فهرست کتاب


پرده پندار (تحلیلی از غفلت در پرتو خطبه 174 نهج البلاغه)

احد فرامرز قراملکی

11-1) از نمود تا بود

وقتی سئوال جاودان همزاد و همراه بشر من کیستم را زنده میکنیم، در پی یافتن حقیقت من به خویشتن نظر می افکنیم. سطحی ترین امری که در آینه می یابیم، تصویر شکل، رنگ، قد، اندازه و بالاخره جسم امور جسمانی است: 170 سانتی متر هستم.70 کیلو گرم هستم ... و سطحی ترین نیازهایی که از اندودن به آنها کشانده می شویم غالباً به همین منظور جسمانی هستم، حقیقتی فراتر از آن در میان نیست؟ مولوی حصر خویش در امور جسمانی مصداق غفلت از خود و گرفتار آمدن به بیگانگان می داند.
درزمین مردمان خانه مکن - کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو - کز برای اوست غمناکی تو (246)
چرا تن خاکی امور جسمانی بیگانه اند؟ مگر نه اینکه که من 70 کیلو هست و 170 سانتی متر و سفید پوست ...؟ اندک تامل در جمله بالا نشان می دهد، این جمله به همان اندازه مجاور و آکنده از دروغ است که راننده ای بگوید: من پنچر شدم! زیرا حقیقتاً وی پنچر نشده است بلکه ماشین وی، بلکه چرخ ماشین وی و بلکه لاستیک چرخ ماشین او و ...
وزن صفت جسم من است و همان جسم نیستم بلکه من دارای جسم هستم و بین این دو جمله فرق بسیار مهمی وجود دارد. (247) جمله اول مدعی است که هویت من جسم است و من چیزی جز جسم نیستم و این آشکارا حصر گرایانه و تحویلی نگرانه است. اما به طور بدیهی درست است که من دارای جسم اوصاف جسمانی هستم و پس من کیست که دارای اوصاف جسمانی است. اگر جسم از آن من است پس ژرفتر از جسم،من چیست؟
ممکن است گفته شود حقیقت من که امور جسمانی مشهود از آن اوست، سازمان روانی و به طور کلی چیزی است که شخصیت آدمی را شکل می دهد. روان مربوط به آن اعم از هشیار و ناهشیار نیز آز آن من است و لذا همان من است. احساسات، عواطف، هیجانات، پایه های شخصیتی و هر آنچه به سازمان روانی من نسبت داده می شود امور منسوب به من و از آن من هستند و نه همان من. من دارای غم، شادی اراده، علم و ساز و کارهای نظامی و ... هستم و آشکارا نمی توان در این میان من را حذف کرد و امور عارضی را به جای من حقیقی نهادن نیست. انسان چیزی جز هشیاری فردی نیست. انسان چیزی جز ناهشیار جمعی نیست، انسان چیزی جز طبل تو خالی و ... همه از این غفلت و تحولی نگری بر خاسته است. کسانی هویت من را وامدار جامعه دانسته اند. مارکس زندگی اجتماعی را نه تنها شرط وجود آدمی می داند بلکه آن را هویت بخش آدمی نیز می پندارد. بزعم وی، ما در جامعه هویت می یابیم و ما می شویم. تعینات اجتماعی در افراد غیر قابل انکار است اما من دارای تعینات اجتماعی هستم و آن من چیست؟ این من هویتا چیست که جامعه آن را تعیین می بخشد. برخی از فیلسوفان عاملی نیرومند از جسم، سازمانی روانی حیات اجتماعی را سراغ دارند. هگل بر آن است که تاریخ هویت بخش آدمی است. بگو جایگاه تاریخی ات چیست تا بگویم کسیتی! اما، نه این است که تاریخ را نیز ما ساخته ایم؟ بدون تردید ما و تاریخ تعامل و تاثیر و تاثر متقابل داریم اما این من چیست که با تاریخ داد و ستد دارد؟
جستار از حقیقت من سبب می شود تا از همه تعینات عارضی و ثانوی ژرفتر برویم و صدف من حقیقی را از اعماق وجود آدمی به دست آوریم. یعنی ساحت وجودی ما که اصالت ما به آن است و از آن نمی توان گریخت:
از کی بگریزم؟ از خود؟ ای محال - از کی بربایم؟ از حق؟ ای وبال (248)
تا در تعینات جسمانیت، سازمانی روانی، حیات اجتماعی و هویت تاریخی زندانی هستیم و از اصالت هستی خویش دوریم هرگز پرده پندار از دیدگان ما نمی افتد و هشیاری حاصل نمی آید، راه پیشگیری و درمان غفلت جستجو از اصالت خویش است. هشیاری و خود آگاهی، اراده و آزادی، اختیار، مسئولیت و اضطراب ناشی از آن، تجلیات وجود اصیل من هستند.
