فهرست کتاب


پرده پندار (تحلیلی از غفلت در پرتو خطبه 174 نهج البلاغه)

احد فرامرز قراملکی

چکیده

فرآیند تحول فلسفه غرب در دو رشته هستی شناسی و شناخت شناسی حرکت کرده است که اگزیستانسیالیستم در اثر انتقاد به مباحث مجرد و انتزاعی هستی شناسی متولد شده است و سعی دارد مباحث فکری، علمی کاربردی در خصوص خود تک تک انسانها را در فلسفه طرح کند. برخی از روانشاناسان با استفاده از این روی آورد فلسفی نوعی روانشناسی بوجود آوردند که در آن مسائل بنیادی هستی فرد، بدونه ارائه مفهوم سازیهای تئوریک و انتزاعی، مورد توجه قرار می گیرد. مادی روانشانسی اگزیستانسیالیستی با طرح ماهیت واقعی زندگی ما انسانها به جای مساله گشایی ما را به مساله بودن روبرو می سازد و. بر اساس مبادی این روی آورد؛ شخص قادر به هشیاری به افکار، احساسات، انگیزه ها و اعمال، و همچنین ساختار زندگی - محدودیت زندگی، تنهایی، مرگ، غایت زندگی، و توانایی انتخاب - است که بتواند انتخاب کند، تصمیم بگیرد و چگونگی سرنوشت خویش را رقم بزند. بنابر این مسئول انتخابها و تصمیم گیریها و اعمالش روبر ست. پس در معرض احساس گناه نیز قرار دارد. این فرد در جهانی با سه بعد زیست شناختی، اجتماعی و پدیداری زندگی می کند. وی با دریافت و هشیاری به لحظه های زندگی، وجود خویش را می یابد. گشودگی با تجربه او را به لحظه لحظه های در حال گذر هستی هشیار می سازد و او را ناظر و تجزیه کننده این لحظات می کند. این هشیاری ها اعتماد وی را به صورتی فراینده نسبت به انتخابها و رفتارهایش افزایش می دهد. اعتمادی در آمیخته با دلهره وجودی. در این خصوص، ما مراقبه راهگشای عرفان مشرق زمین را به عنوان یکی از راهبردهای موثر در اتخاذ بازخورد گشوده به تجربه معرفی می کنیم.

مقدمه

فلسفه غرب در فرآیند تحول خود به دو شاخه عمده هستی شناسی (223) و شناخت شناسی (224) منجر شده است .شناخت شناسی فلسفی که در مقابل هستی شناسی ظاهر شده است و بر شناخت فلسفی که در مقابل هسی شناسی ظاهر شده، بر شناخت علم ذهن دربرابر شناخت عالم عین، که متافیزیک دلمشغولی آن را داشت، تاکید کرد. جریان شناخت شناسی باظهور کانت به تحول کپرنیکی رسید و پس از آن در هدف و ماهیت آن تغییر چندانی حاصل نشد، اما هستی شناسی که دغدغه دستیابی به شناخت جامع و کلی از هستی را داشت، با حملاتی مواجه شد که منجر به ترک خوردن پوسته انتزاعی و مجرد آن گردید و جریانی به نام اگزیستانسیالیسم را به میان آورد. این روی آورد با ادعای اینکه متافیزیک و هستی شناسی سنتی، به دلیل پرداختن به بحثهای مجرد و انتزاعی در زندگی فردی، شخصی و درونی انسانها بی تاثیر و بی فایده است، به میدان آمد و در قالب اگزیستانسیالیسم به حرکت وجودشناسی و متافیزیک، ماهیتی عینی و قابل لمس بخشید .در این جریان، ادعا می شود که فلسفه باید به مسائلی بپردازد که به طور شخصی و عینی به درد من بخورد و در ارتباط با آن باشد. هر یک از انسانها، فردی بی همتا است و واقعیتهای عینی مورد بحث در نظام متافیزیکی برای وجود ما بی معنا است. بنابراین فلسفه در مقام تجسس در واقعیتهای عینی، باید به دنبال واقعیاتی باشد که برای من اهمیت دارد. آنچه برای آنها منزلت تأملات فلسفی اهمیت دارد، وجود فرد است نه توصیفات کلی در خصوص ماهیت انسان؛ زیرا چنین مسائلی هر اندازه که عینی و همگانی باشند، به دلیل انتزاعی و کلی بودن، نسبت به وجود فردی بی اهمیت هستند. اما در منظر آنها بحث در باره وجود، در واقع بحث مرگ و بی اهمیتی هستند. از این رو تأملات فلسفی در این روی آورد از نیازهای ضروری یکایک انسانها سخن می گوید. هدف این روی آورد فلسفی، کاربردی کردن تأملات فلسفی به صورت شخصی و فردی است و ماهیت علمی بخشیدن به آن است. با توجه با ماهیت چنین روی آوردی در فلسفه، بدیهی است که روانشناسان، اولین دانشمندانی خواهند بود که سعی در شکار مفهوم سازیهای آن در گستره خود دارند و به این ترتیب در تاریخ روانشناسی، روان شناسی وجودی به عنوان یکی از زیر مجموعه های روی آوردی نیروی سوم وارد صحنه می شوند. این نوع روان شناسی که از دلمشغولی روانشناسان در خصوص کاربرد فلسفه اگزیستانسیالیستی در مشاوره و مداخلات درمانی ریشه گرفته است، سودای دستیابی به راهی را در سر دارد که برای درک انسان از دیگر روی آوردهای درمانی قابل اعتمادتر و بنیادی تر باشند. یکی از جنبه های مهم روانشناسان وجودی، این است که داعیه رقابت با دیگر نظامها و روی آوردها روانشناسی را ندارد و بهره گیری از مفهوم سازیهای دیگر روی آوردها با گشودگی می پذیرند، اما هدف آنها هشیار کردن محققان به جنبه هایی از وجود انسان است که بسیار مهم و بنیادی می باشد. این نوع روانشناسی، صورت بندی تئوریک روی آوردهای فرویدی، رفتارنگری، و شناختی نگری را انکار می کند، اما در پس این تئوریها و مفهوم سازیهای انتزاعی در جستار این حقیقت هستند که این فرد واقعی و بلاواسطه که مفهوم سازیهای یاد شده در خصوص وی ارائه شده است، کجا است؟ آیا ما فرد را همانطور که واقعاً است می بینیم و یا اینکه دیده ما تنها فرافکنی تئوریهایمان در خصوص وی است؟ روان شناسان اگزیستانسیالیستی یک تئوری منسجم در خصوص رفتار انسان و با یک فن خاص مشاوره و روان درمانی ارائه نکرده است، بلکه سئوالهای عمیق و مهمی در خصوص ماهیت انسان و زندگی وی طرح می کند و غفلت ما را از ماهیت واقعی اضطراب، تنهایی، مرگ، جدایی، نا امیدی، عشق، و خلاقیت از بین می برد. در کنار معنای چنین تجربه ای انسانی ای، مشاوره وجودی واقعی انسان و تلاش صرف برای حل مشکل و کمک به فرد نمی افتد (225) در این روش مشاوره ای، رویارویی فرد با مسأله بودن (226)مهمتر از هدف مشکل گشایی (227) است. اکثر افراد از بودن خود غافلند و چنینن غفلتی در بلند مدت پیامدهای شخصی، حرفهای، سازمانی، ... و نامطلوبی در زندگی به وجود می آورد و بر همین اساس هشیار کردن فرد به مساله بودن بنیادی و مسائل بنیادی زندگی چون مرگ، تنهایی ، هدف و معنای زندگی و ... از اهداف اصلی این روی آورد در روانشناسی است. مبانی اساسی روانشناسی اگزیستانسیالیستی در وصول به غفلت زدایی عبارتند از: خود آگاهی، تجربه من هستم اختیار و مسئولیت، اضطراب، احساس گناه، سه نوع جهان، معنای زمان. (228)

