گلهای باغ خاطره «110 خاطره و حکایت جالب و شنیدنی از مقام معظم رهبری »

نویسنده : حسن صدری مازندرانی

پیشگفتار:

بسم الله الرحمن الرحیم
جمهوری اسلامی بر اساس رهبری حکیمانه ی معمار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (رض) تحقق پیدا کرد و تحت رهبری و زعامت به حق و شایسته رهبر معظم، مسیر ثبات و اقتدار و رشد تعالی را می پیماید، رهبری که امام (رض) او را خوب می شناخت و بزرگش کرد و او را بسیار فهیم و فردی صالح و متفکر و دانشمند می شمرد.
ایشان با ورود به عرصه ی رهبری؛ با صلابت و قدرت و بینش عمیق و اللهی، سکان کشتی انقلاب اسلامی را بعد از رحلت امام عزیز (رض) در آن گرداب های خطرناک و طوفان های سهمگین به ساحل نجات هدایت نموده است و بارقه ی امیدی که حضرت امام (رض) در دل مسلمانان و مستضعفان جهان مخصوصاً ملت بزرگوار ایران اسلامی روشن کرده بود، هم چنان روشن نگهداشت.
یکی از راه های شناخت رهبر حکیم و فرزانه، آگاهی از نظرات بزرگان سیاست و دیانت است. گر چه هیچ قلمی نمی تواند تمام ابعاد زندگی، اخلاقی، اجتماعی و رهبری این رادمرد تاریخ را بنگارد و قطره ای از دریای بیکران خصال و فضایل او را به نگارش در آورد. ولی:
آب دریا را اگر نتوان چشید - هم به قدر تشنگی باید چشید
این حقیر به سهم خود لازم دانستم خاطرات و حکایتها و سیره عملی معظم له را برای نسل حاضر که هم چنان ناشناخته است به اندازه وسع و توانم بیان کنم.
و با اقرار به ناتوانی در ترسیم چهره ی واقعی این خمینی ثانی، رهبر معظم انقلاب اسلامی با توجه به این که امکان مصون ماندن از اشتباه بسیار کم است عذر ما را بپذیرید و با سعه صدر اگر به اشتباه برخورد نمودید می توانید بر ما منت گذاشته و به نشانی ناشر ارسال نمایید تا انشاء الله در چاپ مجدد اصلاح نماییم.
قم: بهار 1382 شمسی
حسن صدری مازندرانی

1

ورود به مکتب خانه

مقام معظم رهبری درباره چگونگی ورودشان به مکتب خانه در سال 1323 می فرماید:
اولین مرکز درسی که من رفتم، مدرسه نبود، مکتب بود - در سنین قبل از مدرسه شاید چهار سال، یا پنج سالم بود که من و برادر بزرگ تر از من را - که از من، سه سال و نیم بزرگ تر بودند - با هم در مکتب دخترانه گذاشتند، یعنی مکتبی که معلمش زن بود و بیشتر دختر بودند، چند نفر پسر هم بودند. البته من خیلی کوچک بودم.
تجربه یی که از آن وقت می توانم به یاد بیاورم، این است که بچه را در آن سنین چهار، پنج سالگی، اصلاً نباید به مدرسه و مکتب و این ها گذاشت؛ برای اینکه هیچ فایده یی ندارد. من به نظرم می رسد که از آن دوره مکتب قبل از مدرسه، هیچ استفاده علمی و درسی نکردم. گذاشته بودند که ما قرآن یاد بگیریم - طبعاً - چون در مکتب ها معمولاً قرآن درس می دادند. آن وقت در مدرسه ها قرآن معمول نبود، درس نمی دادند.
بد نیست بدانید که من متولد 1318 هستم. این دورانی که می گویم سال های 1323 - 1324، آن سال هاست - اوایل مکتب رفتن ما - بنابراین یک دوره آن است؛ که اولین روز مکتب اول را یادم نیست.
پس از مدتی - یکی دو ماه که در آن مکتب بودیم، ما را از آن مکتب برداشتند و در مکتبی گذاشتند که مردانه بود؛ یعنی معلمش مرد مسنی بود.
شاید شما در این داستان های قدیمی، ملا مکتبی خواهنده باشید؛ درست همان ملا مکتبی تصویر شده در داستان ها و قصه های قدیمی ما، پیش او درس می خواندیم. روز اولی که ما را به آن مدرسه بردند، من یادم است که از نظر من روز بسیار تیره، تاریک، بد و ناخوشایند بود!پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاق بزرگی کرد که به نظر من - آن وقت - خیلی بود. البته شاید آن موقع به قدر نصف این اتاق بود؛ اما به چشم کودکی آن روز من، جای خیلی بزرگی می آمد. و چون پنجره هایش شیشه نداشت و از این کاغذهای مومی داشت، تاریک و بد بود.
مدتی هم آن جا بودیم (1)
2

یک خاطره از مکتب خانه

رهبر عزیز درباره ی مکتب رفتن خود از آقای ملا مکتبی خاطره ای می فرماید:
من کوچکترین فرد آن مکتب بودم - شاید آن وقت، حدود پنج سالم بود و چون هم خیلی کوچک بودم، هم سید و پسر عالم بودم، این آقای ملا مکتبی صبح ها من را کنار دست خویش می نشاند و پول کمی، مثلاً اسکناس پنج قرانی - آن وقت ها اسکناس پنج ریالی بود، اسکناس یک تومانی و دو تومانی بود، شما ندیده اید - یا دو تومانی از جیب خود بیرون می آورد، به من می داد و می گفت: تو این ها را به قرآن بمال که برکت پیدا کند!بیچاره دلش را خوش می کرد به این که به این ترتیب - مثلاً پولش برکت پیدا کند؛ چون درآمدی نداشتند. (2)
3