سلمان فارسی

نویسنده : جعفرمرتضی حسینی عاملی مترجم : محمد سپهری‏

مقدمه مترجم بر چاپ سوم

سلمان فارسی، به تحقیق یکی از چهره های درخشان و ماندگار تاریخ اسلام است او چونان ستاره ای در محفل یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) می درخشد و نور افشانی می کند. سلمان حقیقت خواه بود و در پی دستیابی به حق و حقیقت، و آیین بسی رنج برد تا در نهایت به آرزوی خود رسید و از دستان پیغمبراکرم (صلی الله علیه و آله) آب نوشید و نام خویش را در ایوان بلند تاریخ جاودانه ساخت. او بر عهد و پیمانی که با مراد خود بسته بود، وفادار ماند و در کنار خاندان پیغمبر (صلی الله علیه و آله)، جاودانه و استوار ایستاد. سلمان به یقین مایه افتخار و مباهات است، و راه روشن وی در حقیقت پویی، الگویی ماندگار برای همه تشنگان راه حق و حقیقت.
کتاب: سلمان فارسی، زندگانی و مسلمانی؛ تاکنون دو بار تقدیم خوانندگان ارجمند و دوستداران سلمان شده است. اینک چاپ سوم آن با تحریر دوباره و حروف نگاری و قطع جدید پیشکش نسل جوان و تشنه حقیقت می شود. امید است مقبول طبع نازک و لطیف آنان قرار گیرد.
تهران: 20/7/82 محمد سپهری

مقدمه مترجم

کتابی که پیش روی دارید، نوشته دانشمند معاصر، علامه سید جعفر مرتضی عاملی است خوانندگان گرامی با نوشته ها و آثار استاد آشنایی دارند، به نویسنده به رشته تحریر در آورده عموما در زمینه تاریخ اسلام و به شیوه تحلیلی است. شیوه نگارش، تحقیق و تفحص استاد جای بحث ندارد. کتاب حاضر نیز از این قاعده مستثنی نیست
نکات دقیق و مطالب مهمی که به تناسب موضوع، مورد بحث قرار گرفته در جای جای کتاب نمایان است. موضوع تبعیض نژادی در تاریخ اسلام، موضوع جالب توجهی است که نویسنده محترم به خوبی آن را به مخاطب رسانده است. و ما نیز سعی کرده ایم با حفظ امانت و دقت که رسم ترجمه است، با عبارات روان، خواننده فارسی زبان را در مطالعه و استفاده بیشتر و بهتر از کتاب یاری دهیم. در اینجا قصد نداریم با بیان مطالبی که جه بسا چندان ضرورتی نداشته باشد، وقت خواننده را بگیریم و برای چند دقیقه هم که شده وی را از مطالعه کتاب باز داریم. تنها به چند مطلب اشاره می شود: زندگانی سلمان، کیفیت اسلام سلمان در یکی از آثار علامه مجلسی، نامه پیامبر به خانواده سلمان، اثنی عشریه در حدیث سلمان، فضایل سلمان و ابوذر و مقداد در یکی از علامه مجلسی، چند سخن کوتاه از زبان سلمان:
سلمان یکی از مشاهیر صحابه پیغمبر و از شخصیت های بسیار بزرگ اسلام است. و وی ایرانی و دهقان زاده ای از ناحیه جی اصفهان بود. به قول دیگر از نواحی رامهرمز از مضافات خوزستان است. نام اصلی او ماهو یا روزبه است در کودکی به دین عیسوی گرائید و چون از کشیشان شنیده بود که ظهور پیغمبر تازه نزدیک شده است، خانه پدر را ترک گفت و در پی آن پیغمبر به سفر پرداخت. چون به سوریه رسید چندی در شام و موصل و نصیبین اقامت جست تا آنکه در بلاد عرب به اسارت بنی کلب افتاد و مردی از بنی قریظه او را خرید و به یثرب برد در این شهر از ظهور پیغمبر آگاه شد و چون گفته ها و علائم و نشانه هایی که از کشیش مراد خود شنیده بود در پیغمبر بدید، بزودی اسلام آورد. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) او را از خواجه اش بخرید و آزاد کرده از آن موقع سلمان ملازم رسول (صلی الله علیه و آله) بود و نزد او منزلی خاص یافت. گویند کندن خندق در جنگی که در تاریخ اسلام به غزوه خندق معروف است به اشارت سلمان بود کندن این خندق در ممانعت از تجاوز کافران به لشگرگاه مسلمانان اثری بزرگ داشت. برطبق روایتی مشهور، رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) سلمان را از اهل بیت شمرده است.
