فهرست کتاب


پرده پندار (تحلیلی از غفلت در پرتو خطبه 174 نهج البلاغه)

احد فرامرز قراملکی

12-1) گندم اعمال چل ساله کجاست؟

زنگ تفریح دوره های آموزشی مدیران هم دیدنی است. هر کسی سخنی دارد، از طرفی مثل سالن اتاق بورس می ماند و از طرفی دیگر مانند اتاق مشاوره. از هر دردی بحثی به میان می آید، مهندس یوسفی بر خلاف ساکت ولی در حال فکر کردن به نقطه ای خیره شده است. دستی به کتفش زدم: کجایی برادر؟ لابد از مشکلات بازار، تولید و ...؟ خیلی سخت نگیر، زنگ تفریح برای رفع خستگی است. تبسمی کرد و گفت اتفاقاً فارغ از همه این مقولاتم. ای کاش بپرسی چه حال و احوالی دارم تا بگویی کجایم؟ اینکه گفتن ندارد. عاشقی پیداست از زاری دل ! آدم پر حرف و پر جنب و جوش مثل تو، ساکت و آرام گرفته. چیزی هست که نمی دانم آرامش قبل از طوفان است یا پس از آن. می خواهم بی ریا بگویم. خیلی شادابم. دارم فکر می کنم اگر خداوند مهربان یک ماه مبارک رمضان را نداشتیم، خلقت همه لطف خودش را از دست می داد. می دونی شب و روز گرفتار کارخانه و کار هستیم و از خویشتن به دور هستیم یک ماه مبارک فرصت طلائی با خود بودن است. آدم وقتی که روزه است نوعی خود آگاهی و خود کنترلی لحظه ای دارد!اگر چه یوسفی از سر صدق و خلوص این سخن را می گفت اما نمی دانم چرا افتادم در دنده سر به سر گذاشتن: این حرفها آن وقت درست است که یک ماه مبارک بتواند یکسال من و تو را اداره کند. چرا نمی کند؟ چرا این همه عبادت و اطاعت ما باری که باید بدهد نمی دهد؟ مگر نه نماز و روزه نردبان آسمان نیست پس چرا بر بام آسمان نیستیم؟
آهی کشید و گفت: اتفاقا به همین نکته فکر کردم و زبان حال ما را مولوی خوب بیان کرده است در این که سعی می کنم در این انبار گندم جمع کنیم تردیدی نیست. نه تنها خودم بر نماز و روزه تاکید دارم بلکه در کارخانه هم بر عبادت تاکید دارم. می دانی چقدر برای ترویج نماز تلاش کرده ام. در کارخانه به این کوچکی ستاد اقامه نماز، امام جماعت، ... و دارم. محض آزار ایشان گفتم: یک شاهد دارم. تو آدم حسابرس و معتقد به ارزیابی هستی در همه چیز حساب و کتاب اصل است. اما اگر این همه شعار می دهی چرا ارزیابی دقیق نمی کنی؟ می دونی به طور کلی ما در خصوص خویش و در مورد نماز و روزه به طور خاص اهل خودسنجی نیستیم. سخنم نه تنها آزارش نداد بلکه شکوفا شد و با تکان دادن سر گفت: مشکل همین است. چهل سال تمام عبادت می کنیم اما به جایی نمی رسیم در حالی که یادت هست در جبهه ها بچه ها با عبادت چند روزه به کجاها می رسیدند. قبل اگر داستان بشر حافی، فضیل بن عیاض، ابراهیم ادهم را شنیده باشی حالا بچه ها را به چشم می دیدیم، یادت است شهید سیف الله چه نماز شب هایی می خواند و با نماز شب چه اعجازی می کرد؟ گفتم آری خدا رحمت کند. می دونی فضای جبهه چیز دیگری بود ...
