمویم زید بن علی جسد هشام را آتش زدم، و در برابر برادرم ابراهیم، مروان را به قتل رسانیدم..(44).
صالح بن علی به دختران مروان می گفت: آیا مگر هشام بن عبدالملک نبود که زید بن علی را کشت و در مزبله دانی شهر کوفه به دارش آویخت؟ مگر همسر زید در حیره به دست یوسف بن عمرو ثقفی کشته نشد؟ مگر ولید بن یزید، یحیی بن زید را نکشت و در خراسان به دارش نیاویخت؟ مگر عبیدالله بن زیاد حرامزاده، مسلم بن عقیل بن ابیطالب را در کوفه به قتل نرساند؟ مگر یزید حسین را نکشت؟(45)
باز برای آنکه رابطه این نهضت با اهلبیت قطع نشود می بینیم که نخستین وزیر در دولت عباسیان، یعنی ابوسلمه خلال. وزیر آل محمد لقب می گیرد، و ابومسلم خراسانی نیز امین یا امیر آل محمد(46) خوانده می شود.
از این گذشته، علت آنکه عباسیان رنگ سیاه را نشانه خود قرار داده بودند، این بود که می خواستند حزن و اندوه خود را به مناسبت مصایب اهلبیت در روزگار امویان، بیان کنند(47).
بنابراین، مطلب دیگر کاملاً روشن است که عباسیان از آوازه علویان بهره می جستند، خونهای پاک آنان را وسیله تلاش جهت رسیدن به حکومت و محکم کردن جای پای خود، قرار داده بودند.
قابل توجه آنکه بسیاری از نهضتهایی که پس از قیام عباسیان به وقوع پیوست همه به نحوی همین شگرد را به کار می بردند. یعنی در نظر مردم چنین وانمود می کردند که نهضتشان در رابطه با اهلبیت بوده از تأیید و هماهنگی ایشان برخوردار است. بسیاری از آنان این شعار را سر می دادند: خشنودی خاندان محمد.
خلاصه آنکه:
از مطالبی که گذشت برای ما شیوه و نقشه عباسیان به خوبی روشن گردید و دیدیم چگونه اعتماد و حمایت مردم را به خود جلب می کردند و نظر زمامداران بر سر کار را نیز از خود به جای دیگر منصرف می ساختند.
همچنین دانستم آنان به چه شیوه ای علویان را از عرصه سیاست دور کردند، و چنانچه اگر بیعتی هم با آنان داشتند همه به تزویر و حیله، جهت پیشبرد نقشه و موفقیت تبلیغشان می بود.
باز دانستیم که این نهضت در آغاز به نام علویان شروع شد ولی هرگز از صمیم قلب نبود بلکه جزئی از یک نقشه دقیق و حساب شده بود چنانکه متون نقل شده در پیش بر آن دلالت می داشت. همچنین برایمان روشن شد که عباسیان بسیار می کوشیدند تا نهضتشان به اهل بیت ارتباط پیدا کند و روی این موضوع بسیار حساب می کردند و با تأکید بر این امر از هر فرصتی سود می جستند، تا روزی که به حکومت دست یافته پیروزمندانه به قدرت رسیدند.
مردم نیز در آغاز به اطاعتشان در آمدند و کار را برایشان ردیف کردند، چه از آنان حسن نیت و ضمیر پاک انتظار می بردند...
اکنون می خواهیم بدانیم پس از این همه کوشش نتیجه چه شد. چه چیزی عاید مردم و بویژه علویان گردید؟ از این قیامی که پیوسته به نام علویان اوج می گرفت و سرانجام به برکت وجودشان به ثمر رسید، بهره شان از آن چه گردید؟ اکنون در فصل های آینده پاسخ این سؤالها را خواهیم دریافت.

منبع خطر برای عباسیان