پس از مرگ پیغمبر اسلام سلمان در شمار اصحاب علی (علیه السلام) و از مومنان به خلافت او بر آمد و نزد امیر المومنین (علیه السلام) نیز منزلتی بزرگ داشت در خلافت عمر بن خطاب به حکومت منصوب شد و گویند: وقتی عطای وی از بیت المال بدو می رسید آن را صدقه می داد و خود زنبیل می بافت و از کسب دست خویش معیشت می نمود. سلمان گذشته از مقام و بزرگی که نزد شیعیان دارد نزد اهل سنت و جماعت نیز دارای منزلت و مرتبه ای است.
وفات او به سال 35 یا 36 هجری اتفاق افتاده است. چه بعد از خلافت علی (علیه السلام) از او خبری در دست نیست. در مدت عمر وی مابین محدثین اختلاف است، بعضی گفته اند: او حضرت عیسی (علیه السلام) را دیده و سید مرتضی در شافی گوید اصحاب اخبار گفته اند که سلمان فارسی سیصد و پنجاه سال زندگی کرده و بعضی گفته اند: زیاده از چهار صد سال زیست و پیداست که این روایتها به صحت مقرون نیست ولی از قرائن معلوم می شود عمری طولانی کرده است.
قبر سلمان در مدائن در نزدیکی بغداد است و به نام سلمان پاک شهرت دارد و مسجدی در آن موضع ساخته شده است. این قبر زیارتگاه مسلمانان است بالجمله فضائل سلمان فراوان و روایات در شان او بسیار است در روایتی از ابو هریره آمده که چون این آیه وان تتولوا یستبدل قوما غیرکم ثم لایکونوا امثالکم بر رسول (صلی الله علیه و آله) نازل شد از او پرسیدند: یا رسول الله چه کسانند که اگر ما اعراض کنیم، آنان را به جای ما خواهی گزید؟ سلمان کنار وی نشسته بود دست بر زانوی او زد و بر سبیل تکرار فرمود که این یار و محرم من است.
شیخ طوسی در کتاب امالی از منصور بن رومی روایت کند که گفت: امام جعفر صادق (علیه السلام) را گفتم: ای مولای من! ذکر سلمان فارسی را فراوان از شما می شنوم، سبب آن چیست؟ در جواب فرمود: مگو سلمان فارسی بگو سلمان محمدی (صلی الله علیه و آله) و سبب آنکه من او را فراوان یاد می کنم این است که در او سه خصلت عظیم است که به آن آراسته بود اول آنکه اختیار هوای امیرالمومنین (علیه السلام) بر هوای نفس خود کرد. دیگر دوست داشتن او فقرا را و اختیار او ایشان را بر اغنیا و صاحبان ثروت و مال. سوم محبت او به علم و علما ان سلمان کان عبدا صالحا حنیفا مسلما و ما کان من المشرکین ابن شهر آشوب روایت کند که رسول الله (صلی الله علیه و آله) عهدی از برای قبیله سلمان که در کازرون بودند نوشت که در آن عهدنامه نسبت به قوم وی مکرمت ها شده است. و در آخر روایت گوید که سلمان از جانب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مستحق این کرامت ها گردیده. برای مزید اطلاع از احوال سلمان و روایاتی که از وی یا در شان وی رسیده است رجوع شود به نامه دانشوران و دائرة المعارف اسلام؛ الاصابه فی معرفه الصحابه؛ مقالات لویی ماسینیون(1).