حرفم را قطع کرد و گفت: فرافکنی نکن. عروس بلد نیست برقصد می گوید زمین کج است. چه ربطی دارد به فضا. یادت باشد بچه ها را ساختند با فرافکنی و دیگران را مقصر دانستن خودت را تبرئه نکن. بگو تو چه کردی؟ چرا عبادت تو آن گرمی و روشنی را نداشت؟ صراحت کلامش با مهارت تمام تسخیرم کرد و تمام وجودم را گوش کرد؟ ایستاد و لحظه ای ساکت ماند. سکوتش ناففذتر از کلامش بود پس از مدتی ادامه داد: تو به عنوان مثال، در خصوص نماز شب و روزه بسیار جدی هستی در کارخانه ات هم مانند من کوتاهی آگاهانه در این خصوص نمی کنی اما از مساله مهمی کوتاهی می کنی: به اقدام فکر می کنیم نه به چگونگی اقدام. دغدغه اقدام داریم نه چگونگی و روش اقدام. روش بد و شیوه بد شیوه نامناسب مانند موش دزد در انبار گندم است. که گندم اعمال چهل ساله را می برد:
ما در این انبار گندم می کنیم - گندم جمع آمده گم می کنیم
گرنه موشی دزد در انبار ماست - گندم اعمال چل ساله کجاست؟
شیوه نامناسب در ترویج نماز روح آن را از بین می برد مگر نه پیامبر گرامی اسلام (ص) نشنیده ای که نماز جز با حضور قلب کامل نمی شود.
بشنو از اخبار آن صدر صدور - لا صلوه تم الا بالحضور
شیوه نادرست سبب ترویج ریا و نفاق می شود و نه نماز و روزه.
آن منافق با موافق در نماز - از پی استیزه آید نی نیاز
باید نماز در پی نیاز را ترویج دهید. ابتدا باید روح نیاز را زنده کرد. نماز از سر ریا سرسره سقوط است و نماز برخاسته از نیاز نردبان آسمان.
گفتم: سخنانت بدون اغراق عین حکمت است اما مشکلی هم وجود دارد که نباید از آن غافل ماند. چون کلام تو این است که نباید از موش دزد در انبار گندم غفلت کرد. عبادت ورزیدن چون جمع آوری گندم است و اموری نقش موش دزد را بازی می کند، پس:
اول ای جان رفع شر موش کن - و انگهان در جمع گندم جوش کن
اما این سخن یک تالی فاسد دارد و آن این که تا دفع شر موش نکردیم باید نماز و روزه را تعطیل کنیم.
سری تکان داد و گفت نه برادر! واژه اول در بیت مولوی دلالت بر اهمیت دارد نه تقدم زمانی و سخن این است که عبادت توام با غفلت تباه می شود. نباید از مواقع قرب غافل ماند. نکته این است که به هنگام عبادت آگاهی لحظه ای نسبت به خود، عبادت و دیگران داشته باشیم. به ریا، تظاهر، تعدی به حقوق دیگران توجه کنیم. این ها موش دزد هستند. اقدام به عمل مستحب اگر مقرون به ترک واجب یا انجام حرام باشد خانمانسوز است. تعدی به حق مردم، ظلم و ستم آتش انبار طاعت است.
موش تا انبار ما حفره زده است - وزفنش انبار ما ویران شدست
گفتم: همین جا است که شیطان صفیر نومیدی می زند عبادت کردن است به ویژه برای ما مدیران چقدر کار دشوار است! بهره مندی یوسفی از مثنوی اعجاب انگیز است. فوری گفت:
تو مگو ما را بدان شه بار نیست - با کریمان کار دشوارها نیست
مهم آن است که دغدغه روح عبادت را هم داشته باشی. به همین دغدغه مبارک است و رهایی بخش. گام دوم توکل است. خود فرموده است هر که در راه ما مجاهدت کند و به راه های خود هدایت می کنیم گام سوم تامل در شیوه ها، راه ها و زمینه های عبادت ورزی است.
گر هزاران دام باشد در قدم - چون تو با مایی نباشد هیچ غم

12-2) مسئولیت هویت ستان (1)

وای آن مرغی که ناروئیده پر - بر پرد بر اوج، افتد در خطر
در فواید شایسته سالاری، سخن فراوان رفته است. غالباً در تقبیح انتصاب ناشایستگان به آثار زیانبار آن بر سازمان. جامعه تذکار داده می شود و از شعاع تخریب آن بر فرد انتصاب شده کمتر سخن می رود. وقتی - دلیل بی دقتی در شاخص ها و یا عدم دقت در انطباق شاخص بر مصداق، فردی را انتصاب می کنیم که شایستگی کامل ندارد؛ بیش از بنگاه، خود وی را در آتش خود سوزی می افکنیم. خسارت شخصیتی ناشایسته گزینی بسیار فراتر از تباهی میوه ای است که نارسیده، چیده شود، فردی که بدون شایستگی کافی مسئولیتی را می پذیرد، چون مرغی است که ناروئیده پر به اوج انداخته می شود و هر چه بالاتر رود، سخت تر می افتد.
