خاطرات و حکایتها جلد دوم

نویسنده : موسسه فرهنگی قدر و ولایت

پیشگفتار

بسمه تعالی
انتشار مجموعه خاطرات و حکایت ها از آن رو که منتسب به مقام عظمای ولایت است مورد استقبال جوانان قرار گرفته است. بعلاوه این مجموعه از آن جا که تاریخ انقلاب اسلامی و برخی مسائل مربوط به اوضاع روز را در اختیار مردم و بخصوص جوانان قرار می دهد نیاز اساسی احساس کنونی انقلاب اسلامی است و لذا از این بعد نیز التفات و اشتیاق به این مجموعه فراوان بوده است. دشمنان انقلاب اسلامی، ایمان جوانان را نشانه رفته اند و برای کم رنگ کردن و از بین بردن حمیت و هویت دینی و استقلال فکری آنان برنامه های پیچیده و متنوعی را تدارک دیده اند. جوانان با پاکی و صفای باطن خود و علاقه و ارادت به اسلام و مقدسات دینی،عقبه این انقلاب پربارند و دشمن به صید این مرواریدهای نظام اسلامی پرداخته است.
اگر چه دین، امری فطری است و مردم متدین ایران با تمسک به اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام، و قرآن و سنت نبوی، ایمان را در دل خود و نهاد جوانانشان ستبر و ریشه دار و عمیق ساخته اند و پنجاه سال تلاش پهلوی برای سست کردن این ایمان و اعتقاد با زور و سر نیزه و حقه بازیها و دغلکاریها با قیام امام (ره) نقش بر آب شد و معلوم گردید که این تلاشها، آب در هاون کوفتن است؛ لکن نظام جمهوری اسلامی موظف است بر اساس تجربیات تاریخی و دست مایه های عظیم حرکت دینی خود، راه کمال و صلاح و پاکدامنی را جلوی روی جوانان هموارتر گرداند و تیرهای زهر آگین فتنه و فساد، شکم و شهوت، لاقیدی و بی هویتی را از جوانان دور کند.
امروز جامعه و جوانان نیازمند این هستند که با تاریخ پر بار بیست سال انقلاب اسلامی رابطه شعوری و شعاری خود را حفظ کنند و تعمیق ببخشند. امروز جامعه و جوانان نیازمند آگاهی از رویدادها و حوادث 150- 200 سال اخیر از دوران قاجار تا پیروزی انقلاب اسلامی هستند. بایستی جریانهای این مقطع حساس تاریخ کشور خود را به درستی بشناسند، عوامل این جریانها و عملکرد آنان را شناسایی و ارزیابی کنند، سره را از ناسره تشخیص دهند و عبرتهای لازم را برای تداوم حرکت شهداء و امام شهداء (ره) برگیرند. تحمیق و فریب و خود باختگی و غرب باوری همواره بلای جان نسل جوان این کشور در طول 150 سال اخیر بوده است و عوامل این خصوصیت های زشت و نابود کننده، یکی روشنفکران پرورش یافته در فرهنگ غرب بوده اند و دیگری دولتمردان وابسته و مرعوب و مجذوب غرب، که گاه این دو در یکجا جمع می شد و با سرعت بیشتری فرهنگ بومی و اسلامی و منابع انسانی و مادی این کشور را به فنا می داد. امروز روشنفکرانی که دل در گرو آزادی حیوانی غرب دوخته اند دوباره سر بر آورده و مشغول فتنه انگیزی هستند، سد راه آنان مسئولانی هستند که از چم و خم نظام شاهنشاهی و تباهیهای آن دریک مبارزه سخت، پیروز خارج شده و امروز مسئوولیتهای نظام اسلامی به آنان سپرده شده است. اگر مسئولان، بی ملاحظه از خوشامدهای غرب و عناصر روشنفکری وابسته، در پی ایمان و معنویت و پرورش نهال تقوا در جامعه باشند و خود به صلاح و سداد عامل گردند، جوانان هرگز دل و دیده به روشنفکران بی ریشه و بی هویت نمی سپارند و اما اگر مسئولان، هر چند برخی از آنان، راهی جز این بروند و رهنمودهای رهگشا و جان فزای ولی فقیه را که اساس مشروعیت مسئوولیت آنان و میزان قبولی یا رد اقدامات آنان نزد خدای متعال و مردم است، پشت سر نهند، دشمنان و بی هویت ها، انگل وار بر درخت تناور انقلاب و جوانان این ملت و پشتوانه های نظام دینی، شاخه های نازک و کم جان خود را بند خواهند کرد و از شیره جان این ملت مکیده و امیدوار به بازگشت فضای عیش و شهوت و چپاول بدتر از زمان شاه، خواهند بود. که هرگز چنین مباد.
موسسه فرهنگی قدر ولایت

در مدت دو سه ماه آوازه ای این مسجد در مشهد پیچید.

