فهرست کتاب


پرده پندار (تحلیلی از غفلت در پرتو خطبه 174 نهج البلاغه)

احد فرامرز قراملکی

گفتار چهارم غفلت از خویشتن

جمله عالم زاختیار و هست خود - می گریزد در سر مست خود
می گریزند از خود در بی خودی - یا به مستی یا به شغل ای مهتدی (104)
!چکیده
مهمترین بعد غفلت آدمی غفلت ورزی وی از خود است زیرا غفلت از خویش تباه کننده سرمایه وجود است و بزرگ ترین دشمنی است که برای تاخت و تاز هر دشمن و درونی و بیرونی هموار می کند. غفلت از خویش مراتب و اضلاع گوناگون دارد: غفلت از خود حقیقی، بی خبری از خود واقعی، اعراض از رازها، نیازها و سئوالهای وجودی نمونه های بارز غفلت از خویش است.

4-1) غفلت از خویش، شدیدترین غفلت

غفلت چنانچه در مباحث گذشته ذکر شد، از مفاهیمی است که معنای آن در گرو متعلق و مضاف الیه است. غفلت همیشه به صورت غفلت از امرای مطرح است. در گفتار دوم این نکته هم بیان شد: غفلت وقتی به عنوان مشکل رفتاری در کتابهای اخلاقی طرح شده که متعلق آن امری مهم و سرنوشت ساز باشد. بین درجه اهمیت مطلق غفلت و شدت آن از حیث آثار و عمق نفوذش نسبت معناداری دارد. هر کس از امور متعددی غفلت می ورزد. غفلت از آینده شغلی خویش، بی خبری از فرزندان، غفلت از شان و موقعیت اجتماعی، بی خبری از احساسات و هیجانهای خود، آثار زیانبار غفلت به شعاع اهمیت متعلق آن است. مراد از غفلت از خویشتن، بی خبری گوهر گرانبهای وجود آدمی است. لذا به میزان اهمیت این سرمایه بدیل ناپذیر، پرداختن به غفلت از خود اهمیت دارد. انسان را دو گونه سرمایه است: سرمایه بدیل پذیر، که امری عارضی است و فرد با تکیه بر تواناییهای فردی، موقعیت اجتماعی و استعدادهای درونی به آنها دست می یابد و در معرض ادبار و اقبال دنیا دستخوش تحول می گردد. سرمایه های علمی، فکری، مالی که غالباً موجب غرور افراد نیز هست چنین هستند. قسم دوم سرمایه بدیل ناپذیر است که از آن به سرمایه وجود تعبیر می کنیم. سرمایه وجودی اصل است و سرمایه بدیل پذیر فرع.به همین دلیل از دست دادن سرمایه های وجودی جبران ناپذیر است. ظاهر از مصادیق مهم خسران در آیه: والعصر ان الانسان لفی خسر (عصر / 1و 2) همین تباهی است. کسانی که نسبت به خویشتن مواجهه ندارند و برای خود اصالت و اهمیتی قائل نیستند، به تدریج از خود بی خبر شده و به انکار خویش می رسند. عدم وقوف بر خویش آنها را به منجلاب از خود بیگانگی و خود باختگی گرفتار می سازد. تهی شدن از واقعیت خود، از دست دادن هویت حقیقی انسانیت، همه صحنه های زندگی را به صحنه ایفای نقش کاذب مبدل کردن از لوازم گریزناپذیر غفلت از خویشتن است.
چو سرابم به خیالین جسدی ساخته ام من - چه خرابم که زبیگانه خودی ساخته ام من (105)

