خاطرات و حکایتها(جلد هفتم)

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

پیشگفتار

باسمه تعالی
انقلاب اسلامی، همچنان که دولتهای بزرگ و سیاستهای جهانی را در معرض آزمایش بزرگی قرار داد تا صدق یا کذب ادعاهای آنها برای افکار عمومی روشن شده و نقاب از چهره مکاران بین المللی برداشته شود، تمامی داعیه داران داخلی را نیز در بوته آزمون عظیمی قرار داد که روز به روز شرایط قبولی در این آزمون سخت تر می گردد.
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ یَتْرَکوُا أَنْ یَقوُلوُا آمَنّا وَ هُمْ لا یَفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبینَ(1)
آیا مردم گمان می کنند که وقتی ادعای ایمان می کنند، رهایشان نموده و آنان را نمی آزماییم؟ قطعاً کسانی که پیش از آنان بودند آزمودیم (و اینان را نیز می آزماییم) تا دانسته شود چه کسانی در ادعا صادقند و چه کسانی کاذب.
تاریخ، در دل خود حادثه ها دارد و فراوانند آنها که در آزمون الهی، قبول نشده و سقوط نموده اند و کسانی نیز یافت می شود که با تمام وجود و هستی خود، پای ایمان خویش ایستادند و صداقت خود را بر پیشانی تاریخ به یادگار برای نسلهای آینده، نوشتند. اینان الگوی شایسته ای برای حرکت و انگیزه و اراده و شور و نشاط ملّت بزرگ ما هستند و بعد از انقلاب نیز از مؤمنانی چونان شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید باهنر و صدها شهید از روحانی و سپاهی و بسیجی و ارتشی و مردم عادی، الگوهای بزرگ و درسهای فراوان و فراموش نشدنی برابر نسلی که می خواهد فردای مملکت را با عزّت و استقلال بسازد، قرار گرفت. همین ویژگی است که سبب شده است تا دشمنان، یکی از حلقه های تهاجم فرهنگی خود را، خدشه وارد ساختن به این الگوها و به فراموشی سپردن آنان، قرار دهند. مخصوصاً جوانان بایستی به هوش باشند و نسبت به تاریخ گذشته و حال خود حساس بوده و از طریق محقّقان منصف و صادق و غیر وابسته، با تاریخ آشنا شوند.
امروز رسانه های غربی با برنامه ریزیهای میلیاردی، در تبلیغات رسانه یی خود - چه در تلویزیونشان، چه در رادیوشان، چه در مصاحبه هایی که دایماً می کنند و متأسفانه بعضی از عناصر داخلی هم فریب آنها را می خورند و اسیر و نوکر آنها می شوند؛ حرفهایی که آنها مایلند، اینها بر زبان جاری می کنند - می کوشند تا به شما جوانان ایرانی تفهیم کنند که یک ظرف خالی هستید و مظروف ندارید؛ مظروف شما را باید بدهیم؛ ما باید این ظرف را پر کنیم؛ شما امروز این مایه را ندارید، دیروز هم ندارید، دیروز هم نداشتید، طبعاً فردا هم نخواهید داشت!
تاریخ شما را هم منکر می شوند؛ می خواهند گذشته ی شما را هم زیر پا لگد کنند؛ نه فقط تاریخ قدیم چند صد ساله را،
بلکه تاریخ بیست ساله ی اخیر را هم می خواهند زیر پا لگد کنند، و آن را انکار نمایند. آنها می خواهند فرهنگ سازی و الگو سازی کنند، آنها می خواهند جوان ایرانی و نسل نوی ایرانی، یک نسل تحقیر شده تو سری خور باشد تا بتوانند روی او سوار شوند و به او دیکته کنند و آن کاری را که آنها می خواهند، انجام دهد. برای این که کسی را به زیر مهمیز بکشند، بهترین راه این است که بگویند تو چیزی نیستی، تو کسی نیستی و گذشته یی نداری. مفاخر یک ملت را انکار می کنند، برای این که او احساس کند چیزی نیست.(2)
جایگاه تاریخ اینقدر حساس و مهم است که برای انکار آن، از سوی استکبار جهانی و محافل و بنیادها و رسانه های وابسته به او، میلیاردها دلار هزینه می شود. آیا برای مسؤولان این کشور و بویژه دست اندر کاران امور فرهنگی، هنری و تبلیغی، تلاش متقابل برای حفظ الگوها و ارزشها و تبیین تاریخ واقعی و امانتدارانه کشور و انقلاب و تربیت نسل جوان در راستای مصالح انقلاب کشور، حداقل در اندازه هجمه دشمن، اهمیت ندارد؟
تهاجم فرهنگی دشمن و ایادی داخلی او، یک حقیقت است نه توهّم، که روز به روز صدای آن رساتر می شود و بر عهده همه مدعیان اسلام اسلام و ایمان و خط امام و تبعیت از رهبری است تا در عمل، صدق ادعای خود را روشن کنند و در دفاع از مصالح بلند مدّت این ملّت که به ایمان و معنویت و استقلال و حل معضلات معیشتی آنان بستگی دارد، جانانه بکوشد.
الذین قالوا ربنا اللَّه ثم استقامو تتنزل علیهم الملائکة ان تخافوا و لا تحزنوا
والسّلام
مؤسسه فرهنگی قدر ولایت

