فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

رابطه انقلاب با اهلبیت ضروری می نمود...

عباسیان ناگزیر بودند که میان انقلاب خود و اهلبیت خط رابطی ترسیم کنند، به چند دلیل:
نخست: آنکه بدینوسیله توجه فرمانروایان را از خویشتن به جای دیگر منصرف می ساختند.
دوم: آنکه مردم بیشتر به آنان اعتماد می کردند و از پیشتیبانیشان برخوردار می گردیدند.
سوم: آنکه دعوت خود را بدینوسیله از ابتذال و برانگیختن شگفتی مردم می رهانیدند. چه اینان در سرزمینهای اسلامی آنچنان از شهرت کافی برخوردار نبودند و مردم نیز برای هیچ یک از آنان، بر خلاف علویان، حق دعوت و حکومت را نمی شناختند. از اینرو با وجود علویان، دعوت عباسیان اگر به سود خودشان آغاز می شد امری فریب آمیز و باور نکردنی می نمود.
چهارم: آنکه می خواستند اعتماد علویان را نیز به خود جلب کنند و این از همه برایشان مهمتر بود. چه می خواستند بدینوسیله رقیبی در میدان تبلیغ و دعوت نداشته باشند و نمایش اینکه دارند به نفع علویان تبلیغ می کنند خود آنان را از تحرک باز دارند.
لذا می بینیم که ابوسلمه خلال در مقام عذرخواهی از ابوالعباس سفاح که چرا به امام صادق (ع) نامه نوشته و تبلیغ را به نام او و برای بیعت با وی انجام داده، چنین اظهار میدارد: می خواستم تا بدینوسیله کار خودمان استواری یابد.(18)
و براستی هم همینگونه شد. عباسیان با این شگرد که دعوت خود را به اهلبیت پیوستگی دادند، پیروزی بزرگی را در انقلاب خویشتن کسب کردند، و چنان به قدرت و عظمتی دست یافتند که از تیررس هر صاحب ادعایی فراتر رفتند. آنان با این شگرد تمایل و تأیید امت اسلامی بویژه اهل خراسان را به خود جلب کردند. اهل خراسان کسانی بودند که دور از جنجال بدعتگزاران و سیاست بازان می زیستند و کسانی بودند که هر چند از کوفیان نسبت به اهلبیت کمتر غلومی کردند ولی به نفع ایشان با حماسه بیشتری تبلیغ می کردند.(19) چه آنان راه و رسم محمد و قرآن را تنها به شیوه علی بن ابیطالب (علیه السلام) آموخته بودند.(20)
مردم خراسان هرگز فراموش نکرده بودند که در ایام زمامداری امویان چه ظلمها و عقوبتهایی را می کشیدند. از اینرو دیگر طبیعی بود که آماده پذیرفتن هرگونه دعوتی بودند که از سوی اهلبیت آغاز می شد. آنان حتی حاضر به جانفشانی در این راه گشته بودند و از آنجا که سرزمینشان از مرکز حکومت، شام، بدور بود، جولانگاه دستجات و احزاب متخاصم با یکدیگر مانند عراق نشده بود. در عراق وجود شیعیان، خوارج، مرجئه و دیگر گروهها اوضاع را برای حکومت عباسیان بسی نامساعدتر از خراسان می نمود. لذا دیدیم که این مردم خراسان بودند که بخاطر دوستی با اهلبیت پایه های حکومت بنی عباس را استوار کردند و به همیاری و مساعدت و نیروی شمشیرهایشان خلافت این خاندان را بر دوش خود کشیدند. بعداً درباره ایرانیان و راز شیعه بودنشان - بویژه اهل خراسان - سخن مشروحتری در فصل آرزوهای مأمون و دیگر فصول خواهیم آورد.

رابطه قیام عباسی با اهلبیت

ارتباط قیام عباسیان با تبلیغ به نفع اهلبیت در سه یا چهار مرحله که مقتضای شرایط آن روزها بود، صورت پذیرفت. هر چند این مراحل در بسیاری از موارد چنان با هم در می آمیخت که قابل بازشناسی نبود، ولی همه تابع شرایط مکانی، زمانی و اجتماعی بود که سخت دستخوش دگرگونی می بود.
مراحل مزبور بدین قرارند:
مرحله نخست: دعوت عباسیان در آغاز کار به نفع علویان
مرحله دوم: فراخوانی عباسیان به سوی اهلبیت و عترت
مرحله سوم: دعوت به جلب رضا و خشنودی آل محمد
مرحله چهارم: دعوی میراث خلافت برای خویشتن در عین آنکه رابطه انقلاب خود را با اهلبیت نگاه می داشتند، یعنی می گفتند: ما به خونخواهی علویان قیام کرده ایم و علیه ظلمی که بر فرازمان سایه گسترده، نبرد می کنیم.
