فهرست کتاب


پرده پندار (تحلیلی از غفلت در پرتو خطبه 174 نهج البلاغه)

احد فرامرز قراملکی

فصل یازدهم شیوه ها و فرایند غفلت زدایی

در زمین دیگران خانه مکن - کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو - کز برای اوست غمناکی تو

چکیده

آدمی را تعینات مختلف توی در توی فرا گرفته است و چشم او را بر رویت جمال خویش بسته است. جسم و حالات جسمانی، سازمانی روانی، هویت اجتماعی و هویت تاریخی اصالت دارد و فرد را زا خویشتن دور می سازد. چاره آن است که از طریق تمایز بین آنچه از آن من است یعنی اصالت من به آن است، وقتی که با قسم اول مواجه می شویم از حقیقت من نیز جستجو کنیم. حقیقت وجود اصیل است که هشیاری و خود آگاهی، آزادی و اختیار، مسئولیت و فعل اخلاقی تجلیات آن است. من اصیل مانند تعینات در تحول است. تحولات وجودی از زندگانی حیوانی آغاز شده و بر زندگی اخلاقی عقلانی بر می جهد و در جهشی دیگر بر بام زندگی اخلاقی دینی می نشیند و در گام آخر به حیات ایمانی بصیرت آور واصل می شود و حیات طیبه که از آن را نه غفلتی تهدید می کند و نه زوالی وجود را فرا می گیرد.

