خاطرات و حکایتها جلد اول

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

پیشگفتار

هشدارهای مکرر مقام معظم رهبری در مورد تهاجم فرهنگی غرب و دست آموزان داخلی این فرهنگ، به ایمان و امید مردم و دست آوردهای درخشان انقلاب اسلامی، هنوز لبیک گو می طلبد مخصوصاً از میان مسئولان نظام که مستقیماً مورد خطاب قرار گرفته اند. بهره گیری از آزادی برای القاء شبهات نسبت به اصول مسلم اسلام و انقلاب اسلامی رفته رفته رنگ و بوی واضح تری به خود گرفته و کاملاً از یک توطئه ی سازماندهی شده و همه جانبه خبر می دهد. زیر سئوال بردن گذشته نه چندان دور این انقلاب و فاصله گرفتن از رهنمودها و راهبریهای حکیمانه و خردمندانه حضرت امام خمینی قدس سره از محورهایی است که این روزها قلم بدستان در مطبوعات وابسته به دنبال آن هستند. احیاء چهره های وابسته و دارای سوابق سوء و مدیریتهای نادرست متأسفانه از دیگر محورهایی است که در عرصه ی مطبوعات و نشریات به فراوانی دیده می شود. نفی حرکت های اصولی و انقلابی نظام در گذشته همانند تسخیر لانه جاسوسی آمریکا و جنگ تحمیلی هشت ساله و طرد لیبرالها و منافقین از مراکز تصمیم گیری و کلیدی نظام و عزل قائم مقام ساده لوح و ساده اندیش، محور دیگر تهاجمی است که استحاله ماهوی نظام را در مرحله اول و تغییر و تبدیل آن به یک نظام دلخواه غرب در مرحله دوم را مد نظر قرار دارد.
تحریف تاریخ و تعریف آن بر اساس معیارها و نگرشهای خاص، چندان که با سیر تهاجم و استحاله ی نظام همخوانی داشته باشد از دیر باز یک سلاح برنده بود در دست استعمارگران؛ و امروز هم این سلاح به کار افتاده است. تحریف روند اشغال لانه جاسوسی آمریکا و پی آمد مثبت آن یعنی قطع رابطه آمریکا و استعفای دولت موقت لیبرال منش، و طرح مطالب کذب نسبت به ساحت مقدس امام راحل عظیم الشأن مثل قصد معظم به برای پناهندگی به دولت فرانسه در جریان هجرت تاریخی از عراق به آن کشور، زنگ خطری برای دلسوزان نظام و عاشقان حرم امام و رهبری که فردا دیر است.
افشای مذکرات میز گرد تئوریسین های نظام استکباری آمریکا، شیطان بزرگ، و خوابهای طلایی که برای بازگشت آمریکا- که به معنای پشت پا زدن ملت ایران به همه اصول و آرمانها و ارزشهای اسلامی و زحمات شهداء و جانبازان و آزادگان و نادیده گرفتن عزت و استقلال کشور است- دیده اند، خیلی از حقایق پشت پرده جریانات اخیر و دستهای ناپیدایی که این آستینها را حرکت می دهند، برملا کرد.(1) دیگر ساده لوحی و ساده اندیشی است- اگر مغرضانه نباشد- که سلسله وقایع رخ داده را به صورت رویدادهای مستقل و مجزا از هم ارزیابی کند و هر کدام را یک توجیه علی الظاهر مقبول نماید.