نخستین مرحله:
چون دانستیم که دعوت عباسیان در آغاز به سود علویان صورت می گرفت دیگر نباید تعجب کنیم اگر بشنویم که تمام عباسیان حتی ابراهیم امام، سفاح و منصور مکرر در مکرر و به انگیزه های گوناگون، برای علویان بیعت می گرفتند. این عمل چیزی نبود جز تضمین موفقیت برای نقشه هایشان که با دقت فوق العاده ای پس از بررسی موقعیتشان در برابر علویان و مردم ترسیم کرده بودند.
اینگونه اخذ بیعت را می توان نخستین مرحله از مراحل چهارگانه ای که قبلاً اشاره شده بدانیم.
از اینرو می بینیم که علاوه بر همکاریشان با عبدالله بن معاویه، با محمد بن عبدالله بن حسن نیز چند بار بیعت کردند.
روزی خاندان عباس و خاندان علی (علیه السلام) در ابواء که بر سر راه مکه قرار داشت، گرد هم آمدند. در آنجا صالح بن علی گفت: شما گروهی هستید که چشم مردم به شما دوخته است. اکنون که خداوند شما را در این موضع گرد هم آورده، بیایید و با یک نفر از میان خود بیعت کرده و سپس در افقها پراکنده شوید. از خدا بخواهید تا مگر گشایشی در کارتان بیاورد و شما را پیروز بگرداند.
در اینجا ابو جعفر، یعنی منصور، چنین گفت: چرا خود را فریب می دهید؟ به خدا سوگند که خود می دانید که مردم از همه بیشتر به این جوان تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند، و منظورش محمد بن عبدالله علوی بود. دیگران او را تصدیق کرده و همه دست بیعت به سویش گشودند، حتی ابراهیم امام، سفاح، منصور، صالح بن علی بجز امام صادق (علیه السلام).
بیعت کنندگانی که هم اکنون ذکرشان به میان آمد دیگر تا روزگار مروان بن محمد گرد هم نیامدند. سپس موقعیتی دیگر دست داد و آنان به مشورت با هم نشستند. شخصی نزد ابراهیم امام آمد و چیزی به او توصیه کرد که ابراهیم بیدرنگ از جای برخاست و عباسیان نیز او را همراهی کردند. علویان ماجرا را جویا شدند و آن شخص ناگهان به ابراهیم چنین گفت: در خراسان برای تو بیعت گرفته شده و ارتش در آنجا همه منتظر ورود تواند...
منصور با محمد بن عبدالله علوی چند بار بیعت کرد: یکی در ابواء در مسیر مکه، و دیگر در مدینه و بار سوم نیز در خود مکه در مسجدالحرام بیعت خود را تجدید کرد.
در اینجا در می یابیم که چرا سفاح و منصور حریص بر پیروزی محمد بن عبدالله علوی بودند. چه به موجب بیعت او مسایلی گردن گیرشان شده بود.(21)
به روایت ابن اثیر عثمان بن محمد بن خالد بن زبیر، پس از کشته شدن محمد به بصره گریخت. او را دستگیر نموده نزد منصور آوردند. منصور به او گفت: ای عثمان آیا تو بودی که بر محمد شوریدی؟!. عثمان پاسخ داد: من و تو هر دو با او در مکه بیعت کردیم. من بیعت خود را پاییدم، ولی تو بدان خیانت کردی، منصور او را دشنام داده، دستور قتلش را صادر کرد(22).
بیهقی می نویسد: چون سر بریده محمد بن عبدالله را از مدینه نزد منصور آوردند، وی به مطیر بن عبدالله گفت: آیا گواهی نمی دهی که محمد با من بیعت کرده بود؟ مطیر پاسخ داد: بخدا گواهی میدهم که تو روزی می گفتی که تو خود با او بیعت کردی. منصور فریاد برآورد که هان! ای زنازاده... و سپس دستور داد که در چشمانش میخ فرو کنند تا دیگر از این مقوله سخن نگوید.(23)
از این قبیل روایات آنقدر زیاد آمده که دیگر جای هیچ شکی برای ما در این باره باقی نمی گذارد که دعوت عباسیان فقط برای علویان و به نام ایشان آغاز شده بود، ولی بعداً آن را در راه مصالح خودشان به کار گرفتند.
مرحله دوم:
دیدیم که دعوت عباسیان چگونه از مسأله علویان فاصله گرفت. دیگر حتی از تصریح نامشان نیز خودداری میکردند و با زیرکی و سیاست فراوانی به این جمله اکتفا می کردند که بگویند دعوتشان به سود اهلبیت و عترت تمام می شود (نه به سود خود آنان).
