فهرست کتاب


زندگی سیاسی هشتمین امام (حضرت علی بن موسی الرضا (ع))

جعفرمرتضی حسینی عاملی‏ دکتر سید خلیل خلیلیان‏

چه هنگام و چگونه عباسیان دعوت خود را آغاز کردند؟

مسأله مهمی که اکنون باید بدان بپردازیم آشنایی با زمان دعوت عباسیان و هم چنین شگردی است که آنان در این راه به کار می بردند.
این دعوت نخست از سوی علویان آغاز شد. دقیقاً نخستین اقدام از سوی ابوهاشم یعنی عبدالله محمد بن حنفیه صورت گرفت که صف شورشیان را نظم بخشید و افرادی را به زیر پرچم خویش گرد آورد. مانند: محمد بن علی بن عبدالله بن عباس، معاویة بن عبدالله بن جعفر بن ابیطالب، عبدالله بن حارث بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب، و دیگران...
این سه تن به هنگام وفات بر بالین ابن حنفیه حاضر شدند و او نیز آنان را از جریان کار انقلابیون آگاه ساخت.
پس از مرگ معاویة بن عبدالله فرزندش عبدالله نیز مدعی وصایت از سوی پدر گردید. وی معتقدانی گرد خود جمع آورده بود که پنهانی قایل به امامتش بودند و این بود تا روزی که به قتل رسید.
اما محمد بن علی (پدر سفاح و منصور) بسیار زیرک و کاردان بود. همینکه بوسیله ابوهاشم انقلابیون را شناسایی کرد تمام نیروی خود را بکار برد تا با زیرکی در آنان نفوذ کرده همه را به زیر سلطه خویش درآورد(13) و نگذارد که به معاویة بن عبدالله یا فرزندش نزدیک شوند.
محمد بن علی همچنان با احتیاط کامل و به گونه ای پنهان گام برمی داشت، و بدینسان او به اقدامات زیر پرداخته بود:
1 - از علویان کناره می گرفت، چه آنان آوازه و اعتبار بیشتری از وی داشتند. اما در ضمن اگر می توانست از نفوذشان به نفع خود و دعوت خویشتن سود می جست. این کار را نه او بلکه فرزندانش نیز دنبال کردند که خواهید دید.
2 - همچنین از گروه های مختلف سیاسی که به نفع او کار می کردند نیز دوری می گزید.
3 - از همه مهمتر آنکه پیوسته توجه فرمانروایان اموی را از خود و فعالیتهایشان منصرف می ساخت و همیشه رد پا بر ایشان گم میکرد.
به انگیزه همین مسایل بود که محمد بن علی سرزمین خراسان را برگزید و پیروانش را به آنجا گسیل داشت و به دستشان سفارشنامه معروف خود را سپرد. در این سند سرزمینها و شهرهای اسلامی بدینگونه تقسیمبندی شده بود: این قسمت را هم ابوبکر و عمر تحت سیطره خود در آورده اند...
محمد بن علی مبلغان خود را از تماس گرفتن با فاطمیان برحذر می داشت ولی خود و اطرافیانش و دیگر کسانی که بعداً به راه او رفتند، نزد علویان تظاهر به همبستگی می کردند، می گفتند این دعوت و نهضت بخاطر آنان است. ولی از آن میان تنها عده کمی بودند که به حقیقت امر آگاه بودند و می دانستند که اوضاع دارد به نفع عباسیان جریان پیدا می کند.
شعارهایی که برای پیروان خود ساخته بود مبهم و چند پهلو و قابل انطباق با هر گروه و دسته ای بود. مانند: خشنودی آل محمد، شعار اهلبیت و از اینقبیل...