من قبلاً امام جماعت مسجد دیگری به نام مسجد امام حسن مجتبی بودم که نزدیک منزلمان در یک خیابان نسبتاً خلوت و تا یک حدودی هم دور افتاده بود. در آغاز کار که آن جا نماز را شروع کردم، مرا دعوت کردند برای امام جماعت آن مسجد. ساختمان آن جا عبارت بود از یک اطاق کوچکی و نمازگزاران و مستمعینش هم دو سه صف پیچ شش نفره را تشکیل می دادند که از پیرمردها و آدم های متوسط آن حول و حوش مسجد بودند؛ یک باربر بود به نام ملا حاجی حاضر از رفقای همان مسجد است، یک قهوه چی نزدیک مسجد بود، یک شاگرد مکانیک و بقیه هم از همین قبیل بودند و غالباً هم مسن بودند سازنده مسجد یک حاجی خیر و مسجد همسایه ی مسجد بود و به طور خلاصه شاید عده ای حدود بیست نفر می شدند. وقتی من رفتم آن جا، شب اول یا شب دوم سوم که نماز خواندیم از جای خود بلند شدم رو کردم به مردم گفتم: با این چند شبی که ما این جا دور هم جمع شدیم، یکی حقی شما به گردن من پیدا کردید و یک حقی هم من به گردن شما پیدا کردم اما. اما حق شما بر گردن ما این است که من یک فردی برای شما حرف بزنم و حدیثی چیزی برایتان بخوانم. حق من هم به گردن شما این است که شما آن حرف های مرا گوش کنید و یاد بگیرید و لذا من حق خودم را عمل می کنم. آیا شماها هم حاضر هستید حق خودتان را ادا کنید؟ خیلی خوشحال شدند و گفتند آری. در طول این مدت خیلی کمی این مسجد کوچک از جمعیت پر شد به طوری که دیگر جا تنگ شد و همان حاجی که همسایه ی مسجد بود همت کرد از عقب مسجد یک مقداری به آن اضافه کرد و مسجد بزرگتر شد و در مدت شاید دو سه ماه آوازه این مسجد در مشهد بخصوص در میان جوان ها پیچید. به طوری که وقتی مسجد کرامت؟ بهترین و بزرگ ترین مسجد محله در مشهد محسوب می شود ساخته و آراسته و کامل شد، بانی و کسبه ی دور بر آن مسجد مناسب دیدند بیایند بنده را که در آن مسجد پیشنماز بودم ببرند در مسجد کرامت تا آن مسجد دارای اجتماع خوبی بشود و همین طور هم شد. مرا بردند آن مسجد و اجتماع زیادی در آن جا تشکیل شد (1) که شما مثل این که آن جا بوده اید و اجتماعات آن مسجد را مشاهده کردید که واقعاً یک حرکت فکری در بین قشرهای متوسط ایجاد شد.
قبل زا آن من با دانشجویان ارتباطات زیادی داشتم. کلاس های متعددی برای جوان ها و دانشجویان و طلبه ها برقرار کردم، لکن قشرهای متوسط شهر و مردم کوچه بازار که از مسایل انقلاب، بخصوص مسایل بنیانی انقلاب چندان اطلاعی نداشتند، از سال 42 وقتی مسایل همه گیر شد و چند سالی از مسجد کرامت گذشته بود، مجدداً با حفظ فضای انقلاب یک تحولی در مشهد به وجود آوردند. البته مسجد کرامت خاطرات زیادی دارد که از جمله به من اطلاع دادند که از ساواک اعلام کرده اند دیگر حق ندارم بروم مسجد کرامت و بعد از مدتی که در آن مسجد رفت و آمد داشتم و شاید هر هفته شش شب آن جا صحبت می کردم و اجتماع زیادی در آن جا تشکیل شد، بالاخره ساواک آن جا را تعطیل کرد و برگشتم مجدداً به مسجد امام حسن، منتها دیگر مسجد امام حسن گنجایش جمعیتی که با من بودند را نداشت، لذا اهل محل و همان حاجی سابق الذکر - که خدا انشاء الله او را حفظ کند مرد خیر و خوبی بود - او همت کرد و بک مسجدی بزرگ تر از مسجد کرامت در همان محل مسجد امام حسن به وجود آورد که الان آن مسجد هست...
مسجد کرامت بعد از گذشت چند سال در سال 57 مجدداً مرکز تلاش و فعالیت شد و آن زمانی بود که من از تبعید به جیرفت در ماه آبان یا احتمالاً اواخر مهر برگشته بودم. وقتی بود که تظاهرات مشهد و جاهای دیگر آغاز شده بود. ما آمدیم یک ستادی مرحوم تشکیل دادیم در مسجد کرامت برای هدایت کارها و مبارزات مشهد که در آن ستاد مرحوم شهید هاشمی نژاد و برادرمان جناب آقای طبسی و من و یک عده از برادران طلبه جوان که همیشه با ما همراه بودند و دو نفرشان به نام موسوی قوچانی و کامیاب الان در قید حیات نیستند و شهید شده اند. (این دو نفر از آن طلبه هایی بودند که دائماً در کارهها ما را همراهی می کردند.) در آن جا جمع می شدیم و مردم هم آن جا در رفت و آمد بودند از ترس هیجان مردم جرأت نمی کردند این طرف تر بیایند و این سبب شده بود که ما در این مسجد روز را با امنیت می گذرانیم و هیچ واهمه ای نداشتیم که بیایند مسجد را تصرف کنند، یا ماها را بگیرند لکن، شب ها را آهسته از تاریکی استفاده می کردیم می آمدیم بیرون و در یک منزلی غیر از منازل خودمان می رفتیم و هر شب چند نفری در مسجد می ماندیم. (2)

