خاطرات و حکایتها(جلد چهارم)

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

پیشگفتار:

تفکر مادی و صاحبان وپشتیبان این با تفکر، با تبدابیری که اندیشه بودند و اقداماتی که به عمل آورده بودند خود را آماده ورود به قرنی می کردند که بنای دیانت و اعتقاد به خدا به عنوان یک امر تکاملی اجتماعی ء سیاسی به ویرانه ای تبدیل شده وجغدهای الحاد واستکبار دراین ویرانه ها، ناله شوم استیلای زورمداران وزرداران راسردهند.انفجارانقلاب اسلامی دراین عصر مادیگری، زلزله بر ارکان جغدان شب گستر عالم انداخت و ناگهان شکوفه های نهال برومند دین از قلوب سربرآورد و عطر جان فزای آن مشام محرومان و مستضعفان و جان به رسیده ها رانوازش داد. ماتم و نگرانی و تشویق، ارمغان اردوی کفر و استکبار بود و شوق و شادمانی و آرامش و امید، هدیه این انقلاب به محرومان عالم. هر جا ستم دیده ای بود احساس عزت و امید و حرکت نموده و هر جا که ظالمی بود احساس نگرانی و وحشت به او دست داد.
تاریخ انقلاب اسلامی، تاریخ این دو جریان است جریانی که مشخصاً از قرون هجده به بعد در فکر تسخیر عالم و حاکم کردن مادیت حیوانیت و برچیدن انسانیت دیانت بود و در همه ترقیات بشری ازعلم و صنعت و تکنولوژی را در خدمت اهداف پلید خود گرفته بود و برای سهولت در کار، از عناصر بومی کشورها در قالب مزدوران روشنفکری و سردمداران و شاهان و حاکمان استفاده می نمود و هر جا ریشه دین گسترده تر بود توطئه آنان در آنجا بیشتر و قوی تر ، چنانچه در ایران، مهد تشیع بیش از سایر نقاط بود. و جریانی که در برابر همه این توطئه ها با امید به آینده ای که دین و عدالت، ریشه تباهی ها و ظلمت و ظلمها را در هم خواهد پیچید و دنیا محل صلاح و تقوا عدالت و توحید خواهد شد،ایستاده بود.
حوزه های علمیه و علماء بزرگ که وظیفه تبیین اسلام و آگاهی مردم و حفظ ایمان و اعتقاد آنان را به عهده داشتند، مورد شدیدترین هجمه ها و تهمت ها و سخت ترین تهاجم مسلحانه قرار گرفتند.مردم متدین، انس و ارتباط و اعتماد خود را به حافظان دین و گسترش دهندگان فضایل انسانی نگهداشتند. و علیرغم جو شدید تبلیغاتی علیه دین و ارزشهای آن باچنگ و دندان عفت و غیرت خود را حفظ کردند. تاریخ انقلاب مشحون است از مقابله ی این جریان، چه قبل از پیروزی انقلاب و چه بعد از آن. ملت و جوانان هرگز نباید ارتباط خود را با تاریخ خود که نشان و هویت تجربه گرانقدر آنان است قطع کنند. دشمن یا درصد قطع این ارتباط است یا تحریف تاریخ تابتواند نشان و هویت تجربه ملت را از او بگیرد. جوان بی هویت و بی توجربه در گردونه ی حوادث و توطئه های بی شمار دشمن چه می تواند بکند؟
اگر صحبت از تهاجم فرهنگی است اشاره به همین تلاش دشمن است. ایمان دینی، اعتقاد به ارزش الهی ، عشق به مقدسات ولایت ، احساس مسؤلیت در قبال جامعه و نظام، حضور در صحنه های سازندگی و دفاع، اینها هویت و نشان این مسولیت در قبال جامعه و نظام ، حضور در صحنه های سازندگی و دفاع، اینها هویت و نشانه این است، و دشمن اینها را نشانه رفته است.
جنگ فقر و غنی، جنگ ظالم و مظلوم، جنگ استکبار و توحید، تمام شدنی نیست و لذا همواره مردمی که که عزم دفاع از شرف و عزت و استقلال و آزادی و دیانت خود را دارند باید آماده و هوشیار باشند و ترفندها و توطئه های دشمن را بازشناسند.
تاریخ انقلاب ما، مشحون از تجربه و هویت است، و نقل آن از لسان صادقان و حاضران مخلص صحنه های آن، هم تایخ را از تحریف مصون داشته و مشتاقان تداوم راه امام (ره) را با هویت و تجربیات راستین خود آشنا می سازد و هم یادآور نعمت های الهی و قدران آن می گرداند. جلد چهارم این مجموعه از خاطرات و حکایتها با این امید تقدیم ملت بزرگوار و جوانان برومند میگردد.