سلسله اجداد ما

پدران ما هم در همین منطقه قرنها زندگی کردند. من به زیارت امامزاده ی بزرگوار، حضرت سلطان سیّد محمّد مشرف شده بودم؛ ایشان در رأس سلسله سادات متفرقند. حضرت سلطان سیّد محمد، پدر سلطان سیّد احمدی است که در هزاوه مدفون است و این بزرگوار با چهار واسطه به امام سجاد می رسد.
اینها وقتی مجبور شدند از ظلم و ستم پادشاهان عباسی به سمت منطقه ی دوستداران اهل بیت و ولایت بیایند، این قسمت مرکزی - تفرش، آشتیان، فراهان، گرگان و بقیه ی مناطقی به منطقه ی مرکزی کشور عزیز ما محیط است یکی از پناهندگان اینها بوده است.
این بزرگواران می آمدند و مردم این منطقه با محبتشان، معرفتشان، با بلند نظریشان و با شجاعتشان - که انسان باید شجاعت داشته باشد تا دشمنان مغضوب دستگاه خلافت عباسی را با آغوش باز در میان خود جا بدهد - این عزیزان و جگر گوشه های خاندان پیغمبر را در میان خود جا دادند؛ تا وقتی که به مرور زمان مأموران عباسی اینها را کشف کردند و در هر نقطه یی که بودند، بر سرشان ریختند و شهیدشان کردند. این جا مشهد و مزار حضرت سیّد محمد است؛ کما این که میقان - که الان از اراک می آمدیم، در بین راه آن جا را زیارت کردیم - مشهد حضرت سلطان سیّد محمّد عابد است. خاندان اینها در این جا می ماندند. اگر مردم این منطقه با آغوش باز این فرزندان پیغمبر را پذیرایی نمی کردند، بچه هاشان این جا ماندن. سلسله سادات حسینی، تا جناب سیّد قطب الدین، سلسله ی مستمری است که همه، بزرگان این منطقه اند. بعد از سیّد قطب الدین دو رشته می شوند: یک رشته، رشته ی سیّد ظهیرالدین و سیّد فخرالدین - معروف به میر فخرا - است که سلسله ی ماست؛ یک شعبه ی دیگر، خانواده ی قائم مقام فراهانی هستند - که آنها هم بزرگانی بودند - تا می رسند به میرزا عیسی و بعد میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی که آنها هم جزو همین سلسه ی سادات حسینی اند. آنها بیشتر مردم علم و دیانت بودند، آینها بیشتر مرد سیاست بودند.
سیّد فخرالدین شخصیت بزرگ و مورد ارادت مردم بوده است. نوه ی سیّد فخرالدین، مرحوم سیّد محمّد که از تفرش بلند می شود و به طرف آذربایجان می رود و به خامنه که می رشد، مردم خامنه این سیّد زیبا و رشید و آقازاده را بزور نگه می دارند؛ آن جا این سلسله می شوند خامنه ای. خامنه هم شبیه همین تفرش است؛ جایی است تقریباً با همین آب و هوا و با همین درختهای بادام و گردو و همین چیزهایی که ما الان در بین را دیدیم. شهر خامنه، آن سیّد تفرشی را نگه می دارد و پدر من - که نوه ی آن سیّد محمّد است - از تبریز به مشهد می روند و ما حالا از مشهد به تفرش بر گشتیم!(3)

پدرم اجازه داد که من باشگاه بروم

زمان طلبگی ما، باشگاهی نزد یک مدرسه ی نواب بود - به نام باشگاه جوانان - پدر من هم مخالف بود که ما باشگاه برویم؛ اما داد که من به باشگاه بروم. بنده به باشگاه جوانان می رفتم. وقتی می خواستم وارد باشگاه بشوم، این طرف و آن طرف را نگاه می کردم، ببینیم طلبه ها طلبه یی از این طرف، یا از آن طرف می آمد! بالاخره یکی می دید.
چرا؟!چه اشکالی دارد! طلبه ها باید ورزش کنند. طلبه ها باید کوهنوردی بروند. مرحوم آیةاللَّه حاج آقا مرتضی حائری - یا کسی دیگر که ثقه بود - نقل کرد که مرحوم آیةاللَّه خوانساری، آیةاللَّه سیّد محمّدتقی خوانساری و مرحوم آیةاللَّه سیّد علی یثربی - شاگردان دوره ی اوّل مرحوم آقا ضیا در نجف - بعضی روزها خارج از دروازه ی نجف می رفتند - خارج از سور، آن وقت نجف، سور داشت - و بازی می کردند. فضای درجه ی یک، که بعد همه ی آنها هم مرجع تقلید شدند. چه مانعی دارد؟(4)