11-1) از نمود تا بود

وقتی سئوال جاودان همزاد و همراه بشر من کیستم را زنده میکنیم، در پی یافتن حقیقت من به خویشتن نظر می افکنیم. سطحی ترین امری که در آینه می یابیم، تصویر شکل، رنگ، قد، اندازه و بالاخره جسم امور جسمانی است: 170 سانتی متر هستم.70 کیلو گرم هستم ... و سطحی ترین نیازهایی که از اندودن به آنها کشانده می شویم غالباً به همین منظور جسمانی هستم، حقیقتی فراتر از آن در میان نیست؟ مولوی حصر خویش در امور جسمانی مصداق غفلت از خود و گرفتار آمدن به بیگانگان می داند.
درزمین مردمان خانه مکن - کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو - کز برای اوست غمناکی تو (246)
چرا تن خاکی امور جسمانی بیگانه اند؟ مگر نه اینکه که من 70 کیلو هست و 170 سانتی متر و سفید پوست ...؟ اندک تامل در جمله بالا نشان می دهد، این جمله به همان اندازه مجاور و آکنده از دروغ است که راننده ای بگوید: من پنچر شدم! زیرا حقیقتاً وی پنچر نشده است بلکه ماشین وی، بلکه چرخ ماشین وی و بلکه لاستیک چرخ ماشین او و ...
وزن صفت جسم من است و همان جسم نیستم بلکه من دارای جسم هستم و بین این دو جمله فرق بسیار مهمی وجود دارد. (247) جمله اول مدعی است که هویت من جسم است و من چیزی جز جسم نیستم و این آشکارا حصر گرایانه و تحویلی نگرانه است. اما به طور بدیهی درست است که من دارای جسم اوصاف جسمانی هستم و پس من کیست که دارای اوصاف جسمانی است. اگر جسم از آن من است پس ژرفتر از جسم،من چیست؟
ممکن است گفته شود حقیقت من که امور جسمانی مشهود از آن اوست، سازمان روانی و به طور کلی چیزی است که شخصیت آدمی را شکل می دهد. روان مربوط به آن اعم از هشیار و ناهشیار نیز آز آن من است و لذا همان من است. احساسات، عواطف، هیجانات، پایه های شخصیتی و هر آنچه به سازمان روانی من نسبت داده می شود امور منسوب به من و از آن من هستند و نه همان من. من دارای غم، شادی اراده، علم و ساز و کارهای نظامی و ... هستم و آشکارا نمی توان در این میان من را حذف کرد و امور عارضی را به جای من حقیقی نهادن نیست. انسان چیزی جز هشیاری فردی نیست. انسان چیزی جز ناهشیار جمعی نیست، انسان چیزی جز طبل تو خالی و ... همه از این غفلت و تحولی نگری بر خاسته است. کسانی هویت من را وامدار جامعه دانسته اند. مارکس زندگی اجتماعی را نه تنها شرط وجود آدمی می داند بلکه آن را هویت بخش آدمی نیز می پندارد. بزعم وی، ما در جامعه هویت می یابیم و ما می شویم. تعینات اجتماعی در افراد غیر قابل انکار است اما من دارای تعینات اجتماعی هستم و آن من چیست؟ این من هویتا چیست که جامعه آن را تعیین می بخشد. برخی از فیلسوفان عاملی نیرومند از جسم، سازمانی روانی حیات اجتماعی را سراغ دارند. هگل بر آن است که تاریخ هویت بخش آدمی است. بگو جایگاه تاریخی ات چیست تا بگویم کسیتی! اما، نه این است که تاریخ را نیز ما ساخته ایم؟ بدون تردید ما و تاریخ تعامل و تاثیر و تاثر متقابل داریم اما این من چیست که با تاریخ داد و ستد دارد؟
جستار از حقیقت من سبب می شود تا از همه تعینات عارضی و ثانوی ژرفتر برویم و صدف من حقیقی را از اعماق وجود آدمی به دست آوریم. یعنی ساحت وجودی ما که اصالت ما به آن است و از آن نمی توان گریخت:
از کی بگریزم؟ از خود؟ ای محال - از کی بربایم؟ از حق؟ ای وبال (248)
تا در تعینات جسمانیت، سازمانی روانی، حیات اجتماعی و هویت تاریخی زندانی هستیم و از اصالت هستی خویش دوریم هرگز پرده پندار از دیدگان ما نمی افتد و هشیاری حاصل نمی آید، راه پیشگیری و درمان غفلت جستجو از اصالت خویش است. هشیاری و خود آگاهی، اراده و آزادی، اختیار، مسئولیت و اضطراب ناشی از آن، تجلیات وجود اصیل من هستند.
بین من و شکوفایی من با دامنه اختیار، آزادی و مسئولیت، همبستگی وجود دارد. هر چه خود شکوفاتر باشیم، آزادتر و آگاه تر می باشیم. هر چه دامنه اختیار فراختر باشد، من شکوفاتر هستم. علی (ع)به همین دلیل، از فراخ دامن ترین اختیار برخوردار است. در هیچ صحنه هیجانی جنگ، ضربت خوردن و ... هرگز زمام اختیار خود را از دست نمی دهد.
چگونه می توان از تعینات جسمانی، روانی، اجتماعی و تاریخی ژرفتر رفت و به رازها و نیازها وجودی دست یافت؟ آیا راه آن تامل منطقی و استدلال عقلانی است یا با گشودگی به خود و تجربه خویشتن یا مواعظ و نصایح؟
آیا می توان از تعیناتی که همچون پوست پیاز لایه به لایه من را فرا گرفته است بیرون شتافت و با غواصی در بحر مواج خودی، این موجود ناشناخته را در دام تجربه انداخت؟ تعینات چنین القا می کنند که تو چیزی جز همین جسم و حالات جسمانی نیستی. پس آنچه اصالت دارد امور جسمانی است و رشد و تکامل تو نیز مدهون رشد و فربهی همین جسم است. دغدغه ها و نیازها هم در همین حوایج این جهانی و مادی محصور است. اما، در زندگی آدمی صحنه هایی استثنائی و تکان دهنده رخ می دهد که زندگی معطوف به امور جهانی فاقد معنا می شود و در پی معنایی از آن می روم و ندای راستین خود حقیقی را می نوشیم که:
تا تو تن را چرب شیرین می دهی - جوهر خود را نبینی فربهی (249)
این ندا انسان را به ژرف پیمایی فرا می خواند و چنین الهام می کند که تعینات مختلف و متخالف در اساس از اصل واحدی سرچشمه میگیرند و باید از هر دو بگذشت و به آن اصل رسید:
دانه این هر دو زیک اصلی روان - برگذر زین هر دو رو تا اصل آن (250)
نمدار شماره یازده - صفحه 219 کتاب