مردم برای واژه اهلبیت مصداقی جز علویان نمی شناختند. از اطلاق این واژه، اذهان خود به خود متوجه چنین معنایی می شد، زیرا در این باره آیات و روایات بسیاری شنیده بودند که در همه جا اهلبیت را همین گونه به مردم شناسانده بودند. ابومسلم خراسانی، کسی که عباسیان را به حکومت رسانید، در نامه ای به امام صادق (علیه السلام) نوشت: من مردم را به دوستی اهلبیت دعوت می کنم. آیا مایل به این کار هستید تا با شما بیعت کنم؟
امام او را چنین پاسخ داد: .. نه تو مرد مکتب من هستی، و نه روزگار، روزگار من است(24).
سید امیر علی پس از بازگوئی این مطلب که عباسیان مدعی وصایت از سوی ابوهاشم بودند، می نویسد: این داستان در برخی مناطق اسلامی پذیرفته شد ولی عموم مسلمانان که به نوادگان محمد (ص) دل بسته بودند، زیر بار آن نمی رفتند لذا عباسیان دعوت خود را چنین عنوان می کردند که برای اهلبیت است، و هم علاقه شدیدی نسبت به اولاد فاطمه ابراز میکردند و بر جنبش و جریان سیاسی خود ماسک حق طلبی و تضمین عدالت برای نوادگان پیامبر می زدند...(25)
وی همچنین می افزاید: اهلبیت واژه جادویی بود که دلهای طبقات مختلف مردم را بهم می پیوست و همه را در زیر پرچم سیاه گرد هم می آورد..
مرحله سوم:
به مرور، هر چه دعوت عباسیان بیشتر نیرو و نفوذ می یافت، سایه علویان و اهلبیت از آن کم کم رخ برمی بست. تا آنکه دیدیم سرانجام چنان دامنه دعوت را گستردند که عباسیان نیز در کنار علویان گنجانیده شدند. از آن پس شعار خشنودی آل محمد رهگشای دعوت گردید، هر چند باز از فضایل علی سخن می رفت و کشتار و بی خانمان کردن فرزندانش پیوسته بر سر زبانها بود. با کوچکترین مراجعه به کتابهای تاریخی، همه این نکات به خوبی روشن می گردد.
هر چند شعار جدید با عبارت اهلبیت و عترت و امثال اینها چندان فرقی نداشت ولی دیگر به ذهن عامه مردم فقط علویان را متبادر نمی ساخت. با این همه هنوز مردم تحت تأثیر تبلیغهای گذشته چنین می پنداشتند که خلیفه آینده یک نفر علوی خواهد بود، و همین مطلب را خود علویان نیز باور می داشتند..
توضیحاتی درباره مرحله سوم:
پیش از ورود به بحث درباره مرحله چهارم، باید نکاتی چند را توضیح دهیم:
الف: همزمان با تلاشی که جهت کنار زدن اهلبیت از شمول دعوت عباسیان مبذول می شد، می بینیم که آنان هنوز برخورد مستقیمی با علویان نداشتند. در تمام مراحل دعوت خویش شدیداً از ابراز نام خلیفه ای که مردم را به سویش فرا می خواندند، خودداری می کردند. گذشته از خلیفه، حتی نام شخصی که می خواستند از مردم برایش بیعت بگیرند، معلوم نبود چه بود. مردم مجبور بودند که فقط برای جلب خشنودی آل محمد بیعت کنند و دیگر مهم نبود که اصل بیعت به چه کسی تعلق می گرفت (تاریخ التمدن الاسلامی، جلد 1، جزء 1، ص 125).
شاید هدف عباسیان از این شیوه آن بود که دعوتشان به شخص معینی ارتباط پیدا نکنند که اگر روزی مرد یا ترور شد، سبب تضعیف دعوتشان گردد.
بهر حال ابن اثیر در کتاب خود (الکامل، ج 4، ص 310، رویدادهای سال 130) تصریح می کند که ابومسلم از مردم بیعت برای رضا و خشنودی آل محمد می گرفت. نظیر این مطلب در نوشته های مورخین بسیار است که اکنون برخی از آنها را برایتان نقل می کنیم: در کتاب الکامل، جلد 4، ص 323 چنین آمده که محمد بن علی مبلغی را به سوی خراسان گسیل داشت تا مردم را به خشنودی آل محمد فرا بخواند بی آنکه نامی از شخصی ببرد. گویا این شخص همان ابوعکرمه باشد که هم اکنون از او یاد خواهیم کرد.