چگونگی مسلمان شدن سلمان (رض)

ابن بابویه علیه الرحمه به سند معتبر از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت نموده که شخصی از آن حضرت سؤال نمود از سبب اسلام سلمان فارسی رحمة الله علیه. آن حضرت فرمود مرا پدرم که روزی حضرت امیر المومنین (علیه السلام) و سلمان و ابوذر و جماعتی از قریش نزد قبر رسول (صلی الله علیه و آله) جمع بودند حضرت امیرالمومنین علیه اسلام از سلمان پرسید که یا عبدالله ما را از اول کار خود خبر نمی دهی که اسلام تو چگونه بود؟ سلمان گفت: والله که اگر دیگری می پرسید نمی گفتم ولکن اطاعت فرمان تو لازم است. من مردی بودم از اهل شیراز و از دهقان زاده ها و بزرگان ایشان بودم و پدر و مادر مرا بسیار عزیز و گرامی داشتند. روز عیدی با پدرم به عیدگاه می رفتم، به صومعه ای رسیدم، کسی در آن صومعه به آواز بلند ندا می کرد که اشهد ان لا اله الا الله و ان عیسی روح الله و ان محمدا حبیب الله چون این ندا شنیدم محبت محمد (صلی الله علیه و آله) در گوشت و خون من جا کرد و از عشق آن حضرت خوردن آشامیدن بر من گوارا نبود مادرم گفت که امروز چرا آفتاب را سجده نکردی و نپرستیدی، من ابا کردم و چنان مضایقه نمودم که او ساکت شد. چون به خانه برگشتم نامه ای دیدم در سقف خانه آویخته بود، به مادر خود گفتم: این چه نامه ای است؟ مادر گفت که چون از عیدگاه برگشتم این نامه را چنین آویخته دیدم، به نزدیک این نامه نرو که پدرت ترا می کشد. من همچنان در حیرت بودم و انتظار بردم تا شب شد و مادر و پدر در خواب شدند، بر خاستم و نامه را بر گرفتم و بخواندم نوشته بود که بسم الله الرحمن الرحیم این عهد و پیمانی است از خدا به حضرت آدم که از نسل او پیغمبری بهم رسد محمد نام که امر نماید مردم را به اخلاق کریمه و صفات پسندیده و نهی و منع نماید مردم را از پرستیدن غیر خدا و عبادت بتان، ای روزبه! تو وصی عیسائی پس ایمان بیاور، مجوسیت و گبری را ترک کن. این را بخواندم، بیهوش شدم و عشق آن حضرت زیاده شد. چون پدر و مادر بر این حال مطلع گردیدند، مرا گرفتند و در چاه عمیقی محبوس ساختند و گفتند که اگر از این امر برنگردی ترا بکشیم. گفتم به ایشان که آنچه خواهید بکنید محبت محمد از سینه من هرگز بیرون نخواهد رفت.
سلمان گفت: من پیش از خواندن آن نامه عربی را نمی دانستم و از آن روز عربی را به الهام الهی آموختم پس مدتی در آن چاه ماندم و هرروز یک گرده نان کوچک در آن چاه برای من فرو می فرستادند. چون حبس و زندان بسیار بطول انجامید، دست به آسمان بلند کردم و گفتم: الهی تو محمد و وصی او علی بن ابی طالب را محبوب من گردانیدی، پس به حق وسیله و درجه آن حضرت که فرج مرا نزدیک گردان و مرا راحت بخش از این محنت. پس شخصی به نزد من آمد، جامه های سفید و در بر و گفت: بر خیز ای روزبه و دست مرا گرفت و نزد صومعه ای آورد، من گفتم: اشهد ان لا اله الله و ان عیسی روح الله و ان محمدا حبیب الله دیرانی سر از صومعه بیرون کرد گفت: توئی روزبه گفتم: بلی. مرا برد به نزد خود و دو سال تمام او را خدمت کردم. چون هنگام وفات او شد، گفت: من این دارفانی را وداع می کنم. گفتم: مرا به که می سپاری؟ گفت: کسی را گمان ندارم که در مذهب حق با من موافق باشد مگر راهبی که در انطاکیه می باشد. چون او را دریابی سلام من به او برسان و لوحی به من داد که این نامه را به او برسان و به عالم بقا ارتحال نمود من او را غسل دادم، کفن کردم و لوح را بر گرفتم و به جانب انطاکیه در آمدم به پای صومعه آن راهب آمدم گفتم اشهد ان لا اله الا الله و ان عیسی روح الله و ان محمدا حبیب الله پس راهب از دیر خود فرو نگریست و گفت توئی روزبه گفتم: بلی گفت بیا بالا. به نزد او رفتم و دو سال دیگر او را خدمت کردم. چون هنگام رحلت او شد، خبر وفات خود به من گفت. من گفتم: مرا به که می سپاری؟ گفت کسی را ندارم که در مذهب حق با من موافق باشد مگر راهبی که در شهر اسکندریه است. چو به او رسی سلام من به او برسان و این لوح را به او بسپار. چون وفات کرد او را تغسیل و تکفین و دفن کردم و لوح را برگرفتم و به شهر اسکندریه در آمدم و نزد صومعه راهب آمده و شهادت برخواندم. راهب سؤال نمود که توئی روزبه گفتم: بلی. مرا به نزد برد و دو سال وی را خدمت کردم تا هنگام وفات او شد گفتم: مرا به که می سپاری؟ گفت: کسی را ندارم که در سخن حق با من موافق باشد و محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب نزدیک شده که عالم را به نور وجود خود منور گرداند برو و آن حضرت را طلب نما. چون به شرف ملازمت آن حضرت برسی، سلام مرا به او عرض کن و این لوح را بدو سپار
چون از غسل و کفن و دفن او فارغ شدم لوح را بر گرفتم و بیرون آمدم، با جمعی رفیق شدم و با ایشان گفتم که شما متکفل نان و آب من بشوید و من شما را خدمت کنم در این سفر؛ قبول کردند، چون هنگام طعام خوردن ایشان شد، به سنت کفار گوسفندی را بیاورند و چندان چون بر آن زدند که بمرد و پاوه کباب کردند و مرا تکلیف خوردن نمودند چون میته بود، من ابا کردم. باز تکلیف کردند، گفتم: من مرد ایرانی ام و ایرانیان گوشت تناول نمی کنند؛ مرا چندان زدند که نزدیک شد که مرا بکشند. یکی از ایشان گفت که دست از او بدارید تا وقت شراب شود، اگر نخوردی وی را بکشیم. چون شراب بیاورند، مرا تکلیف کردند. گفتم: من راهب و از اهل دیرم، شراب خوردن شیوه ما نیست. چون این را بگفتم در آویختند و عزم کشتن من کردند. به ایشان گفتم: ای گروه مرا مزنید و مکشید که من اقرار به بندگی شما می کنم و خود را به بندگی یکی از ایشان در آوردم. مرا بیاورد و به مرد یهودی به سیصد درهم بفروخت و یهودی از قصه من سؤال کرد، قصه خود را به او گفتم و گفتم: من گناهی بجز این ندارم که دوستدار محمد و وصی اویم. یهودی گفت: من نیز ترا دشمن می دارم و مرا از خانه بیرون آورد و درب خانه اش ریگ بسیاری ریخته بود گفت: والله که ای روزبه اگر صبح شود و تمام این ریگها را از اینجا بدر نبرده باشی، ترا بکشم. من تمام شب تعب کشیدم. چون عاجز شدم دست به آسمان برداشتم و گفتم: ای پروردگار من، تو محبت محمد و وصی او را در دل من جا داده ای، پس به حق درجه و منزلت آن حضرت که فرج مرا نزدیک گردان و مرا از این تعب راحت بخش. چون این بگفتم، قادر متعادل بادی بر انگیخت که تمام ریگ ها را به مکانی که یهودی گفته بود، نقل کرد. چون صبح شد، یهودی بیامد و آن حال را مشاهده کرد. گفت: تو ساحر و جادوگری، من چاره کار ترا می دانم، ترا از این شهر بیرون می باید کرد که مبادا به شامت تو این شهر خراب شود و