مخرب ترین اثر پذیرش مسئولیت بدون احراز شایستگی کافی، تصور وارونه از خود داشتن خود فریبی آغاز بسیاری از مصیبت ها و تباهی های شخصیتی و اجتماعی است. شایسته پنداری خود سبب می شود که نه با خود ارتباط سازنده و سالم داشته باشیم و نه با دیگران ارتباط موثر و صمیمی پیدا کند. کسی که با خود صمیمی و شفاف باشد، چگونه می توان با دیگران شفاف باشد و از آنان توقع صمیمیت و نفوذناپذیری داشته باشد؟ با حضور من کاذب، تشویش، تعارض و بحران شخصیتی ایجاد می شود. و تشویش درونی به بیرون افکنده می گردد. و این سودازدگی، خطرناک ترین بیماری است.
وای آن دلکش چنین سود افتاد - هیچ را این چنین سودا مباد(251) سر خطرناکی این بیماری، تشدید شوندگی آن و از طرفی و ناشنوا شدن فرد طرف دیگر است. فردی. که دچار از خود بیگانگی می شود غالباً هر چه بیشتر می دود، از خود بیشتر تهی می شود و به دلیل فرار از خود هرگز نمی تواند سخنان مشفقانه دیگران را بشنود؛ لذا به جای خود شکستن، به خود آینه شکنی توسل می جوید و این چنین است که بر جهل و دوری از خویش می افزاید.
این سزای آنکه تخم جهل کاشت - و آن نصیحت را کساد و سهل داشت(252)
تدبیر آن است که به هنگام پیشنهاد مسئولیت، اندکی در این مهم تامل کنیم که آیا ظرفیت شخصیتی ما چنان مسئولیتی را بر می تابد یا نه؟
بسیاری از دعوت ها پیشنهاد، هر چند با انگیزه خیر، هویت ستان است و لذا حزم و تدبیر در آن است که به هر دعوت دل نبازیم.
حزم آن باشند که چون عادت کنند - تو نگویی مست و خواهان منند (253)

12-3)کشتی در این گرداب ها (254)

بشنوید ای دوستان این داستان - خود حقیقت نقد حال ماست آن
تپه پیمایی در آغاز صبح پائیزی، لذتی توصیف ناپذیر است. اول صبح، مانند همیشه فارغ و ایمن از کار و بار، مشغول قدم زدن بودم که بهرامی جلوی پایم سبز شد. به مدت زیادی بود که یار غارم را ندیده بودم. دیدارش عیش عیش شد با آنکه ظاهرش شکسته و صورتش تغیر یافته، ولی سیرتش همان بهرامی معطوف به غیر بود: آدم چانه گرم و برون گرا؛ از آنهایی که قبل از رسیدم به شما سخن را آغاز می کرد و پس از خداحافظی نیز همچنان می گویند. پر حرفی او تپه پیمایی را به نیکت نشینی و چانه زنی تبدیل کرد. قل و نبات چانه گرمی عام، غیبت مردم ... به ویژه اهالی محل است. اما روشنفکران از غیبت رشتی، آذری، قمی و... بیزار هستند و در عوض حرص سیر نشدنی به غیبت مدیران و سیاستمداران دارند. سخن با کمترین مقدمه و اندک ارتباطی به جمله تکراری مشکل در جامعه از مدیران است رسید. گفتم: آفرین! تو هم آمدی به گود! هیچ می دانی این جمله، کلید، کلید طلائی حل مشکلات است. اما عیبش در این است که از جنس هوا است؛ لذا بر هر قفلی می رود، ولی هیچ یک را نمی گشاید، مگر مدیران چه اشکالی ندارند؟ بیچاره ها در این بحران دست و پا می زنند و خویش را فدای حفظ و اصلاح بنگاه و شرکت و سازمان خود می کنند تا در این بحران از بین نروند. بهرامی با قیافه قیافه حق به جانب گفت: اشکال همین جا است. اینها تقصیرشان این است که اول بحران را به وجود آورده اند و سپس به حل آن می اندیشند. معلوم است که کشتی موج زده و اضطراب را نمی توان به سادگی هدایت کرد. مهار کشتی در گرداب افتاده، امری صعب و انرژی ستان است. نکته این است که چرا کشتی مضطرب شود؟ اگر پای برهنه در میان حرفهایش نمی دویدم، بی مهابا یک دوره آموزشی نقد مدیریت بحران را روی همان نیمکت ارائه می داد. گفتم واقعاً هیچ فرقی نکرده ای؛ بهرامی به دیگران معطوف و از خود غافل! چرا از خویش به دیگران می گریزی؟ چرا از خودت نمی گویی؟ به عنوان استاد مدیریت مدیر عامل بنگاه بزرگ،در مواجهه با بحران چه می کنی؟