بین من و شکوفایی من با دامنه اختیار، آزادی و مسئولیت، همبستگی وجود دارد. هر چه خود شکوفاتر باشیم، آزادتر و آگاه تر می باشیم. هر چه دامنه اختیار فراختر باشد، من شکوفاتر هستم. علی (ع)به همین دلیل، از فراخ دامن ترین اختیار برخوردار است. در هیچ صحنه هیجانی جنگ، ضربت خوردن و ... هرگز زمام اختیار خود را از دست نمی دهد.
چگونه می توان از تعینات جسمانی، روانی، اجتماعی و تاریخی ژرفتر رفت و به رازها و نیازها وجودی دست یافت؟ آیا راه آن تامل منطقی و استدلال عقلانی است یا با گشودگی به خود و تجربه خویشتن یا مواعظ و نصایح؟
آیا می توان از تعیناتی که همچون پوست پیاز لایه به لایه من را فرا گرفته است بیرون شتافت و با غواصی در بحر مواج خودی، این موجود ناشناخته را در دام تجربه انداخت؟ تعینات چنین القا می کنند که تو چیزی جز همین جسم و حالات جسمانی نیستی. پس آنچه اصالت دارد امور جسمانی است و رشد و تکامل تو نیز مدهون رشد و فربهی همین جسم است. دغدغه ها و نیازها هم در همین حوایج این جهانی و مادی محصور است. اما، در زندگی آدمی صحنه هایی استثنائی و تکان دهنده رخ می دهد که زندگی معطوف به امور جهانی فاقد معنا می شود و در پی معنایی از آن می روم و ندای راستین خود حقیقی را می نوشیم که:
تا تو تن را چرب شیرین می دهی - جوهر خود را نبینی فربهی (249)
این ندا انسان را به ژرف پیمایی فرا می خواند و چنین الهام می کند که تعینات مختلف و متخالف در اساس از اصل واحدی سرچشمه میگیرند و باید از هر دو بگذشت و به آن اصل رسید:
دانه این هر دو زیک اصلی روان - برگذر زین هر دو رو تا اصل آن (250)
نمدار شماره یازده - صفحه 219 کتاب

11-2) تحولات وجودی

انسان در هر مرتبه از تعیناتش از تحول، رشد و تغییر برخوردار است. تغیرات بیو لوژیکی تحول در زیبایی، توان جسمانی، تحولات شخصیتی در سازمان روانی، تحولات و دگرگونی ها اجتماعی و تحول در تاریخ، تحولات جاری در سطح نمود زندگی آدمی است. اما ژرفتر از این تحولات در سطح بود حیات انسانی و ساحت وجودی نیز تحول وجود دارد.