محمد بن علی عباسی به ابوعکرمه گفت: باید نخست افراد را به خشنودی آل محمد فرابخوانی، ولی چون خوب از کسی مطمئن شدی می توانی برایش جریان ما را تشریح کنی.. اما بهر حال نام مرا همچنان پوشیده نگاه بدار مگر برای کسی که خوب به استواریش ایمان آوردی و از او مطمئن شده، بیعتش را اخذ کرده باشی..
سپس به او دستور داد که از اولاد و طرفداران فاطمه سخت احتراز جوید..(26)
احمد شلبی می گوید: .. عباسیان چنین نزد علویان وانمود می کردند که دارند به نفع ایشان کار می کنند، ولی در باطن برای خود فعالیت می کردند.(27)
احمد امین می گوید: .. با این وصف، یکی از شرایط کارشان آن بود که در بسیاری از موارد در دعوت خود نامی از امام نمی بردند تا از در انداختن شکاف میان هاشمیان احتراز جویند..(28)
اگر خلیفه در میان مردم شخصی شناخته شده و معین بود هرگز ابومسلم، و سلیمان خزاعی به امام صادق (علیه السلام) و دیگر علویان نامه بیعت نمی نوشتند و دعوت خود را به نفع و به نام اینان انجام نمی دادند.
در پیش از نامه ابومسلم به امام صادق (علیه السلام) سخن گفتیم و دیدیم چگونه در آن تصریح شده بود که وی مردم را فقط به دوستی اهلبیت، بی آنکه نامی از کسی برده باشد، فرا می خواند.
یکی از آنان می گفت: روزی نزد حضرت صادق بودم که نامه ای از ابومسلم رسید. حضرت به پیک فرمود: نامه ترا جوابی نیست. از نزد ما بیرون شو(29) سید امیر علی نیز درباره ابومسلم چنین گفته است: او تا این زمان پیوسته نه تنها دوستدار، بلکه با سری پرشور مخلص فرزندان علی بود.(30).
و صاحب قاموس الاعلام نیز چنین آورد: ابومسلم نخست خلافت را تقدیم امام صادق نمود. ولی او آن را نپذیرفت(31).
اما ابوسلمه نیز چون اوضاع را پس از درگذشت ابراهیم امام به زیان خود دید، در حالی که سفاح در منزلش بود، کسی را از پی امام صادق (علیه السلام) فرستاد تا بیاید و بیعت او را بپذیرد و نهضت را به نام او تمام کند. در ضمن، نامه مشابهی نیز برای عبدالله بن حسن فرستاد. ولی امام صادق در نهایت هشیاری و احتیاط خواهش او را نپذیرفت و نامه اش را سوزاند و پیک را نیز پیش خود براند.(32)
هنگامی که پرچمهای پیروزی به اهتزاز آمد، ابوسلمه برای بار دوم به او نامه نوشت که: هفتاد هزار جنگجو در رکاب ما آماده هستند، اکنون موضع خود را روشن کن. امام صادق باز هم جواب رد داد(33).
اما سلیمان خزاعی که طراح اصلی انقلاب خراسان بود، سرنوشتش آن شد که روزی در مواجهه با عبدالله بن حسین اعرج - که هر دو ابوجعفر منصور را در خراسان همراهی می کردند و منصور هم از سوی سفاح به آن سامان آمده بود - گفت: امیدواریم کار شما (علویان) با موفقیت تمام شود. به هر چه می خواهید ما را فرا بخوانید.
همینکه ابو مسلم از این ماجرا آگاه شد دستور قتل سلیمان را صادر کرد(34).
تمام این جریانات دست کم دلالت بر آن دارند که بیشتر رهبران نهضت نمی دانستند که خلیفه قرار است از عباسیان سر برآورد و بنابراین نام او را به طریق اولی نمی دانستند.
ب: از مطالعات گذشته چنین بر می آید که عباسیان امر را بر مردم مشتبه کرده و آنان را فریب داده بودند، چه در آغاز کار به زعمشان چنین آورده بودند که انقلاب به سود علویان تمام خواهد شد، اما دیری نپایید که به فکر یافتن دفاع در برابر اعتراضهای آینده مردم افتادند. از اینرو سلسله مراتب را این گونه جعل کردند که گفتند: امامت از علی به ابن حنفیه و سپس به ابوهاشم و از وی نیز به علی بن عبدالله بن عباس می رسد. اما این سخن چیزی جز همان عقیده کیسانیه نبود.