خود را تکانی داد و با قیافه ای جدی گفت: من به طراحی آینده اعتقاد دارم / آینده از آن کسی است که بسازد، حتی مستلزم ایجاد بحران باشد. مدیر آینده را بیافریند. پیشاپیش به رصد کردن بحران بپردازیم و برای بحران زدایی و یا حداقل بحران گریزی، برنامه ریزی ساختن آینده، بدون پیش بینی بحران کشتی شکن محال است و پیش بینی، راه پیشگیری است. گاهی برای بدست آوردن آینده چاره ای جز ایجاد بحران نیست؛ اما هنر آن است که به مدد دانش و تدبیر بحران زده نشوی!
گفتم: وقتی به شعار می افتی، به صحنه خط افتاده گرامافون می مانی!
گفت: سخن من چه اشکالی دارد؟ تو هر وقت کم می آوری، برچسب می زنی! به جای اتهام و برچسب زدن، سخن من را نقد کن! اگر نقدی داری، بگو! والا عناد با سخن حق نکن. تصمیم گرفتم بادکنک شعارش را بترکانم. ابتدا دست به جیب بردم و مقداری پول خرد کف دستش نهادم: این هم نقد! قبل از آنکه به خود بیاید و عنان سخن به دست گیرد، گفتم: پیش بینی، فرزند تبیین علمی و توصیف دقیق است. تبیین از بحران چیست؟
گفت: ما مدیران سکاندار کشتی سازمان هستیم و باید پیش از برخواستن موج از آن خبر دار باشیم. بحران موجهایی است که خود به علت عوامل زیست محیطی و یا اقتصادی - اجتماعی بر کشتی تحمیل می شوند. تمدن بشری از گذشته تا به حال، سیر موج خیزتر و بحران فرازتری یافته است. کافی است بحرانهای مدرنیسم را با بحرانهای ده قرن آینده مقایسه کنیم و بحرانهای عصر خود را با مدرنیسم بسنجیم. پدیده بحران آور جهانی شدن در حال تکوین است؛ هر چند به معنا نوه و فرزند آن دو محسوب می شود. جهانی شدن کره ای دیگر را می آفریند با نسلهای چند نژادی، فرهنگ چند صدایی واحد، دهکده کوچک و تمدن واحد چند رگه. و این سیاره به طور کلی غیر را میان می آورد که در آن به سیاست اقتصاد، بازار، صنعت ... با آنچه اینک می شناسیم، شباهتی جز در اسم واعظ ندارد. حتی با این آزمایش های جدید در خصوص اصلاح نژادی در میان انسانها باید گفت که انسانها هم موجوداتی دیگر خواهند شد! گفتم: پس بگو غولی می آید و کره زمین را از روی شاخ گاو برداشته است و حسابی تکان داده. من با تبیین تو، مخالفت اساسی ندارم؛ اما آن را تا حدودی ناقص و قدری فرانکی می دانم. ما آذری ها ضرب المثلی داریم که عروس خانم رقص بلد نیست می گوید زمین کج است. بهرامی باچشمانی حیرت زده گفت: جناب فیلسوف نفهمیدیم! لطفاً گیجم نکن. اگر سخنی داری چرا با زبان ساده نمی گویی!
گفتم اشکال تبیین تو این است که کر بر عوامل بیرونی از کشتی، حصر توجه کرده و این حصر گرایی ناکامی به بار می آورد. آدم های برون نگر و معطوف به غیر در تبیین بحران به بیرون از کشتی بنگرد و موج دریا را می بیند ولی تلاطم دریا را درون کشتی نمی بیند. و اگر برچسب نخوریم شاید هم ناشی از فرافکنی است چرا بحران را معلول دو گونه علت ندانیم: عوامل بیرونی و عوامل درونی. یادت باشد که غالب بحران های بیرون از کشتی را هم مدیران، یعنی سکانداران دیگر کشتی ها می سازند.