انسان در بدو تولد غافلانه متولد می شود و در تحول وجودی به اصالت وجود خویش دست می یابد و در تحقق هر چه بیشتر خودی تکامل می یابد و یا از حیث وجودی سقوط می نماید، خویشتن را گم می کند و دچار خود باختگی می شود. در میان فیلسوفان کی یرکه گور، فیلسوف وجودی نگر دانمارکی در باب تحولات وجودی این تحولات را ترسیم ساخته و سکوهای پرش وجودی و نیز پرتگاههای سقوط آدمی را بیان کرده است، هسته اصلی نظریه وی با اساساً بر انسان شناسی دینی استوار است. الگوی انسان کامل در تحولات وجودی از نظر وی حضرت ابراهیم (ع)است. کتاب ترس و لرز را در همین خصوص نوشته است. انسان می تواند ایمانی بالاتر رود. از جماداتی بمیرد و حیوان شود و از حیوانی بمیرد و انسان گردد و بالاخره آنچه اندر وهم ناید آن شود.

11-3)از زندگی حیوانی تا بصیرت ایمانی

1 - زندگی کودک حیوان وار است. او وقتی متولد می شود، اگر چه از جهت بیولوژیکی، حقوقی فقهی و بسیاری از جهات دیگر انسان است و اما به لحاظ سطح وجودی و مشخصات زندگی حیوانی را دارد. لذت طلبی آنی محوری ترین ویژگی رفتاری ویژگی رفتاری اوست. معطوف به خود بودن و در مشخص خود محصور گشتن: می خواهم اینک برای خود، دغدغه آینده نگری و در زندگی او وجود ندارد. به اندک تحریکات بیرونی، برانگیخته می شود و با اندک لذتی فرومی نشیند و غفلت سایه سنگین خود را بر او افکنده است. نه مسئولیتی در میان است و نه فعل اخلاقی، البته به همین دلیل رفتارهای وی ضد اخلاقی نیز نیست. معطوف بودن به لذتهای آنی شخص و غافل بودن از دیگران و آینده مشخصه عمده چنین زندگی هست. به تعبیر عمربن عبدالعزیز:
کذلک فی الدنیاتعیش البهائم
حیوانات در دنیا چنین می زیند!
سه سرنوشت در برابر زندگی حیوان وار کودکان وجود دارد: یک - تثبیت. گاهی کودک علی رغم رشد جسمانی و روانی به لحاظ وجودی در همان وضعیت ثابت می ماند. چنین کسانی را کودکان چهل ساله می نامیم اگر چه به لحاظ سنی به رشد چهل یا پنجاه ساله رسیده اند اما از نظر جهت گیری رفتار مانند کودکان معطوف به خود، غافل از دیگران و آینده است اولئک کالانعام، حیوان گونه اند.
دو - تشدید. سرنوشت دیگر آن است که فرد در جهت گیری حیوانی با قدرت انسانی تشدید گردد. لذت طلبی آنی اشباع ناپذیر است و چون در آن افراط شود معکوس می گردد الشی اذا جار حده انقلب ضده، غریزه زندگی به غریزه مرگ مبدل می شود. به جای لذت از تمتعات این جهانی، از کشتن و خراب کردن لذت می برد. معطوف به خود بودن از طریق دیگر آزادی و انسان کشی اشباع می گردد. نرون نمونه تاریخی این چنین سقوط وجودی است: بسیار فروتر از حیوان! چرا که حیوان نه موجودی است اخلاقی و نه ضد اخلاقی اما چنین کسانی - که به لحاظ وجودی نتوان انسان نامید - به هویت ضد اخلاقی و ضد بشری استحاله شده اند: بل هم اضل
سه - جهش وجودی. سومین سرنوشت جهش وجودی انسان به نخستین مرحله از اصالت وجود آدمی. رسیدن به اولین پله نردبان بشریت. تولد دیگر: یک انسان! اما سکوی پرش و فرایند تحول چیست؟ استدلال منطقی، مواعظ، پند و نصیحت؟
سکوی پرش وجودی سئوال سحرآمیز و اضطراب آوری است که نه به شکل مفهومی و منطقی بلکه به شکل تجربی و مواجهه مستقیم با آن به میان می آید: ثم ماذا؟ که چی؟so what این سئوال اگر صرفاً ذهنی و مفهومی مطرح نشود بلکه فرد با تمام وجودش با آن روی در دوی شود سئوالی اضطراب آور و تحول آفرین است. کافی است فرد معطوف به خود، لذتهای آنی و شخصی را نیز سئوال که چی؟ ببرد و هرگز از آن فرار نکند با سخت رویی سئوال را پیگیری کند. نخستین اثر این سئوال، نشان دادن بی معنایی زندگی معطوف به خود است. البته از رویارویی با بی معنا بودن زندگی خود مضطرب می شود و از آن می گریزد. این اضطراب از نوع اضطراب سالم است و در صورت سخت رویی و مواجهه صادقانه با آن به بحران می رسد. بحران معنا داری، بحران بودن و این بحران سکوی جهش وجودی است: پریدن به گونه ای دیگر از بودن.