تا چه حد دعوت عباسیان پنهانی صورت می گرفت؟

ظاهراً یکی از شیفتگان شعارهای مزبور شخص عبدالله بن معاویه بود، زیرا مورخان از جمله ابوالفرج در مقاتل الطالبین ص 168 - چنین می نویسند:
چون ابن ضباره بر عبدالله بن معاویه فایق آمد، راه خراسان را در پیش گرفت. آنگاه وی نزد ابومسلم رفت تا مگر یاریش کند. ولی ابومسلم او را دستگیر و زندانی کرد و سپس مقتولش ساخت.
این جریان بوضوح بیانگر آنست که عبدالله انتظار کمک از ابومسلم میداشت، چه می پنداشت که ابومسلم به حقیقت به نفع اهلبیت و خرسندی خاندان محمد (ص) تبلیغ می کند. بیچاره هرگز به مغزش خطور نکرده بود که این دعوت فقط به نفع عباسیان است و بدینگونه این جریان داشت با زیرکی تمام صورت میگرفت؟
شاید بتوان گفت که محمد بن علی توانسته بود جریان مزبور را حتی از دو فرزند خود، سفاح و منصور نیز پنهان نگاه بدارد. چه می بینیم که آن دو همراه با بنی هاشم، چه عباسیان و چه علویان، و نیز برخی از امویان(14) و چهره های قریش به عبدالله بن معاویه پیوستند که قیامش به سال 127 در کوفه بود و سپس در شیراز، که در آنجا توانست سلطه خود را بر فارس و اطراف آن، حلوان، قومس، اصفهان، ری، همدان، قم و اصطخر و راههای آبی کوفه و بصره گسترده، موقعیتی بس عظیم به دست آورد.(15)
منصور از سوی عبدالله بن معاویه حاکم سرزمین ایذج(16) شد و دیگران نیز بر سایر سرزمین ها از سوی وی به فرمانروایی منصوب گردیدند. اینکه منصور بعنوان یک هاشمی این سمت را پذیرفت خود دلیل بر آن است که وی نمی دانست پدرش از آغاز سده یک، یعنی پیش از خروج عبدالله بن معاویه، به مدت 28 سال در راه هدف و پیشبرد امر عباسیان بجان می کوشید و برایشان تبلیغ می کرد. برعکس، منصور چنان می پنداشت که تبلیغ به سود اهلبیت و خشنودی آنان است؛ و طبیعی است منظور از اهلبیت، علویان است چه این واژه بطور اطلاق بر آنان دلالت می کرد.
در غیر اینصورت، اگر محمد بن علی دارای دعوت روشن و شناخته شده ای می بود و منصور هم از آن آگاهی کامل میداشت، پذیرفتن حکومت بر ایذج که از سوی عبدالله بن معاویه به وی تفویض گشته بود، برای دعوت پدرش (محمد بن علی) جداً زیان داشت و بر آن ضربه مهلکی وارد می ساخت. مگر آنکه بگوییم در آنجا هدف مهمتر دیگری وجود داشت که این مطلب از زیرکی آنان حکایت خواهد کرد. یعنی آنان نظرشان این بود که اگر دعوتشان به پیروزی برسد هیچ، وگرنه در صورت موفقیت عبدالله بن معاویه، وجهه خود را بعنوان یاری دهندگان او حفظ کرده، در مواضع قدرت همچنان باقی خواهند ماند. پس می توانیم بیعت مکرر عباسیان را با محمد بن عبدالله علوی اینگونه تفسیر کنیم.
به علاوه، پاسخ منصور نیز توجیه می گردد که روزی به شخصی که از وی درباره محمد بن عبدالله علوی می پرسید، گفت: او محمد بن عبدالله بن حسن بن حسن، و مهدی ما اهلبیت می باشد(17) و نیز در مجلسی که به بیعت با محمد انجامید گفته بود: مردم از همه بیشتر به این جوان تمایل دارند و از همه سریعتر دعوتش را می پذیرند... و باز از اموری که ثابت می کند که عباسیان تا چه حد دعوت خود را پنهان می داشتند اینکه ابراهیم امام با شادی مژده اخذ بیعت را برای خویشتن در خراسان میداد، در حالیکه خودش در مجلسی حضور یافته بود که داشتند برای محمد بن عبدالله بن حسن تجدید بیعت می کردند.
بنابراین، چنین نتیجه می گیریم که عباسیان چهره خویش را پیوسته در نقاب علویان می پوشاندند، آنان را فریب میدادند و معتقد بودند که اگر در فعالیتهای زیرزمینی خویش پیروز شوند بیعتشان با علویان و تبلیغاتشان به نفع ایشان زیانی به حال خودشان نخواهد داشت. و اگر هم شکست بخورند باز مواضع نفوذ و قدرتی در حکومت پسر عموهای خویش اشغال خواهند کرد.
این بود خلاصه آنچه که میتوان درباره دعوت عباسیان بازگو کرد. اکنون لازم است اندکی بیشتر به شرح مراحلی که برشمردیم بپردازیم، بویژه آن قسمت را بیشتر توضیح دهیم که این دعوت مربوط به اهلبیت و علویان می شد تا ببینیم اینان خود تا چه حد به این همبستگی اعتماد میداشتند.

