فهرست کتاب


پرده پندار (تحلیلی از غفلت در پرتو خطبه 174 نهج البلاغه)

احد فرامرز قراملکی

4-3)نشانه های غفلت از خویش

غفلت از خویش چندین علامت مشخص دارد: اولاً بی خبری از خویش، احساس کاذب بی نیازی از پند و اندرز را موجب می شود. فرد غافل از خود، پیش از اینکه خود را محتاج پند و اندرز داند به موعظه دیگران اشتیاق دارد و بیش از آنکه گوش باشد، زبان است. پر حرفی از نشانه های بارز این بی نیازی پنداری است. به همین جهت در روایت آمده است که چون عقل فرد شکوفا گردد، سخنش اندک شود. ادعای گزاف از دیگر علائم بی خبری از خویشتن است. ژرفترین مرتبه مرتبه غفلت از خویش، تصویر وارانه از خود داشتن و زندگی با من پنداری است که گزاف گویی و ادعای خلاف را سبب می شود. عجب نیز از دیگر مراتب غفلت از خود است. ثالثاً غافل از خویش جهد بی توفیقی دارد. زیرا توفیق منوط به سرمایه وجودی است. مولوی تصویر روشنی از غفلت به دست داده است. کسانی که در خصوص علم و فنون علامه اند. اما کمترین علمی به خویش ندارند. خاصیت همه جواهر را می داند و از احکام همه اشیا با خبرند اما نسبت به هویت و جوهر خود به طور کامل بی خبرند.
صد هزاران فصل داند از علوم - جان خود را می نداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری - در بیان جوهر خود چون خری (109)
مدیری که در اداره سازمان در خصوص هر امری نهایت دقت را دارا است. دغدغه بهره ورزی، انگیزه کارکنان، رشد و تعالی همکاران، رقابت های بین المللی و او را فرا گرفته است. مدیری است موفق، اما اگر وی در بحران دغدغه های مدیریتی، تدبیر بر خویش را فراموش کند. توفیق وی به قیمت فراموشی حقیقت خویشتن است. مبارزی که جهاد در راه آزادی از سلطه های بیرونی را بر جهاد اکبر در راه آزادی در درون خویش استوار نسازد، مبارزه او موجب غفلت وی می شود. عالمی که علم به حقایق امور را بر علم به حقیقت خویش مسبوق نسازد، علم وی پرده پنداری می شود تا از خویشتن غافل بماند.
که همی دانم یجوز و لا یجوز - خود ندانی تو یجوزی یا عجوز؟
این روا و آن ناروا دانی لیک - تو روا یا ناروا بین تو نیک
قیمت هر کاله می دانی که چیست - قیمت خود را ندانی احمقیست
سعدها و نحس ها دانسته ای - ننگری سعدی تو یا ناشایسته ای (110)
بر اساس این نگرش است که خودشناسی از مهمترین دانشها و به تعبیر مولوی جان جمله علمها است. با خودشناسی است که یزدان شناسی نیز حاصل می شود.
جام جمله علمها این است و بس - که بدانی من کیم در یوم دین (111)
به همین دلیل است که ملا صدرای شیرازی وقوف بر خویش و شناخت و احوال نفس را مادر حکمت و اساس سعادت می داند. کسی که از شناخت خویش خویش ناتوان باشد از معرفت به خداوند نیز عاجز است.
ای شده، در نهاد خود، عاجز - کی شناسی، خدای را، هرگز
تون که در علم خود زبون باشی - عارف کردگار، چون، باشی
غفلت از گذر عمر از دیگر مصادق بی خبری خویشتن است. عمر تنها سرمایه آدمی در زندگی این جهانی است که دائم در حال کاسته شدن عمر است:
الی حنفی مشی قدمی - اری قدمی اراق دمی
به سوی مرگ گام بر می دارم، گامهایم را می نگرم که خون مرا می ریزند!
کسی که از آمد و شد روز و شب غافل است و هرگز به حکمت و فلسفه زندگی وقوف نمی یابد و به تعبیر شیخ عطار از سر روز و شب طربناک نمی گردد. عطار نیشابوری با نکته بینی، همبستگی بین غفلت از خویشتن و تهی بودن از شخصیت فرد را نشان داده است:
تا چند از این غرور بسیار ترا - تاکی خیال این نمودار ترا
سبحان الله کار تو کاری عجیبست - تو هیچ نئی وین همه پندار ترا(112)