مردم براستی فریب عباسیان را خوردند، چه همواره می پنداشتند که دارند در راه علویان گام بر می دارند(35). حتی عبدالله بن معاویه نیز - چنانکه گذشت - از حقیقت امر ناآگاه بود. یکی از فریب خوردگان که پس از مدتها از خواب غفلت بیدار شد، سلیمان خزاعی بود که پیوسته امید داشت نهضت به سود علویان تمام شود. ابومسلم خراسانی نیز به نوبه خود فریب سفاح را خورد و این نکته را خود روزی نزد منصور برملا کرد. ابراهیم امام نیز پیش از این فریب ابومسلم را خورده بود، چه هر دو امامت و وصایت را برای خویشتن ادعا می کردند و آیات مربوط به اهلبیت را طوری تحریف کرده بودند که بر خودشان تطبیق کند. پی آمد اینها همه آن بود که کار از دست اهلش خارج شد و در مکانی بس بیگانه حلول کرد(36).
ج: از مطالبی که شایان دقت در این مقام است، خودداری امام صادق از پذیرفتن پیشنهادهای ابوسلمه و ابومسلم می باشد که اینان پیوسته اصرار داشتند که نهضت را برای او و به نام وی تمام کنند.
علت این امر آن بود که امام (علیه السلام) می دانست که این افراد هدفی جز رسیدن به آمال خود در زمینه حکمرانی و سلطه جویی ندارند. امام می دانست که آنها به زودی کسی را که دیگر به دردشان نخورد و یا در سر راهشان بایستد، نابود خواهند کرد. این همان سرنوشتی بود که گریبانگیر ابومسلم، سلیمان بن کثیر، ابوسلمه و دیگران شد و دیدیم که همگی سرانجام به قتل رسیدند. دلیل ما بر این ادعا جوابی است که امام (علیه السلام) به ابومسلم داده بود: نه تو مرد مکتب منی و نه این روزگار، روزگار من است.
همینگونه گفتگویی که میان امام (علیه السلام) و عبدالله بن حسن گذشت به هنگام دریافت نامه ای از سوی ابومسلم که شبیه نامه ابومسلم بود. باز امام صادق در موقعیت دیگری فرمود: مرا با ابوسلمه چه کار، چه او شیعه و پیرو شخصی غیر من است.
د: سخنان صریح ابوسلمه و موضع امام در برابر وی و اینکه درباره اش می گفت: ابوسلمه شیعه کسی دیگر غیر از ماست نادرستی روایاتی را روشن می سازد که حاکی از تمایل راستین وی و ابومسلم به علویان می باشند، روایاتی که می گویند ابومسلم به مجرد ورود به خراسان خواهان یک خلافت علوی بود، چنانکه ذهبی، شارح شافیه ابی فراس و نیز تاریخ خمیس اینگونه نوشته اند. بر چنین تمایلی هیچ دلیلی جز نامه یی که بدان اشاره رفت، وجود ندارد و دیدیم که هدف از این نامه نگاریها هم چیزی جز محکم کاری در امور آنهم به نفع عباسیان نبود، بویژه اگر توجه کنیم که ابومسلم خود چندین نهضت علویان را خنثی کرده بود. بقول خوارزمی، ابومسلم طرفداران علویان را در هر دشت و بیابان و زیر هر سنگ و کلوخی که می یافت، شدیداً تعقیب می کرد.(37)
مرحله چهارم:
در این مرحله که عباسیان به پیروزی نزدیک شده بودند، خلافت را میراث خود مدعی شدند. ولی هنوز رابطه انقلاب خود را با اهلبیت از دو سو هنوز نگسسته بودند: نخست آنکه ادعای موروثی بودن خلافت را برای خود از طریق علی (علیه السلام) و محمد بن حنفیه ثابت می کردند.
دوم: آنکه می گفتند علت قیام ما به انگیزه خونخواهی علویان است.
سفاح در نخستین خطابه خود در مسجد کوفه پس از ذکر بزرگی خدا و ارجمندی پیغمبر (ص) گفت که ولایت و وراثت (میراث خواری) راه خود را گشود و سرانجام هر دو به او رسیدند، و سپس به مردم وعده های نیکو داد.(38)
داود بن علی نیز در نخستین خطابه اش در مسجد کوفه گفت: شرافت و عزت ما زنده شد و حق و میراثمان به ما بازگشت.(39)
منصور نیز در خطبه ای چنین گفت: ... خدا ما را به خلافت گرامی داشت، یعنی همان میراثمان که از پیامبرش به ما رسیده..(40)
اما پس از منصور - و حتی در ایام خود منصور چنانکه توضیح خواهیم داد - مجرای میراثخواری را هم تغییر دادند، یعنی به جای آنکه از طریق علی (علیه السلام) بدانند، عباس را واسطه و عامل میراثخواریشان قرار دادند. منتها بیعت با علی را نیز جایز می شمردند، چه عباس نیز آن را جایز شمرده بود. بنابراین، از منصور گرفته تا خلفای بعدی همه عباس را واسطه دریافت ارث ادعایی خویش می پنداشتند.