برو این قلیان را برای من چاق کن و بیاور

قدم اول در راه خدا، شکستن خوشتن و خود را فقیر و تهیدست مطلق دیدن است. یعنی انسان در عین قدرت و ثروت و علم و برخورداری از مزایا و محاسن و خصوصیات مثبت و در اوج دارایی و توانایی، واقعا- نه به صورت تعارف - خود را در مقابل خدا، نیازمند و تهیدست و محتاج و کوچک و حقیر ببیند. این، آن روحیه ی کمال انسانی است که البته باید با تمرین به این جاها رسید.
شنیدم مرحوم حاج میرزا جواد آقای تبریزی معروف - که از بزرگان اولیا و عرفا و مردان صاحبدل زمان خودش بوده است - اوایلی که برای تحصیل وارد نجف شد، با این که طلبه بود، ولی به شیوه ی اعیان و اشراف حرکت می کرد. نوکری دنبال سرش بود و پوستینی قیمتی روی دوشش می انداخت و لباسهای فاخری می پوشید؛ چون از خانواده ی اعیان و اشراف بود و پدرش در تبریز ملک التجار بوده یا از خانواده ی ملک التجار بودند.
ایشان، طلبه و اهل فضل و اهل معنا بود و بعد بعد از آنکه توفیق شامل حال این جوان صالح و مؤمن شد، به در خانه ی عارف معروف آن روزگار، استاد علم اخلاق و معرفت و توحید، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی - که در زمان خودش در نجف، مرجع و ملجأو قبله ی اهل معنا و اهل دل و حتی بزرگان می رفتند در محضر ایشان می نشستند و استفاده می کردند - راهنمایی شد.
روز اولی که مرحوم حاج میرزا جواد آقا، با آن هیأت یک طلبه ی اعیان و اشراف متعین، به درس آخوند ملاحسینقلی همدانی می رود، وقتی که می خواهد وارد مجلس درس بشود، آخوند ملاحسینقلی همدانی، از آنجا صدا می زند که همان جا - یعنی همان دم در، روی کفشها بنشین. حاج میرزا جواد آقا هم همان جا می نشیند.
البته به او بر می خورد و احساس اهانت میکند؛ اما خود این و تحمل این تربیت و ریاضت الهی، او را پیش می برد. جلسات درس را ادامه میدهد.استاد را - آن چنان که حق آن استاد بوده - گرامی می دارد و به مجلس درس او می رود. یک روز در مجلس درس، او که در اواخر مجلس هم نشسته بود، بعد که درس تمام می شود، مرحوم آخوند ملاحسینقلی همدانی، به حاج جواد آقا رو می کند و می گوید: برو این قلیان را برای من چاق کن و بیاور! بلند می شود، قلیان را بیرون می برد؛اما چطور چنین کاری بکند؟! اعیان، اعیان زاده، جلوی جمعیت، با آن لباسهای فاخر! ببینید، انسانهای صالح و بزرگ را این طور تربیت می کردند.قلیان را می برد، به نوکرش که بیرون در ایستاده بود، می دهد و می گوید: این قلیان را چاق کن و بیاور.او می رود قلیان را درست می کند و می آورد به میرزا جواد آقامی دهد و ایشان قلیان را وارد مجلس می کند.البته این هم که قلیان را به دست بگیرد و داخل مجلس بیاورد، کار مهم و سنگینی بوده است؛اما مرحوم آخوند ملاحسنقلی می گوید که خواستم خودت قلیان را درست کنی، نه این که بدهی به نوکرت درست کند.
این، شکستن آن من معترض فضول موجب شرک انسانی در وجود انسان است.این، آن منیت و خود بزرگی بینی و خود شگفتی و برای خود ارزش و مقامی در مقابل حق قایل شدن را از بین می برد و او را وارد جاده ی می کند و به مدراج کمالی می رساند که مرحوم میرزا جواد آقای ملکی تبریزی به آن مقامات رسید. او در زمان حیات خود، قبله ی اهل معنا بود و امروز قبر آن بزرگوار، محل توجه اهل باطن و اهل معناست.بنابراین، قدم اول، شکستن من درونی هر انسانی است که اگر انسان، دایم او را با توجه و تذکر و موعظه و ریاضتها - پست و زبون و حقیر نکند در وجود او رشد خواهد کرد و فرعونی خواهد شد. (1)