گفت برچسب نمی زنم اما مایلم بحران درونی توضیح دهی راستی چرا باید محیط را با این عظمت و هیبت نادیده گرفت و سراغ عوامل درونی برویم؟ بر هوش سرشار بهرامی تحسین کردم. نکته را خوب دریافته بود. کافی بود به شیوه روانکاوانه آنچه در دل اوست و خود آن را نمی دید، برایش مکشوف کنم. گفتم نقش مدیر را در ایجاد بحران درون سازمان چگونه ارزیابی می کنی؟ بحران موجی است که از نقطه ای آغاز می شود و سپس به صورت خطی سطحی تداوم می یابد. تمثیل مدیر به سکاندار کشتی بسیار کشتی، به تصویر ناقصی از نقش مدیران را ارائه می دهند. ارتباط مدیر و سازمان بسیار زنده تر موثرتر از سکاندار و کشتی است. مدیر خود یک کشتی است و می تواند دستخوش تلاطم گردد؛ تلاطم ناشی تلاطم ناشی از ناسازگاری در آرمان ها و خواسته ها ...
این سوی خوشان، آن سو کشان با ناخوشان - یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها
وضعیت بسیاری از ما، همچون مجنون است که سوار شتری به سوی لیلی، به این دو قبله قابل قابل جمع نیستند. اگر مدیر به دلایل مختلفی بر تجمل دو قبله ای بودن مصر باشد، به تعارض درونی می افتد. و این تعارض، ما در آفات و بیماریها است.
بهرامی گفت: خوب منبر رفتی! بعد من را متهم بر پرچانگی می کنی! من غالباً به تفسیرهای روانشناختی بدگمان هستم. اینها نوعی فرار از مساله های اجتماعی است. مفاهیم انتزاعی درست می کنید که جز اطاله سخن فایده ای ندارد. گفتم: اگر بین بحران درونی و بیرونی، خط کشی دقیقی ارائه کنم، اتهام انتزاعی سخن گفتن بر طرف می شود؟ گفتنم به شرط آنکه تمایز عینی باشد.
گفت: بحران بیرونی غالباً پدیدار است و مقطعی و زود گذر و آسان یاب است و بحران درونی کاملاً بر عکس، نامرئی، پایدار، مستمر، پنهان، و دشوار یاب است. مولوی تمثیل زیبایی دارد که بر مبنای آن، بحران بیرونی مثل خاری در آن و بحران درونی: چون خاری در دل است.
خار در پای شد چنین دشوار یاب - خار چون در دل بود؟ داده جواب
وقتی ول در تصرف تو نیست، برای فرار از آشفتگی آن، هزاران نیرنگ می آوری! از خود فرار می کنی، در حالی که نمی توانی و این میل به فرار که نا کام مانده تعارض می آفریند. از که گریزم؟ از خویش ای محال!
بهرامی با شادکامی گفت: آفرین بر مولوی! لذت صبحگاهی را صد چندان کرد احسنت به این هنر، مرحبا!
گفتم: ای کاش به جای لذت بردن، بصیرت می گرفتی خودت را بزن به اعماق، در سطح نمان، درهای دریای دری در اعماق نهان است. گفتم بچه ای را در نظر بگیر که عده ای او را در میان گرفته اند یکی او را به شکلاتی فرامی خواند و دیگری از سمتی دیگر با دوچرخه ای و سومی، به امر و دیگری با جاذبه دیگر ... ما بچه هایی هستیم که دعوتهای متعرض ما را به سوی خود می کشاند و اضطراب و تلاطم را بر دل می نشاند
بهرامی از جای جست و به قصد نرمش دست زد و با تبسم رضایت مندانه گفت:
ترجمانی هر چه ما را در دل است - دستگیری، هر که را پایش گل است
گفتم: افسوس که مولوی تو را به خودت می خواند و تو از خود به مولوی می گریزی. گوینده را رها کن؛ هر که گفته، ببین چه گفته؟ آیا حقیقتاً شرح حال ما نیست آن!