فهرست کتاب


آثار و برکات صلوات در دنیا، برزخ و قیامت

عباس عزیزی

81 - محفوظ ماندن عیال

امام حسن عسکری - علیه السلام - فرمودند:
مردی از دوستداران علی - علیه السلام - از شهر شام نامه ای خدمت ایشان نوشته که: من مال زیادی دارم و دارای اهل و عیال هستم که از جدایی آنها می ترسم در عین حال بسیار علاقه مند هستم که خدمت شما برسم.
حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جایی جمع کن و صلوات بر روح محمد - صلی الله علیه و آله - بفرست و بگو خدایا! اینها به امر بنده تو علی بن ابی طالب - علیه السلام - نزد تو امانت است.
آن مرد همان گونه که حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر کوفه رفت تا به خدمت حضرت علی - علیه السلام - رسید.
خبر به معاویه رسید و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت کنند و عیال او را به کنیزی بگیرند.
وقتی گماشتگان معاویه وارد خانه آن مرد شدند، هیچ کسی را جز اهل و عیال معاویه و یزید در آن محل ندیدند. اهل و عیال معاویه و یزید به گماشتگان گفتند: شما برگردید؛ زیرا ما هر چه اموال بود گرفتیم و اهل و عیالش را هم به بازار فرستادیم، گماشتگان برگشتند و به این گونه خداوند اهل و عیال آن مرد را حفظ نمود.
پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند که آن مرد نیست و اموالش بی صاحب است. آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خدای متعال، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب دیدند. بعضی از آنها مار گزیده شده و هلاک گشتند و بعضی هم بیمار شدند. تا این که یک روز امیر المؤمنین علی - علیه السلام - به آن مرد فرمود: آیا دوست داری اهل و عیال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟
آن مرد گفت: آری.
سپس تمام اموال و اهل و عیال ایشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در این حال وقایع پیش آمده را تعریف کردند که چگونه اهل و عیال یزید و معاویه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزیده شدند.
حضرت فرمودند:
ان الله ربما اظهر آیة لبعض المؤمنین لیزید فی بصیرته ؛
یعنی: در بعضی از اوقات برای مؤمنین نشانه ای ظاهر می شود تا ایمان آنها اضافه شود.

82 - نجات ملا حسین کاشفی

ملا حسین کاشفی، در یکی از تألیفات خود ذکر کرده است که:
وقتی ناچاراً، با اهل و عیال، از وطن به طرفی می رفتم و از یاران و مددکاران کسی همراه ما نبود. ناگاه جمعی کثیر به ما رسیدند، که از صفحات آنان، آثار خوف و اضطراب ظاهر بود. و بعد از جستجو گفتند: در این راه، قطاع الطریق هستند، همه مکمل و مسلح. ما با وجود کثرت، به هزار زحمت از ایشان گذشتیم. و تو با این تنهایی و بی نوایی، چگونه از تعرض و آزار ایشان رها می شدی؟ بهتر آن است که باز گردی.
چون باز گشتن مصلحت وقت نبود، حیرت عظیم به من دست داد. و در آن اثنا، خواب بر من غلبه کرد. و در خواب دیدم که کسی به من می گوید که این صلوات را بخوان:
اللهم صلی علی النبی محمد و آله کما امرتنا ان نصلی علیهم و صل علی محمد النبی و آله کما ینبغی ان نصلی علیهم و صل علی محمد النبی و آله بعدد من صلی علیهم و صل علی محمد النبی و آله بعدد من لم یصل علیهم و صل علی محمد النبی و آله کما تحب ان تصلی علیهم.
و من هرگز این کلمات را در کتابی ندیده، و از کسی نشنیدم. وقتی بیدار شدم، این کلمات بر زبان جاری بود و می خواندم. آن دو سه نفر که با من بودند، در خواندن آن با من موافقت کردند. و روانه شده، به اندک فرصتی به گروه دزدان رسیده؛ ما ایشان را می دیدیم و سخن آنها را می شنیدیم؛ و ایشان ما را نمی دیدند؛ تا این که گذشتیم. از برکت صلوات، از چنان مهلکه ای، که بیم قتل و اسارت و غارت و جریح بود، نجات یافته، به مقصد رسیدیم.

83 - شهادت شتر

شیخ طوسی در کتاب امالی (37) به سند خود از زید بن ثابت روایت کرده که: وقتی، در خدمت رسول خدا، صلی الله علیه و آله -، به غزوه ای از غزوات می رفتیم. در بین راه، اعرابی پیدا شد، مهار شتری در دست گرفته آمد، و نزد آن حضرت ایستاد و گفت: السلام علیک یا رسول الله و رحمة الله و برکاته.
آن حضرت جواب سلام را داد.
آن اعرابی گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، یا رسول الله! چگونه است احوال تو؟
آن حضرت فرمود: خدا را حمد می کنم. احوال تو چگونه است؟
در عقب آن شتر، مردی دیگر بود، که شتر را می راند، آن مرد گفت: یا رسول الله! این اعرابی شتر من را دزدیده است.
آن شتر آوازی می کرد، و رسول خدا - صلی الله علیه و آله - ساکت بود، و گوش به آواز آن شتر داده بودم پس بعد از این ساعتی رو به جانب آن مرد کرد، و فرمود: برو؛ زیرا که شتر شهادت داد که تو دروغ می گویی.
آن مرد گفت، پس آن حضرت، از آن اعرابی پرسید: در آن وقت که در نزد من آمدی، چه می گفتی؟
گفت: می گفتم اللهم صل علی محمد حتی لاتبقی صلوة. اللهم بارک علی محمد حتی لاتبقی برکة. اللهم سلم علی محمد حتی لاتبقی سلام. اللهم ارحم محمداً حتی لاتبقی رحمة.
رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمود: من می گفتم که سبب چیست که شتر برای او شهادت می دهد، و می بینم که ملایکه افق را پر کرده اند!؟