اولین روزی که امام روی منبر نشست

امام فقید عظیم الشأن (رضوان الله تعالی علیه) که حقاً از همه جهت اسوه بودند- این کلمه ی ((همه جهت)) را من با توجه عرض می کنم- واقعاًاز هر بعدی انسان نگاه می کند، می بیند جا دارد که انسانها و طلاب علم و رواد طریق هدایت مردم، به ایشان اقتددا کنند. آن بزرگوار در قم، اولین روزی که برای درس روی منبر نشستند، من در درسشان حاضر بودم. ایشان قبلاً روی زمین می نشستند و درس می گفتند و بعد از چندی که جمعیت زیاد شد و طلاب می خواستند چهره ی ایشان را زیارت کنند و صدایشان را بشنوند، اصرار کردند که روی منبر بنشیند. گمان می کنم ایشان بعد از رحلت مرحوم آیة الله العظمی بروجردی (رضوان علیه) این را قبول کردند. تا آن بزرگوار حیات داشتند، ایشان منبر نشستند. این بزگوار، آن روز را تماماًبه نصیحت گذراندند. اولین مطلبی که بعد از((بسم الله)) فرمودند، این بود که مرحوم آقای نائینی (رحمة الله علیه)، روز اولی که برای درس روی منبر نشست، گریه کرد و گفت: این همان منبری است که شیخ انصاری (ره) روی آن نشسته، حالا من باید روی آن بنشینم. ایشان از همین جا، شروع به نصیحت کردن طلاب کردند که بفهمید چه کاری می کنید و چقدر این مسؤلیت سنگین است. ابته جزییات فرمایشهای آن روز، الان در ذهنم نیست. ایشان در آن روز که این صحبتها را می کردند، در حد یک مدرس بزرگ و یک فقیه عالی مقام مهیای مرجعیت بودند. احساس مسؤلیت، این قدر مهم است. از آن جا بگیرید، تا معممان و روحانیونی که در طبقات پایینتر هستند، تا برسد به یک مرثیه خوان و یک روضه خوان معمولی، که او هم در آن کاری که بر عهده گرفته، باید احساس مسؤلیت بکند. اگر چه رتبه ی وجودی شغل در مورد چنین کسی، به مراتب ضعیفتر از رتبه ی وجودی شغل در مورد یک مدرس عالی مقام است، لیکن این فرد هم باید احساس مسؤلیت بکند.
یک وقت در جمع آقایان گفتم، شاید هم خودتان دیده باشید که محدث عالی مقام، مرحوم آقا میرزا حسین نوری (رضوان الله تعالی علیه)، کتابی به نام ((لؤلؤ و مرجان)) دارند. دنباله ی اسم لؤلؤ و مرجان، این است: در شرایط پله ی اول و دوم منبر روضه خوانان. ایشان یک کتاب نوشته است که نگویند حالا ما که ادعای علم و اجتهاد و ارشاد مردم را نداریم؛فقط روضه خوانیم! سابق که این منبرهای چند پله بود، همه نمی رفتند که آن بالای منبر بنشینند. وعاظ درجه ی اول این کار را می کردند، لیکن متوسطان و پاینها، همین پله ی اول می نشستند و این حرمت را نگه می داشتند. کار خوبی هم بود، حالا هم خوب است که همین مراعاتها بشود و هر کسی حد خودش را رعایت بکند. تا همین زمانهای ما هم بود. مثلاًیک نفر که فقط مسأله می گفت، آن بالا نمی رفت. همین فرد، اگر می خواست از روی کتاب مسأله یی بگوید، یا اگر یک نفر می خواست روضه بخواند، پله ی اول یا دوم می نشست. همین هم شرایطی دارد. پس، ببینید که احساس مسؤولیت باید باشد(2)