فهرست کتاب


آثار و برکات صلوات در دنیا، برزخ و قیامت

عباس عزیزی

42 - پر و پال ملک به واسطه صلوات

حق - سبحانه و تعالی - به ملکی فرمود که فلان شهر را ویران کن.
وقتی آن ملک به آن شهر آمد، گریه کودکان و ناله زنان و فریاد چهارپایان را شنید، برایشان رحم نموده و بر ویرانی آن شهر اقدام نکرد. تند باد قهر، از مهیب جلال وزیده، پر و بال آن ملک را در هم شکست؛ و از بالا رفتن بر افلاک، محروم و مهجور ماند.
روزی جبرییل - علیه السلام - او را گریان و نالان بر روی خاک افتاده دید. دلش بر پریشان حالی و شکسته بالی آن ملک سوخت. حال عجز و بیچارگی و ضعف و آوارگی او را به بارگاه جلال عرض کرد.
خطاب آمد که به او بگو: بر حبیب من محمد - صلی الله علیه و آله - صلوات فرستد تا به برکت آن پر و بال به او برگردد. به او گفته شد. آن ملک به وظایف صلوات قیام نمود. و بال اقبال باز یافته به فراغ بال به جانب آشیانه خود پرواز نمود.

43 - رفع فقر

رسول خدا - صلی الله علیه و آله - فرمودند:
صلوات فرستادن فقر را بر طرف می کند.

44 - ادای قرض

در تاریخ مدینه دهلویست که یک مرد نیک هزار اشرفی وام داشت و بستانکار از او شکایت کرد او را نزد قاضی برد، و یک ماه مهلت گرفت و رفت به درگاه خدای تعالی و بر پیغمبر - صلی الله علیه و آله - زاری کرد. شب 27 ماه رجب در خواب دید که یکی می گوید: خدا وام تو را می پردازد! برو نزد این عیسای وزیر و بگو رسول خدا - صلی الله علیه و آله - می فرماید سه هزار وامم را بپرداز.
بیدار شد و شاد بود و با خود اندیشید که اگر گفت: نشانه این واقعه چیست؟ چه گویم؟ آن روز خودداری کرد و شب دوم هم همین خواب را دید و شادمان بیدار شد و باز هم شرمش آمد و آن روز هم نزد وزیر نرفت.
شب سوم باز پیغمبر را خواب دید که سبب نرفتن را از او پرسید و گفت: از شما نشانی راستی این واقعه را می خواهم؟
پیغمبر آن را پسندید و فرمود: به او بگو تو پس از نماز سپیده دم تا بر آمدن خورشید پیش از آن که با کسی سخن گویی پنج هزار بار بر من صلوات می فرستی و جز خدا و کرام الکاتبین آن را ندانند.
روز سوم رفت و خوابش را با نشانی گفت، وزیر شاد شد و گفت: مرحبا به رسول خدا - صلی الله علیه و آله - و سه هزار اشرفی برای پرداخت وام به من داد و سه هزار برای هزینه عیال و سه هزار برای هزینه عیال و سه هزار برای سرمایه کار و از من خواست پیوند دوستی از او نبرم و هر نیازی را به او پیشنهاد کنم. سه هزار را نزد قاضی بردم و بستانکار را با افسوس و آه نزد او دیدم و پول ها را شمردم و داستان از گفتم.
قاضی گفت: چرا همه کرم از وزیر باشد، من خودم وام تو را می پردازم.
بستانکار گفت: من سزاوارترم که بگذرم و گفت من برای رسول خدا و رسول خدا از این پول گذشتم. قاضی گفت: من آن چه در راه خدا دادم پس نگیرم و همه اموال را با خود آوردم شکر گزار خدا و مصلی بر پیغمبرش. (23)