10-1)خود آگاهی

توانایی خود آگاهی از بنیادی ترین توانائیهای آدمی است که وجه تمایز انسان و حیوان است. انسان می تواند خودش را بشناسد. چنین توانایی در واقع، سنگ بنای دیگر مشخصه انسان است. آدمی می تواند به ابعاد وجود شناختی خویش آگاه باشد. البته مراد از این آگاهی، وقوف بالفعل و آگاهی حاکم بر تمام لحظات زندگی نیست. به تعبیری دقیق تر توانایی آگاهی از ابعاد وجودی خویش که روان شناسی وجودی آن را به عنوان گزاره های بنیادی خود طرح می کند، در غالب لحظات زندگی اکثر انسانها در غفلت از این ابعاد می گذرند. ابعاد وجودی که ما به آنها آگاهی داریم - و یا به تعبیر دقیقتر می توانیم آگاه باشیم - عبارتند از:
- زندگی محدود است. ما وقت نامحدودی برای انجام امور مورد علاقه زندگی خود در این دنیا، نداریم. همه ما روزی خواهیم مرد.
- همه ما استعداد این را داریم که تصمیم بگیریم؛ دست به عمل بزنیم و یا انجام امری دست بشوییم. عمل نکردن خود نیز یک تصمیم است.
- معنا و مقصود زندگی چیزی نیست که خود به خود به ما ارزانی شود، بلکه محصول تلاش ما برای دستیابی به هدف زندگیمان است. این اهداف زندگی است که معنای زندگی را می آفریند و تلاش آدمی را در همه حالات زندگی معنا دار می کند.
-اضطراب وجودی، که ناشی از هشیاری ما به قدرت انتخابمان است، از او جنبه های مهم زندگی ما است. هر چه نسبت به اختیار خود هشیارتر شویم، حس پذیرش مسئولیت پیامدهای اعمالمان نیز بیشتر می شود.
- ما در معرض تنهایی، بی معنایی، احساس پوچی، گناه و انزوار قرارداریم.
- ما اساساً در این جهان تنها هستیم حتی اگر امکان برقراری ارتباط با دیگران را نیز داشته باشیم، باز هم با مسائل این زندگانی، مسایلی چون مرگ: تنها مواجه می شویم.
موارد یاد شده مشخصه های وجودی ما هستند. اگر چه غالباً از این ابعاد وجودی غافل هستیم، اما چون هر یک از ما بالقوه خود آگاهی دارد، می توان این مساله را هشیار گردد.