2 - زندگی اخلاقی - عقلانی. دومین گونه از بودن، زندگی معطوف به دیگران است و بودن معنای خود را با دیگران بودن به دست می آورد. در این زندگی دو ویژگی وجود دارد: لذت طلبی آنی به زندگی خردورزانه مبدل می شود. از آنچه اقتضای خرد و حکمت است، پیروی می کند. و لذا فرد از تدبیر، آینده نگری و اندیشه برخوردار می گردد. انسان همان اندیشه می شود و مابقی استخوان و ریشه. خصلت دوم معطوف به دیگران بودن است و مراد از آن توجه به جامعه و وظایف خویش در قبال جامعه است. به همین دلیل انسان با تکلیف روبرو است. تکلیف اخلاقی در قبال دیگران و این خود اقتضای خردورزی است. بنابراین، اولین مرحله در انسانیت که با آن از زندگی حیوانی فاصله می گیریم داشتن تکلیف اخلاقی است. انسانیت ما با اخلاق بودن آغاز می شود و اخلاقی بودن در این مرحله به معنای مکلف بودن در قبال جامعه است: شهر ما خانه ما است، خودخواهی به دیگران خواهی مبدل می شود و هویت شخصی جای خود را به هویت گروهی و جمعی می دهد. من فردی غروب می کند و من جمعی متولد می شود. بایدها و نبایدها عام به میان می آیند. اخلاق اجتماعی زندگی آدمی را به معنا می بخشد. از شخص به جمع می رسیم. فداکاری و حفظ اسرار و حفظ حرمت دیگران اصول اخلاق آدمی می گردد: حقوق بشر متولد می گردد. دو سرنوشت در برابر زندگی اخلاقی - عقلانی وجود دارد: یک - تثبیت: فرد به زندگی خود عادت کند. و به تدریج لب تاقچه عادت ، از یاد من و تو برود (تعبیر از سهراب سپهری ). انسان بدون آنکه معنای باید و نبایدهای اخلاقی را بشناسد صرفاً به آنها خوی کند و به تدریج مانند ماشینی باشد که وظایف معینی را در موقعیت های خاصی انجام می دهد. چنین امری موجب تهی شدن اخلاق می گردد. از اخلاق پوست می ماند و انسان در پوست خدمت به خلق لذت طلبی آنی و شیفتگی قدرت سوق می یابد. از تکالیف اجتماعی نام می ماند و محتوی، معطوف به خود بودن می گردد. این سقوط از انسانیت به زندگی حیوانی است.
دو - جهش مجدد. سئوال بحران آور ثم ماذا؟ کی چی؟ در این مرحله نیز می تواند سکوی پرش باشد به شرط آنکه به طور مفهومی طرح نشود. چرا باید در قبال جامعه مسئول و مکلف بود؟ چرا منابع عمومی بر منافع شخصی تقدم دارد؟ منشا تکالیف اجتماعی چیست؟ چه امری مرا به تکلیف سوق می دهد؟ مشروعیت وظیفه مندی در قبال جامعه به چیست؟ 3 - زندگی اخلاقی - دینی. خداوند متعال، به عنوان مثال موجود لایتناهی نامشروط می تواند منشا مشروعیت و موجب معناداری تکالیف باشد. وظایف من در مقابل انسانها تکلیف الهی است. اخلاق معنای خود را وامدار الهی بودن بایدها و نبایدها است و از این طریق فرد به دومین سطح وجودی انسانی گام می گذارد: زندگی اخلاقی - دینی.