4-4) ابعاد غفلت از خویش

غفلت از خویش دارای اضلاع گوناگون است و به همین دلیل از پیچیدگی خاصی برخوردار است. شرط حصول وقوف بر خود فهم اضلاع آن است. انسان از دو مرتبه وجودی برخوردار است: انسان حقیقی و انسان واقعی. مراد از انسان واقعی، واقعیت خارجی فرد است و مراد از انسان حقیقی، هویت انسانیت است که انسان واقعی نمودی از آن است. انسان در مقام حقیقت موجودی است دارای افقهای لایتناهی، طبیعت بی کران، عدالت طلب، خیر خواه، حقیقت جو، زیبا دوست، ابدیت طلب، قدسی، طالب وصال به اصل خویش، خلیفه الله، صاحب کرامت و ارزش ذاتی و دارای رازها و نیازها وجودی و غیره اما انسان در مقام واقعیت، موجودی است که از حیث توانائیها، نیازها، استعدادها، محدود است و پایی در خیر و گاهی در شر می نهد، گاهی سوی به اصل خود می کند و زمانی از اصل خود می گریزد.
این سو کسان سوی خوشان و آن سو کشان با ناخوشان - یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها (113)
به تبع تفکیک یاد شده، غفلت از خویشتن دو ظلع دارد. غفلت از من حقیقی و غفلت از من واقعی. کسی که از من واقعی غافل است، نسبت به نیازهای طبیعی و مقتضیات زندگی این جهانی بی خبر است، نسبت به رازها و نیازها وجودی خود بی خبر است. همه مصادیق غفلت از خویش به یکی از این دو بعد بر می گردد: غفلت از حرمت و کرامت آدمی، غفلت از اختیار، اراده، آزادی و مسئولیت خویش، بی خبری از توانائی صعود و تکامل و عدم مواجهه فرد با مرگ از مصادیق بارز غفلت از خویش است.