رابطه انقلاب با اهلبیت ضروری می نمود...

عباسیان ناگزیر بودند که میان انقلاب خود و اهلبیت خط رابطی ترسیم کنند، به چند دلیل:
نخست: آنکه بدینوسیله توجه فرمانروایان را از خویشتن به جای دیگر منصرف می ساختند.
دوم: آنکه مردم بیشتر به آنان اعتماد می کردند و از پیشتیبانیشان برخوردار می گردیدند.
سوم: آنکه دعوت خود را بدینوسیله از ابتذال و برانگیختن شگفتی مردم می رهانیدند. چه اینان در سرزمینهای اسلامی آنچنان از شهرت کافی برخوردار نبودند و مردم نیز برای هیچ یک از آنان، بر خلاف علویان، حق دعوت و حکومت را نمی شناختند. از اینرو با وجود علویان، دعوت عباسیان اگر به سود خودشان آغاز می شد امری فریب آمیز و باور نکردنی می نمود.
چهارم: آنکه می خواستند اعتماد علویان را نیز به خود جلب کنند و این از همه برایشان مهمتر بود. چه می خواستند بدینوسیله رقیبی در میدان تبلیغ و دعوت نداشته باشند و نمایش اینکه دارند به نفع علویان تبلیغ می کنند خود آنان را از تحرک باز دارند.
لذا می بینیم که ابوسلمه خلال در مقام عذرخواهی از ابوالعباس سفاح که چرا به امام صادق (ع) نامه نوشته و تبلیغ را به نام او و برای بیعت با وی انجام داده، چنین اظهار میدارد: می خواستم تا بدینوسیله کار خودمان استواری یابد.(18)
و براستی هم همینگونه شد. عباسیان با این شگرد که دعوت خود را به اهلبیت پیوستگی دادند، پیروزی بزرگی را در انقلاب خویشتن کسب کردند، و چنان به قدرت و عظمتی دست یافتند که از تیررس هر صاحب ادعایی فراتر رفتند. آنان با این شگرد تمایل و تأیید امت اسلامی بویژه اهل خراسان را به خود جلب کردند. اهل خراسان کسانی بودند که دور از جنجال بدعتگزاران و سیاست بازان می زیستند و کسانی بودند که هر چند از کوفیان نسبت به اهلبیت کمتر غلومی کردند ولی به نفع ایشان با حماسه بیشتری تبلیغ می کردند.(19) چه آنان راه و رسم محمد و قرآن را تنها به شیوه علی بن ابیطالب (علیه السلام) آموخته بودند.(20)
مردم خراسان هرگز فراموش نکرده بودند که در ایام زمامداری امویان چه ظلمها و عقوبتهایی را می کشیدند. از اینرو دیگر طبیعی بود که آماده پذیرفتن هرگونه دعوتی بودند که از سوی اهلبیت آغاز می شد. آنان حتی حاضر به جانفشانی در این راه گشته بودند و از آنجا که سرزمینشان از مرکز حکومت، شام، بدور بود، جولانگاه دستجات و احزاب متخاصم با یکدیگر مانند عراق نشده بود. در عراق وجود شیعیان، خوارج، مرجئه و دیگر گروهها اوضاع را برای حکومت عباسیان بسی نامساعدتر از خراسان می نمود. لذا دیدیم که این مردم خراسان بودند که بخاطر دوستی با اهلبیت پایه های حکومت بنی عباس را استوار کردند و به همیاری و مساعدت و نیروی شمشیرهایشان خلافت این خاندان را بر دوش خود کشیدند. بعداً درباره ایرانیان و راز شیعه بودنشان - بویژه اهل خراسان - سخن مشروحتری در فصل آرزوهای مأمون و دیگر فصول خواهیم آورد.