- چرخش 180 درجه ای در نگرش و اندیشه برخی تشکلها و شخصیتها و هم آوایی آنان با جمعیت ها و اشخاصی که از ابتدای انقلاب با مسیر امام و ملت همخوانی نداشتند و از هیچ تهمت و اقدام بازدارنده در مقابل این انقلاب دریغ نکرده اند.
- تشکیل تشکلهای جدیدی که بعضاً رایحه دل انگیز امام و انقلاب از آنها به مشام نمی رسد.
- رفت آمدهای مشکوک و بهره برداریهای سیاسی از این رفت و آمدها در جا زدودن قبح مذاکره و رابطه با آمریکا.
- تهاجم به ولایت فقیه، فقه و نظام دینی و حوزه های علمیه و ایجاد اختلاف بین علماء و مراجع.
- ایجاد جو روانی جهت جلوگیری از حساسیت و حضور مردم و جوانان حزب الهی در عرصه های دفاع از ارزشها و اصول انقلاب اسلامی و نظام دینی با توجیه های مختلف.
- عقده گشایی عناصر و گروههایی معاند با نظام و تغییر جهت داده از مسیر امام و ملت در محیطهای دانشگاهی.
- شایع کردن فساد و رایج نمودن گناه و بی بند و باری و لاقیدی نسبت به احکام نورانی اسلام در سطح جامعه و بخصوص در بین جوانان و نوجوانان.
اینها و موارد دیگری که قبلاً به برخی از آنها اشاره گردید همراه با فشارهای اقتصادی و سیاسی و نظامی بین المللی آمریکا و اذناب او، یک مجموعه ی هم پیوسته است برای ناامید کردن این ملت از آینده خود و پشیمان و متأسف کردن او از گذشته انقلاب خویش و تحقق این امر چیزی جز پیروزی استکبار در رویارویی با اسلام و ملت مسلمان ایران نیست.
امروز کفر و نفاق در نقاب تمدن غرب، همه ی امکانات خود را بسیج کرده است تا یکبار دیگر ظلمت را بر نور چیره گرداند این کانون مشعشع مستقل عزیز مورد توجه ملتها یعنی ایران اسلامی و نظام دینی ولایی آن را محو گرداند. باید عاشورایی شد و تفکر بسیجی را بر ارکان نظام و روحیه جوانان حاکم کرد چنانچه مرادمان، خمینی کبیر قدس سره فرمود و همان راه را رفت که توانست به شرق غرب عالم ((نه)) بگوید و آنها هم هیچ غلطی نتوانستند بکنند.
بهر تقدیر، جایگاه این کتاب، به تبیین صحیح تاریخ قبل و بعد از انقلاب و تشریح دست آوردهای آن به طریق نقل خاطره و حکایت و روایت از زبان یار صدیق امام و رهرو وفادار او و خلق صالحش و خیرخواه و دلسوز و هادی مهربان امت و جوانان و مبارز و حاضر در صحنه های دور و نزدیک مجاهده و انقلاب، یعنی حضرت آیت الله العظمی خامنه ای است و اگر چه این اقدام در چنین گردونه ای از تهاجم و توطئه، کوچک جلوه می کند اما نفس گرم رهبری و اخلاص کم نظیر معظم به این مجموعه را اثری بسیار و ماندگار خواهد بخشید، که استقبال قشرهای مختلف مردم نشانه هایی است از این اثر و امیدواریم خداوند این انقلاب و رهبری و ملت بیدار و پایدار ایران اسلامی را از شر توطئه های دشمنان و نفاق کینه داران و وسوسه خناسان حفظ فرماید و زمینه های ظهور مظهر نور و حکمت و قدرت و عزت، امام زمان (عج)، را فراهم آورد. انشاءالله
مؤسسه فرهنگی قدر و ولایت