4-5) مرگ فراموشی بارزترین مصداق غفلت

بارزترین مصداق غفلت و بی خبری از واقعیات زندگی، غفلت از واقعیت مرگ است. مردم غالباً از مرگ اندیشی و هشیاری نسبت به مرگ به عنوان یکی از رویدادهای حتمی زندگی شخصی طفره می روند. اگرچه با مرگ دیگران به طور فراوان روبرو می شویم. اما آنها را صرفاً مرگ دیگران تلقی می کنیم. آگاه هستیم که آنچه برای دیگران رخ داده است برای ما نیز رخ خواهد داد اما این آگاهی را به منزله امر متحمل که هنوز رخ نداده است، مورد فراموشی و بی اعتنایی قرار می دهیم زیرا هنوز امر یاسا بیرون از من که در دنیای خارج از من قرار دارد و به تعبیر ویتکنشتاین مرگ یکی از رویدادها، در زندگی نیست. اما برای کسی که غافل نیست و از هشیاری به مساله مرگ، این سئوال اضطراب آور را می آفریند: حال که مرگ وجود دارد، پس زندگی چه معنایی دارد؟ بنابراین غفلت از مرگ، غفلت از بندگی و معنا و هدف آن است، همانگونه که نوع تصویر از مرگ دقیقاً بر تصویر وی از زندگی منطبق است. از نظر مولوی فرد از مرگ چون آینه ای است که زندگی فرد را به خوبی نشان می دهد:
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست - آیینه صافی یقین همرنگ اوست
آنک می ترسی زمرگ اندر فراز - آن زخود ترسانی ای جان هوش دار!
روی زشت تست نی رخسار مرگ - جان تو همچون درخت و مرگ برگ
انسانها در مواجهه با رویداد مرگ بر سه قسم اند: نخست کسانی که از آن فراری هستند و به شیوه های گوناگون از مرگ اندیشی به غفلت و فراموشی پناهنده می شوند و خویش را به سئوالهای وجودی و اضطراب آور ناشنوا می سازند. گروه دوم کسانی هستند که از ترس مرگ، خودکشی می کنند و اضطراب مرگ اندیشی آنها را از پای در می آورد، و گروه سوم، کسانی هستند که با تمام وجود با آن روبرو می شوند و با مواجهه راستین با آن معنای زندگی را درمی یابند. از نظر آنها مرگ به همان اندازه شیرین است که زندگی. مرگ جان است که از آن گریزی نیست.
چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن - با تو زجان شیرین تر است مردن
از جان چرا گریزم؟ جان است جان سپردن - و زکان چرا گریزم؟ کان زر است مردن (114)
اگر مرگ برای دیگران چون آتش، هولناک است، برای ابراهیم خلیل که بر هستی وقوف دارد، به تعبیر مولوی، باغ است و مایه زندگی.
بردارد این طبق را زیرا خلیل حق را - باغ است و آب و حیوان، گر آذر است مردن (115)
گروه سوم، از مرگ نمی ترسند، اما نترسیدن آنها مانند نترسیدن کودکان نیست که از بی خبری ناشی گردد بلکه از بصیرت و وقوف بر عشق هستی حاصل می آید.
و اگر مرگ نبود دست ما پی چیز می گشت - و نترسیم از مرگ، مرگ پایان کبوتر نیست (116)
مواجهه هشیارانه با مرگ انسان را از غفلت نسبت به لحظه های زندگی دور می سازد و او را به عمل صالح نزدیک می کند تا از حیات طبیعی فاقد معنا، به حیات طیبه صعود کند. امام علی (ع)در مقام غفلت زدایی از رویداد مرگ و آثار مرگ اندیشی با بیان انگیزشی می فرماید:
الا و انکم فی ایام امل من ورائه اجل. فمن عمل فی ایام امله قبل حضور اجل نفعه عمله. و لم یضر ره اجله. و من قصر فی ایام امله قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله (117)
بدانید که شما در روزهایی به سر می برید که فرصت ساختن برگ است و از پس این روزها مرگ است. آنکه اجل نارسیده، ساز خویش برگیرد سود آن بیند و از مرگ آسیب نپذیرد و آن که تا دم مرگ کوتاهی کند، حاصل کارش خسران است و مرگ او موجب زیان است.