در نامه ای به محمد بن عبدالله بن حسن، منصور می نویسد: خلافت ارثی بود که عباس آن را همراه با چیزهای دیگر از پیغمبر به ارث برد، لذا باید در اولادش باقی بماند..(41)
رشید هم می گفت: از پیغمبر ارث برده ایم، خلافت خدا در میان ما باقی می ماند(42). امین نیز پس از مرگ پدرش رشید که برای خود بیعت می گرفت، می گفت: ... خلافت خدا و میراث پیامبرش به امیر مؤمنان رشید، رسید.(43)
و از این قبیل مطالب بسیار است که ما در اینجا فرصت بازگویی همه آنها را نداریم.

نکته مهمی که باید خاطرنشان کرد

وقتی حوادث تاریخی را پیگیری می کنیم می بینیم نخستین چیزی که خواستاران خلافت از آن دم می زدند، خویشاوندی خودشان با رسول اکرم (ص) بود. ابوبکر نخستین کسی بود که در روز سقیفه این شگرد را آغاز کرد، سپس عمر بود که اعلام داشت کسی حق ندارد با آنان در مطلب حجت منازعه کند، زیرا هیچکس به لحاظ خویشاوندی از ایشان به پیامبر نزدیکتر نمی باشد (نهایة الارب، جلد 8، ص 168، عیون اخبار قتیبه، جلد 2، ص 233، العقدالفرید، جلد 4، ص 258 چاپ دارالکتاب العربی، الادب فی ظل التشیع، ص 24 به نقل از البیان والتبیین جاحظ)؛ و زیرا که ایشان دوستان و خویشاوندان پیامبرند (طبری، جلد 3، ص 220 چاپ دارالمعارف مصر، الامامة و السیاسة، ص 4، 15 چاپ الحلبی مصر، شرح النهج معتزلی، جلد 6، ص 7، 8، 9، 11، و الامام الحسین از عدیلی، ص 186 و 190، و آثار دیگر)؛ می گفتند که ایشان عترت پیغمبر و جدا شده از اویند (العثمانیة جاحظ، ص 200) و خلاصه با این سخنان انصار را از صحنه بیرون راندند چه ادعای خلافت آنان را بر همین اساس، بی اساس قلمداد می کردند.
ابوبکر نیز به حدیثی استدلال می کرد که نقادان اهل سنت (چنانکه در ینابیع المودة حنفی آمده) آن را حدیثی مستفیض شمرده اند (یعنی حدیثی که مکرر در مکرر از پیغمبر نقل شده). پیغمبر در این حدیث می فرماید: برای شما دوازده خلیفه خواهد بود که همه امت بر آنان اجتماع کرده و همه نیز از قریشند. استدلال ابوبکر به این حدیث پس از تحریف آن صورت می گرفت به این معنی که صدر آن را حذف کرده و به عبارت امامان از قریشند بسنده کرده بود (مدرک: صواعق ابن حجر، ص 6 و سایر کتابها).
اینکه امامان باید از قریش باشند به صورت اندیشه ای تکوین یافت که همه از آن تقلید و پیروی کردند، اساساً این موضوع جزو عقاید اهل سنت درآمد و ابن خلدون آن را به اجماع هم مستدل نموده است.
خلاصه آنکه لزوم قریشی بودن امامان فقط یک تقلید مرسوم نبود، بلکه جزو عقاید اهل سنت قرار گرفت.
ولی آنچه که زاده سیاست باشد با سیاست دیگری نیز از بین خواهد رفت. پس از نهصد سال سلطان سلیم که بر مسند قدرت نشست و خلیفه عباسی را سرنگون کرد، همه او را امیرالمؤمنین خواندند در حالی که او اصلاً از قریش نبود. بدینطریق یکی از مواد اعتقادی این گروه از مسلمانان در عمل به ابطال گرایید.
در هر صورت، نخستین کسی که مدعی حق خلافت به استناد خویشاوندیش با رسول اکرم (ص) شد، ابوبکر بود، سپس عمر و بعد هم بنی امیه که همگی خود را خویشاوند پیامبر معرفی می کردند. حتی ده تن از رهبران اهل شام و ثروتمندان و بزرگان آن نزد سفاح سوگند خوردند که تا پیش از قتل مروان، یکی از خویشان پیامبر، نمی دانستند که غیر از بنی امیه کسی دیگر هم می تواند خلافت را به ارث ببرد (النزاع و التخاصم، مقریزی، ص 28، شرح النهج معتزلی، جلد 7، ص 159، مروج الذهب، جلد 3، ص 33).