محیط خانوادگی ما، محیط خوبی خوبی بود

ما هشت خواهر و برادر بودیم از دو مادر؛ یعنی پدرم از یک خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم خواهر بودند، بعد آن خانم فوت کرده بودند و با خانم دیگری ازدواج کرده بودند. ماها بچه های این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی می شوم؛ اما چون واسطه ها کم شده بودند، من بچه ی دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اول بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند.
پدر و مادرم، پدر و مادر خیلی خوبی بودند. مادر یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتاب خوان، دارای ذوق و شوق هنری، حافظ شناس - البته حافظ شناس که می گویم، نه به علمی و اینها، به معنای مأنوس بودن با دیوان حافظ- با قرآن کاملاً آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.
ما وقتی بچه بودیم، همه می نشستیم و مادرم قرآن می خواند؛ خیلی هم قرآن را شیرین و قشنگ می خواند. ماها دورش جمع می شدیم و برای ما به مناسبت، آیه هایی را که در مورد زندگی پیامبران هست، می گفت. من خودم اولین بار زندگی حضرت موسی، زندگی حضرت ابراهیم و بعضی پیامبران دیگر را از مادرم- به این مناسبت- شنیدم. قرآن را که می خواند، به این جا که می رسید، بنا می کرد به شرح دادن.
بعضی از شعرهای حافظ که الان هنوز یادم است- بعد از سنین نزدیک شصت سالگی- از شعرهایی است که آن وقت از مادرم شنیدم؛ از جمله، این یک بیت یادم است:
سحر چون خسرو خاور علم در کوه ساران زد - به دست مرحمت یارم در امیدواران زد
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند - گل آدم بسر شتند و به پیمانه زدند
غرض، خانمی بود مهربان، خیلی فهمیده و فرزندانش را هم- البته مثل همه ی مادران- دوست می داشت و رعایت همه آنها را می کرد. پدرم عالم دینی و ملای بزرگی بود. بر خلاف مادرم که خیلی گیرا و حراف و خوش برخورد بود، پدرم مرد ساکت، آرام و کم حرف بود؛ که این تأثیرات دوران طولانی طلبگی و تنهایی در گوشه حجره بود. البته پدرم ترک زبان بود، و ما به این ترتیب از بچگی، هم با زبان فارسی، هم با زبان ترکی آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبی بود. البته محیط خوبی بود؛ منزل ما هم منزل کوچکی بود. شرایط زندگی، شرایط باز و راحتی نبود؛ و طبعاً اینها در وضع کار ما اثر می گذاشت.
در مورد بازی کردن پرسیدید؟ بله، بازی هم می کردیم. منتها در کوچه بازی می کردیم؛ در خانه جای بازی نداشتیم و بازیهای آن وقت بچه ها فرق می کرد. یک مقدار هم بازیهای ورزشی بود؛ مثل والیبال و فوتبال و اینها که بازی می کردیم. من آن موقع در کوچه، با بچه ها والیبال بازی می کردم؛ خیلی هم والیبال را دوست می داشتم. الان هم اگر گاهی بخواهیم ورزش دست جمعی بکنیم- البته با بچه های خودم- به والیبال رو می آوریم که ورزش خیلی خوبی است.
بازیهای غیر ورزشی آن وقت، گرگم به هوا و بازی هایی بود که در آنها خیلی معنا و مفهومی نبود؛ یعنی اگر فرض کنی که بعضی از بازی ها ممکن است برای بچه ها آموزنده باشد و انسان با تفکر، آنها را انتخاب کند، این بازیهایی که الان در ذهن من هست، واقعاً این خصوصیات را نداشت، ولی بازی و سرگرمی بود. چیزی که حتماً می دانم برای شما جالب است، این است که من همان وقت، معمم بودم؛ یعنی در بین سنین ده و سیزده سالگی- که ایشان سؤال کردند من عمامه سرم بود و قبا تنم بود! قبل از آن هم همینطور، از اوایلی که به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سر برهنه می رفتم، زمستان که می شد، مادرم عمامه به سرم می پیچید. مادرم خودش دختر روحانی بود و برادران روحانی هم داشت، عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سر ماها عمامه می پیچید و به مدرسه می رفتیم. البته اسباب زحمت بود که جلوی بچه ها، یکی با قبای بلند و لباس جور دیگر باشد. طبعاً مقداری حالت انگشت نمائی و اینها بودند؛ اما ما بازی و رفاقت و شیطنت و این طور چیزها جبران می کردیم، نمی گذاشتیم که در این زمینه ها خیلی سخت بگذرد.(2)