یکی از مباحث خیره کننده نهج البلاغه بحث از مرگ است. امیرالمؤمنین حضرت علی (ع)در تصویری که از مرگ ترسیم کرده اند و در مواجهه ای که میان خود با مساله مرگ دانسته اند بشر را نسبت به یکی از مهمترین رازهای وجودی اش بینا ساخته اند. حضرت علی در بیش از هفده خطبه و هفده حکمت مساله مرگ را طرح کرده اند. در نهج البلاغه آمده است که چون خنده مردی غافل را به هنگام تشیع جنازه ای دیدند، فرمودند: کان الموت فیها علی غیرنا کتب، کان الحق فیها علی غیرنا وجب، و کان الذی نری من الاموات سفر عمها قلیل الینا راجعون. نبوئهم اجداثهم و ناکل تراثهم کانا مخلدون بعدهم، ثم قد نسینا کل واعظ و واعظه، و رمینا بکل جائحه
گویا مرگ را در دنیا بر غیر ما نوشته اند و گویا حق را در آن بر عهد، جز ما نوشته اند و گویی آنچه از مردگان می بینیم مسافرانند که گویی به زودی نزد ما باز می گردند و آنان را در گورهایشان جای می دهیم و میراثشان را می خوریم. پنداری ما از پس آنان جاودانه به سر می بریم، سپس هر پند دهنده را فراموش می کنیم و نشانه قهر بلا و آفت می شویم. (118)
مولوی از عرفایی است که نسبت به مواجهه امام علی (ع)با پدیده مرگ به نحوه حیرت آوری خیره شده است و در آخرین داستان دفتر اول به زیبایی آن را ترسیم کرده است. نقل است، که حضرت رسول اکرم (ص) به ابن ملجم فرمود: روزی می آید که تو علی را به شهادت می رسانی . وی نزد امام علی (ع)می رود و از حضرت می خواهد که قبل از آنکه آن حادثه ناگوار رخ دهد، وی را بکشد. حضرت می فرماید: چون حکم و تقدیر چنین است و اینک کشتن تو به دست من قصاص قبل از جنایت است پس نمی توانم ترا بکشم. باز او به دست و پای ایشان افتاد و برخواسته و خود اصرار می ورزد. امام می فرماید: برو که قلم قضا و قدر این سرنوشت را قلم زده است و چاره ای نیست و باید رضا به قضا داد...(119)
مولوی بدون اینکه نکته غامض کلامی را در این روایت مورد بحث قرار دهد، چنان شیفته مواجهه خیره کننده حضرت نسبت به پدیده مرگ می شود که بهترین اشعار خود را در باب مرگ ارائه می دهد و سعی می کند مرگ آگاهی تصویر حضرت از مرگ را مطابق با تصویر ایشان از زندگی است به زیبایی ترسیم کند.
گفت خونی را همی بینم بچشم - روز شب بر وی ندارم هیچ خشم
زانکه مرگم همچو من شیرین شده - مرگ من در بعث چنگ اندر زدست
او به سطحی از وقوف به جهان هستی نائل آمده است که مرگ را نامیرا و جاودان یافته است و چنین مرگی نوشش باد چرا که ظاهرش مرگ است و در باطن عین زندگی و رد ظاهر پایان است و اما در حقیقت پایندگی. مثل تولد جنین از رحم مادر!
مرگ بی مرگی بود ما را حلال - برگ بی برگی بود ما را نوال
ظاهرش مرگ به باطن زندگی - ظاهرش ابتر نهان پایندگی
در رحم زادن جنین را رفتن است - در جهان او را زنو بشکفتن است
دانه مردن مرا شیرین شدست - بل هم احیا پی من آمده است اقتلونی یا ثقالی لائما ان فی قتلی حیاتی دائما (120)
به همین دلیل موضع فرد نسبت به مرگ رونشگر بسیاری از امور ناپیدا می گردد. ادعای کاذب را از دعوت راستین باز می شناساند. در قرآن مجید مرگ خواهی ملاکی برای نشان دادن عدم صداقت معرفی شده است. ای جهودان اگر راست می گوئید تمنای مرگ کنید!
شد هوای مرگ طوق صادقان - که جهودان را بد این دم امتحان
در بنی فرمود کای قوم یهود - صادقان را مرگ باشد گنج و سود
ای جهودان بهر ناموس کسان - بگذرانید این تمنا را بر زیان
یک جهودی این قدر زهره نداشت - چون محمد این علم را برفراشت (121)
سر اینکه یک جهودی این اندازه زهره نداشت که مرگ بخواهد، از روایتی در غرر الحکم قابل استنباط است: آدم ذکر الموت و ذکر ما تقدم علیه بعد الموت و لا تتمن الموت الا بشرط وثیق.
مرگ را همیشه یاد دار و نیز آنچه پس از مرگ با آن مواجه می شوی و مرگ را آرزو مکن مگر به شرط محکم. شارح غررالحکم شرط محکم را این می داند که گمان عصیانی به خود نداشته باشی. (122)