پس مرا از آن شهر بیرون آورد و به زن سلیمیه بفروخت و آن زن مرا بسیار دوست داشت و باغی داشت. گفت: این باغ به تو تعلق دارد. خواهی میوه آن را تناول نما و خواهی تصدیق کن. پس مدتی در این حال ماندم روزی در آن باغ بودم، هفت نفر مشاهده نمودم که می آیند و ابر بر سر ایشان سایه انداخته و گفتم: والله که ایشان همه پیغمبر نیستند و لیکن در میان ایشان پیغمبر هست. پس آمدند تا به باغ داخل شدند. چون مشاهده کردم، حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) بود با حضرت علی (علیه السلام) و حمزه بن عبدالمطلب و زیدبن حارثه و عقیل بن ابی طالب و ابوذر و مقداد. پس خرماهای زبون تناول می فرمودند و حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) به ایشان می گفت که به خرمای زبون قناعت نمایید و میوه باغ را ضایع مکنید. من به نزد مالکه خود آمدم و گفتم: یک طبق از خرمای باغ به من ببخش. گفت: ترا رخصت شش طبق دادم، آمدم و طبقی از رطب برگرفتم و در خاطر خود گذرانیدم که اگر در میان ایشان پیغمبر هست از خرمای تصدق تناول نمی فرماید و هدیه را تناول می نماید. پس طبق را نزد ایشان آوردم و گفتم: این خرما تصدیق است. حضرت رسول و امیر المومنین و حمزه و عقیل چون از بنی هاشم بودند و صدقه بر ایشان حرام است، تناول ننمودند و آن سه نفر دیگر به خوردن مشغول شدند بخاطر گذرانیدم که این یک علامت است از علامات پیغمبرآخرالزمان که در کتب خوانده ام. پس رخصت یک طبق دیگر از آن زن طلبیدم، آن زن رخصت شش طبق داد، پس یک طبق دیگر رطب نزد ایشان حاضر ساختم و گفتم: این هدیه است حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) دست دراز فرمود و گفت: بسم الله، همگی تناول نمائید. پس همگی تناول نمودند، در خاطر خود گفتم که این نیز یک علامت دیگر است و من مضطرب برگرد سر آن جناب می گشتم و در عقب آن حضرت می نگریستم. آن حضرت به جانب من التفات نمودند و فرمودند که مهر نبوت را طلب می کنی. گفتم: بلی. دوش مبارک خود گشودند، دیدم مهر نبوت را که در میان دو کتف آن حضرت نقش گرفته و موئی چند رسته و بر زمین افتادم و قدم مبارکش را بوسه دادم. فرمود که ای روزبه برو به نزد خاتون خود و بگو محمد بن عبدالله می گوید که این غلام را به ما بفروش. چون ادای رسالت نمودم، گفت: نفروشم مگر به چهار صد درخت خرما که دویست درخت آن خرمای زرد باشد و دویست درخت خرمای سرخ. چون به حضرت عرض نمودم فرمود که چه بسیار بر ما آسان است، آنچه او طلبیده و پس گفت که یا علی؛ دانه های خرما را جمع نما. پس حضرت رسول دانه اول را در زمین می برد امیرالمومنین (علیه السلام) آب می داد و چون دانه دویم را می کشتند، دانه اول سبز شده بود همچنین تا هنگامی که فارغ شدند همه درختان کامل شده، به میوه آمد بود پس حضرت پیغام داد که بیا درختان خود را بگیر و غلام را به ما بسپار. چون زن درختان را بدید، گفت: والله نفروشم تا همه درختان خرمای زرد نباشد، در آن حال جبرئیل نازل شد و بال خود بر درختان مالید همه خرمای زرد شد پس آن زن به من گفت که والله یکی از این درختان نزد من بهتر است از محمد و از تو. من گفتم: یک روز خدمت آن سرور نزد من بهتر است از تو و هر چه داری. پس حضرت مرا آزاد فرمود و سلمان نام نهاد.(2)