4-2) غفلت از خویش، شایعترین بی خبری

وقوف بر خویش امر نادر و در گرانبهایی است. غالباً از وقوف بر خویش و ابعاد وجودی خویش در غفلت هستیم. بسیار هستند کسانی که در تمامی صحنه های زندگی بر هر امر دقت دارند و در همه جا شرط حزم و احتیاط را رعایت می کنند و در هر موضعی هشیار نشان می دهند. اما در خصوص خویشتن، سعادت و شقاوت همیشگی خود کاملاً بی توجهی و سهل انگاری روا می دارند. آنها از خویشتن بی خبرند. کسانی که دائم در فکر دیگران هستند و از درد و رنج آنها می نالند، ابتدا باید به درد و رنج خویش بپردازند و از مداوای خود غافل نشوند، به تعبیر میرزا خراسانی: چند می گویی سخن از درد و رنج دیگران - خویش را اول مداوا کن، کمال این است و بس
بسیارند کسانی که همیشه در دغدغه پیشرفت و تکامل دیگران هستند، به هر کسی می رسند از ضرورت علم آموزی و کسب کمالات، به تفضیل سخن می گویند و عصر خویش را وقف دیگران می کنند اما هرگز به ضرورت علم آموزی خود و مصیبت دور ماندن خویش از کمالات توجه نمی کنند. این سخن به معنای نفی ضرورت و ارزش بی خبری هست نمی تواند به هشدار دیگران بپردازد. آنچه فرد را به دعوت مردم به کمالات فرا می خواند، حس خیر خواهی است. اما خطا در این است که خیرخواهی در حق دیگران را بر خیر خواهی در حق خود مبنی نمی سازد بلکه از خیر خواهی خود غافل است. عوامل روانی فراوانی انسان را به شرکت فعال در مناسبات گوناگون اجتماعی فرامی خواند، علاقه اجتماعی و ایفای نقش فعال در جامعه، از امور نیکو و ضروری است اما، غالباً، شوق فعالیت های اجتماعی چشم فرد را از دیدن دشمنان پنهانی محروم می سازد و چنان در هویت جمعی فرو می رود که از هویت خویش به طور کامل غفلت می ورزد و از دغدغه سود و زیان خویش فارغ می گردد. مانند کسی که شوق شنا کردن، او را به بی مبالاتی به رودخانه ای می اندازد، غافل از اینکه ممکن است جان خود را زا دست بدهد. گرایش انسان به این پندار که هر چیزی را بشر می تواند آزمایش کند و تجربه هر امری جایز است، از مصداقهای بارز چنین بی خبری از خویشتن است. در این گرایش که پس از رنسانس در مغرب زمین نضج یافت، چنین القا می گردد که هیچ امری نیست که انسان به نحو پیشین و با الهام از طریق غیبی، از تجربه کردن آن منع شود بلکه انسان می تواند دست به هر تجربه ای بزند، زیرا هر چیزی مباح است مگر آنکه به تجربه بر ضرر آن وقوف یافته شود. عیب اصلی این پندار در غفلت از سرمایه وجودی آدمی است که در برخی از تجربه ها به طور کامل از دست می رود و آزمایش کننده ای در میان نمی ماند تا بر نتیجه آزمایش واقف شود. پندار اباحی گری دقیقاً بر چنین غفلت از خویش استوار است. اومانیسم دنیا گرایانه شکل یافت، اطلسی بود که خود را به دلقی فروخت.
خویشتن نشناخت مسکین آدمی - از فزونی آمد شد در کمی
خویشتن را آدمی ارزان فروخت - بود اطلس، خویش را بر دلقی فروخت (106)
انسانی که از خویش غافل باشد، خود را ارزان می فروشد و به سهولت توسط بیگانگان تباه می شود. در قرآن مجید به همبستگی میان غفلت از خویش و سلطه پذیری اشاره شده است. در بینش قرآنی، طاغوت که اولیا کفار است، تنها از طریق غافل ساختن مردم از خویشتن، بر آنها چیره می شود. ترسیم زیبایی از فرآیند اطاعت پذیری قوم فرعون در قرآن مجید آمده است:
فاستخف قوم فاطاعوه انهم کانوا قوما فاسقین (زخرف / 54)
و قومش ذلیل و زبون داشت تا همه مطیع و فرمان بر شدند، که آنها مردمی فاسق و نابکار بودند.
کوشش انسان غافل، در واقع، جهد بی توجهی است زیرا تلاش وی چیزی جز صرف سرمایه عمر در آبادانی زمین دیگران نیست و خود جز حسادت نصبی نمی برد. کسی که به هنگام استخدام در سازمانی، همه امور را به دقت محاسبه می کند: حقوق، در آمد، مزایا، مرخصی، تشویق، کارانه، مسافرتها، ترفیع، و مسائلی از این قبیل را مورد بررسی وافر قرار داده اما از توجه به این حقیقت غافل است که استخدام در این سازمان از هویت و شخصیت من چه می ستاند. بدون تردید گرفتار بدترین غفلت شده است. اضطرابهای شغلی، بحرانهای مناسباتی در سازمانها، تظاهر و ریا، تملق و چاپلوسی از لوازم چنین مواجهه ای با حرفه و شغل است: محاسبه هر امری جز خویشتن خویش. آیا مجالسی برای انسان غافل از خویش باقی است تا در این واقعیت تلخ تامل کند که من در آغاز سرمایه گذاری چه اندازه از من در پایان امر فاصله دارد؟ آیا پرده پندار فرد از رویت واقعیت تلخ خسران باز می دارد تا دریابد که در تلاش روزمره من واقعی که سرمایه اصلی است، به تاراج رفته و بیگانه بر جای آن حاکم شده است و به این صورت انسان بی خبر تنها از گرگهای جان ستان نمی پرهیزد بلکه غافلانه در دام گرگ شیطان می گریزد؟
این عجب نیست که میش از گرگ جست - این عجب کین میش در گرگ جست (107)
آیا شگفتی به اشتغال دنیوی، پرده پندار را از میان بر می دارد تا از هشدارهای عارفان را بنیوشد؟
در زمین مردمان خانه مکن - کار خود کن کار بیگانه مکن
کیست بیگانه تن خاکی تو - کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی - جوهر خود را نبینی فربهی (108)