به روایت مسعودی و مقریزی، ابراهیم بن مهاجر بجلی، یکی از هواخواهان عباسیان، درباره امرای بنی امیه شعری سروده که می گوید:
ای مردم گوش فرا دهید که چه می گویم
چیز بسیار شگفت انگیزی به شما خبر می دهم
شگفتا از اولاد عبد شمس که برای
مردم ابواب دروغ را گشودند
به گمانشان که خود وارث احمد بودند
اما نه عباس نه عبدالمطلب
آنان دروغ می گفتند و ما به خدا نمی دانستیم
که هر که خویشاوند است میراث هم از آن اوست.
کمیت نیز درباره ادعای بنی امیه چنین سروده:
و گفتند ما از پدر و مادر خود ارث برده ایم
در حالی که پدر و مادرشان خود چنین ارثی را هرگز نبرده بودند.
سپس نوبت عباسیان رسید. آنها نیز نغمه همین ادعا را ساز کردند. در این باره ما نصوصی ذکر کرده و باز هم ذکر خواهیم کرد. حتی اگر نگوییم همه ولی لااقل بیشتر کسانی که مدعی خلافت بودند و بر بنی امیه یا بنی عباس می شوریدند، همینگونه مدعی خویشاوندی با پیغمبر می شدند.
خلاصه خویشاوندی نسبی با پیغمبر اسلام نقش مهمی در خلافت اسلامی بازی می کرد. مردم نیز به علت جهل یا عدم آگاهی لازم از محتوای اسلام، می پذیرفتند که مجرد خویشاوندی کافی برای حقانیت در خلافت است. شاید هم علت این اشتباه، آیات و احادیث نبوی بسیاری بود که مردم را به دوستی و محبت و پیوستگی با اهلبیت توصیه کرده بودند. از این بدفهمی توده، ریاست طلبان بهره برداری کردند و این اندیشه غلط را در ذهن مردم تثبیت نمودند. اما حقیقت امر غیر از آن بود که اینان می پنداشتند. چه مقام خلافت در اسلام بر مدار خویشاوندی نمی گردد، بلکه بر اساس شایستگی، لیاقت و استعداد ذاتی جهت رهبری صحیح امت است، درست همانگونه که پیامبر خود به این مقام رسیده بود. بر این مطلب متون قرآنی و احادیث پیغمبر در شأن خلیفه بعد از وی دلالت دارند. پیغمبر هرگز خویشاوندی را بعنوان ملاک شایستگی برای خلافت ذکر نکرده است.
روشن است که برای تعیین شخص لایق و شایسته رهبری باید به خدا و پیامبرش مراجعه کنیم. زیرا مردم خود عاجزند که به بطن امور آنچنانکه بایسته است پی ببرند و عمق غرایز و نفسانیات اشخاص را دقیقاً و بطور درست درک کنند و مطمئن شوند که حتی در آینده در نهاد خلیفه تغییر و دگرگونی رخ نخواهد داد. از اینرو پیغمبر (ص) شخص خلیفه را عملاً تعیین کرد آنهم به طرق گوناگونی، خواه به گفتار (با تصریح، کنایه، اشاره، توصیف و غیره) و خواه به عمل، مثلاً او را بر مدیریت مدینه یا بر رأس هر نبردی که خود حضور نمی یافت می گمارد و هرگز کسی را بر او امیر قرار نداد.
این عقیده شیعه است؛ امامانشان نیز در مسأله خلافت بر همین نظر بودند، و در این باره سخنان بسیار و سرشار از دلالت بر این مطلب پرداخته اند بطوریکه دیگر جای هیچ گونه اشتباه و توهمی باقی نمانده. از باب مثال، به سخنان حضرت علی در شرح النهج معتزلی (جلد 6، ص 12) مراجعه کنید که از این مقوله سخن آنچنان بسیار است که جمعاوری همه آنها بسی دشوار می نماید.
این مطالب روشنگر معنای سخنانی است که از حضرت علی و دیگر امامان پاک ما وارد شده و گفته اند: ما کسانی هستیم که میراث رسول خدا را در نزد خود داریم، و مقصودشان میراث خاصی است که خدا برخی را بدان ویژگی بخشیده، یعنی میراث علم چنانکه خدا می فرماید: سپس کتاب را به ارث به بندگان برگزیده خود دادیم... ابوبکر نیز در برابر فاطمه (س) اعتراف کرده بود که پیامبران علم خود را به اشخاص معینی همچون میراث منتقل می کنند. در هر صورت علی (ع) شدیداً منکر آن بود که خلافت بر مبنای قرابت و مصاحبت با پیغمبر به کسی برسد. در نهج البلاغه چنین آمد: شگفتا! آیا خلیفه بودن به مصاحبت و یا خویشی نسبی است؟ .