دوران مدرسه و معلمین ما

اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود- در سنین قبل از مدرسه- شاید چهار سال، یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگتر از من را- که از من، سه سال و نیم بزرگتر بودند- با هم در مکتب دخترانه گذاشتند؛ یعنی مکتبی که معلمش زن بود، و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خیلی کوچک بودم.
تجربه یی که از آن وقت می توانم به یاد بیاورم، این است که بچه ها را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلاً نباید به مدرسه و مکتب و اینها گذاشت؛ برای آن که هیچ فایده ای ندارد. من به نظرم می رسد که از آن دوره مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده علمی و درسی نکردم. گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم- طبعاً- چون در مکتبها معمولاً قرآن درس می دادند. آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود، درس نمی دادند.
بد نیست که بدانید من متولد 1318 هستم. این دورانی که می گویم، سالهای 1323، 1324 آن سالهاست- اوایل مکتب رفتن ما- بنابراین یک دوره آن است؛ اولین روز مکتب اول را یادم نیست. پس از مدتی- یکی دو ماه- که در آن مکتب بودیم، ما را از آن مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود؛ یعنی معلمش مرد مسنی بود. شاید شما در داستانهای قدیمی، ملا مکتبی خوانده باشید؛ درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستانها و در قصه های قدیمی ما، پیش او درس می خواندیم. من کوچک ترین فرد آن مکتب بودم- شاید آن وقت، حدود پنج سالم بود- و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای ملا مکتبی، صبحها من را در کنار دست خود می نشاند و پول کمی، مثلاً اسکناس پنج قرآنی- آن وقتها اسکناس پنج ریالی بود، اسکناس یک تومانی و تومانی بود، شما ندیده اید- یا دو تومانی از جیب خود بیرون می آورد، به من می داد و می گفت: تو اینها را به قرآن بمال تا برکت پیدا کند! بیچاره دلش را خوش می کرد به اینکه به ترتیب- مثلاً- پولش برکت پیدا کند؛ چون در آمدی نداشتند. روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم است که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک، بد و ناخوشایند بود! پدرم، من و برادر بزرگترم را وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من- آن وقت- خیلی بود. البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق، یا مقداری بیشتر از نصف این اتاق بود؛ اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می آمد. و چون پنجره هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود. مدتی هم آنجا بودیم.
لیکن روز اولی که ما را به دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچه ها بازی می کردند، ما هم بازی می کردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگی بود- باز به چشم آن وقت کودکی من- و عده ای بچه های کلاس اول، زیاد بود. حالا که فکر می کنم، شاید سی نفر، چهل نفر بچه های کلاس اول بودیم؛ و روز پر شور و پر شوقی بود و خاطره بدی از آن روز ندارم.
البته
شم من ضعیف بود، هیچ کس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم؛ فقط می فهمیدم چیزهایی را درست نمی بینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشمهایم ضعیف است؛ پدر و مادرم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند. آن وقت، وقتی که من عینکی شدم، گمان می کنم که حدود سیزده سالم بود؛ لیکن در آن دوره ی اول مدرسه و اینها این نقص کار من بود. قیافه معلم را از دور نمی دیدم، تخته ی سیاه را که در آن می نوشتند، اصلاً نمی دیدم؛ و این مشکلات زیادی را در کار تحصیل من به وجود می آورد.
حال خوشبختانه در کودکی، فوراً شناسایی می شوند و اگر چشمانشان ضعیف است، برایشان عینک می گیرند و رسیدگی می کنند. آن وقت اصلاً این چیزها در مدرسه ی معمول نبود.
البته این مدرسه ی ما یک مدرسه ی به اصطلاح غیر دولتی بود، بعلاوه مدرسه دینی بود که معلمین و مدیرانش از افراد بسیار متدین انتخاب شده بودند، و با برنامه های اندکی دینی تر از معمول مدارس آن روز، اداره می شد؛ چون آن مدرسه ها اصلاً برنامه های دینی درستی نداشت و کسی توجهی و اعتنایی به آن نمی کرد.
در مورد معلمین اول ما، بله یادم است مدیر دبستان ما آقای تدین بود؛ تا چند سال پیش زنده بود. من در زمان ریاست جمهوریم ارتباطات زیادی با او داشتم، مشهد که می رفتم، دیدن ما می آمد، پیر مرد شده بود و با هم تماس داشتیم. یک معلم دیگر داشتیم که اسمش آقای روحانی بود؛ الان یادم است، نمی دانم کجاست. عده یی از معلمین را یادم است؛ تا کلاس ششم- دوره دبستان- خیلی از معلمین را دور را دور می شناختم. البته متأسفانه الان هیچ کدام را نمی دانم کجا هستند. اصلاً زنده اند، نیستند، و چه می کنند؛ لیکن بعد از دوره ی مدرسه ام با بعضی از آنها ارتباط و آشنایی داشتم(3)