اخلاق و تکالیف زندگی فرد را معنا می بخشد و الهی بودن آن نیز اخلاق را با معنا می سازد. انسان مرحله ای دیگر از تعالی را طی می کند و پله ای دیگر از نردبان آسمان را صعود می کند. زندگی دیندارانه، بودن را معنا می کند. خشنودی خدا، اجرا فرامین مایه امید و نشاط و در دل آدمی می شود. انسان تفاوت وجودی خود از حیوان را تجربه می کند. زندگی اخلاقی - دینی نیز دارای دو سرانجام است: یک - تثبیت دینداری بیرون. دینداری و اخلاق ورزی بر حسب انگیزه افراد بر دوقسم درونی و بیرونی تقسیم می شود: دینداری معطوف به اموری غیر از خدا، دینداری بیرونی است و دینداری صرفا معطوف به خدا دینداری درونی نامیده می شود. دینداری افراد در آغاز - غالباً - دینداری بیرونی است. کودکان با انگیزه های بیرونی به دینداری سوق می دهد. تثبیت شدن دینداری در نوع بیرونی آن سبب تهی شدن آن می گردد. فرد به دلایل غیر الهی رفتار دینی از خودشان نشان می دهند و به تدریج دینداری وی هویت ابزاری یافته و اهداف بیرون از دین اصالت می یابند و به این طریق اخلاق ورزی و دینداری فرد در خدمت تمایلات شخصی و اهداف این جهانی قرار می گیرد. ابزار شدن دینداری برای اهداف دنیوی سبب می شود فرد دیندار تنها در ظاهر دیندار باشند و در باطن عاری از اخلاق و تدین گردد و به این طریق با سقوط وجودی مواجه می شود: افتادن در سطح حیوانی بلکه پست تر از آن و خطرناکتر از آن از حیوان که اینک اخلاق ورزی و دینداری ابزار فریب، نیرنگ و کسب قدرت می گردد. خسرالدنیا و الاخره
دو - سرنوشت دوم آن است که فرد به تدریج از انگیزه های بیرونی فاصله بگیرد و در دینداری خلوص بورزد و خدای متعال را صرفاً از سر عشق پرستش نماید. دینداری درونی و اخلاص در عبادت و دیانت سبب صعود وجودی می گردد و فرد جهش می یابد.
4 - زندگی ایمانی. دینداری خالصانه انسان را به حیات طیبه و زندگی ایمانی رهنمون می سازد. در این زندگی رابطه صمیمی و عاشقانه بین فرد و خدای او سبب می شود که هر چند در بند و زنجیر درونی و بیرونی است رهایی یابد و براساس برخی از روایات به مقام احرار نایل شود. نه بندهایی این جهانی، بند سیم و زر و نه بندهایی آن جهانی، مانند طلب بهشت، او را گرفتار نمی کند، خدا را عبادت می کند و صرفاً به دلیل اینکه خدا را دوست دارد و به گونه ای که حتی اگر خداوند متعال او را وارد جهنم سازد سختی که با اهل دوزخ دارد، سخن از عشق به یاد خدا است.
الهی فان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک
خدایا اگر مرا وارد آتش کنی، به اهل دوزخ افشا می کنیم که دوستت دارم (مناجات شعبانیه )
کسانی که در دینداری از اخلاص برخوردار هستند و به مقام مخلصین رسیده اند، آسیب پذیر نیستند. اگر ابراهیم وار فرمان کشتن فرزند را از جانب خداوند متعال دریابند، درنگ نمی کنند. صحنه کربلا در روز عاشورا نمونه ای از تجلی زندگی ایمانی است. زندگی ایمانی عین بصیرت، هشیاری و رضا و خشنودی است.