اینکه آنان استحقاق خلافت را با خویشاوندی توجیه می کردند، حربه استدلالی به مخالفانشان نیز می دادند، البته از باب بر آنان لازم بشمرید هر چه را که خود بر خویشتن لازم شمرده اند. چه روی همین اصل، وقتی علی را به زور نزد ابوبکر بردند تا با او بیعت کند، فرمود: ... دلیل شما علیه ایشان (یعنی انصار) آن بود که شما خویشاوند پیغمبرید.. اکنون من نیز همینگونه علیه شما استدلال می کنم و می گویم که به همین دلیل من بر شما به خلافت سزاوارترم..؟ (الامامة و السیاسه جلد 1، ص 18). علی (ع) در خطبه هایی که از وی باقی مانده باز به این مطلب اشاره کرده است که آنها را در نهج البلاغه مطالعه کنید.
با این وصف، برخی به شیعه چنین نسبت داده اند که اینان معتقدند خلافت بر محور قرابت با پیغمبر دور می زدند، مانند احمد امین مصری (در ضحی الاسلام، جلد 3، ص 261، 300، 222 و 235)، سعد محمد حسن (در المهدیة فی الاسلام، ص 5) و خضری (در محاضراتش، جلد 1، ص 166). در حالیکه احمد امین در همان کتاب و در التحدید ص 208 و 212 اعتراف کرده که شیعه درباره خلیفه پس از پیامبر به نص (یعنی معرفی شخص خلیفه توسط پیامبر) استدلال می کنند. خضری نیز نظیر چنین اعترافی را دارد.
اتهام مزبور به شیعه بسیار عجیب است بویژه آنکه برخی از اینان خود به حقیقت نیز اعتراف کرده اند. شیعه با صراحت و بدون هیچ ابهامی اعتقاد خود را بیان داشته که خویشاوندی نسبی به تنهایی از عوامل شایستگی برای خلافت به شمار نمی رود، بلکه باید پیغمبر خود تصریح کند که چه کسی شایستگی و استعداد ذاتی را برای این مقام دارد.
شیعه برای اثبات علی (ع) به برخی از متون قرآنی و احادیث متواتر نبوی استدلال کرده، احادیثی که در نزد تمام فرقه های اسلامی به تواتر از پیغمبر نقل شده است. آنان هیچگاه رابطه خویشاوندی را دلیل بر حقانیت علی نمی آوردند مگر در مقامی که مجبور می شدند از دلیل مخالفان خود استفاده کنند. مانند استدلال حضرت علی در برابر ابوبکر و عمر. بنابراین، گویا احمد امین به ادله شیعه مراجعه نکرده، و اگر هم کرده مطلب را خوب درک نکرده است یا شاید هم خواسته که تهمت ناروایی عمداً به شیعه نسبت دهد. و این دومی به نظر ما موجه تر است زیرا خودش در جایی دیگر از کتابهای خود، عقیده واقعی شیعه - یعنی خلافت به نص است نه به قرابت - را بازگو کرده است.
کوتاه سخن آنکه: خویشاوندی نسبی هرگز ملاک شایستگی برای خلافت نیست و چنین چیزی را نه شیعه و نه امامانشان هرگز نگفته اند. بلکه این ادعا از سوی ابوبکر و عمر ساز شد و سپس بنی امیه و بنی عباس نیز از آن پیروی کردند.
کوچکترین پی آمد این اعتقاد سنیان - که پذیرفتند خویشاوندی با پیغمبر به انسان حق مطالبه خلافت می دهد - آن بود که فرصت رسیدن به حکومت را به دست کسانی داد که بارزترین صفات و خصوصیاتشان جهل به دین و پیروی از شهوات در هر جا و بهر شکل، می بود. آنان حکومت را وسیله رسیدن به شهوات خود قرار می دادند و بر نادانیها و سفله پروریهای خود پرده خویشاوندی با پیغمبر می پوشاندند، در حالی که پیامبر از اینگونه افراد شدیداً بیزار بود.
در جایی هم که این پرده باز نمی توانست عیب پوش چهره پلید و هدف های شوم و دست اندازیهایشان بشود، به حیله های دیگری دست می یازیدند تا بهتر بتواند حکومتشان را دوام بخشد. چه بسا که رویداد بیعت مأمون با امام رضا (علیه السلام) یکی از همین شگردها بود که بعداً درباره اش سخن خواهیم راند.