ماجرای تحصن ما در بیمارستان مشهد

خیلی شب و روزهای پرهیجان و پر شوری بود، تا این که مسایل آذر ماه مشهد که مسایل بسیار سختی بود پیش آمد و ابتدا به بیمارستان (3) حمله کردند که همان روز حمله ما رفتیم در بیمارستان متحصن شدیم. و ماجرای رفتن به بیمارستان هم خیلی ماجرای جالب است و مطالبی است که هیچ کس به علت آن که نمی دانستند متعرض نشده که البته در همه شهرها جریانات پرهیجان و تعیین کننده ای وجود داشته از جمله در مشهد، اما متأسفانه کسی اینها را به زبان نیاروده در حالی همین ها تکه تکه سازنده تاریخ روزهای انقلاب است. وقتی خبر به ما رسید که در مجلس روضه بودیم و مرا پای تلفن خواستند، من رفتم تلفن را جواب دادم دیدم چند نفر از دوست و آشنا و غیر آشنا آن طرف خط از بیمارستان با دستپاچگی و سرا سیمه گی می گویند: حمله کردند، زدند؛ کشتند، به داد برسید. من آمدم آقای طبسی را صدا زدم، رفتیم در اطاقی که عده ای از علما و چند نفر از معاریف مشهد در آن اطاق جمع بودند و روضه خوانی هم در منزل یکی از معاریف علمای مشهد بود. من رو کردم به آن آقایان، گفتم: وضع در بیمارستان بدین منوال است و لذا ورود ما در این صحنه احتمال زیاد دارد که مانع از ادامه ی تهاجم و حمله ی به بیماران و اطبا و پرستارها بشود و من با آقای طبسی قطعاً خواهیم رفت. این در حالی بود که ما با ایشان قرار نگذاشته بودیم اما می دانستم که آقای طبسی هم خواهند آمد، به هر حال گفتم: اگر آقایان هم بیایند بهتر خواهد شد و اگر هم نیایند ما می رویم. این لحن توأم با عزم و تصمیم ما موجب شد که چند نفر از علمای معروف و محترم مشهد گفتند: ما هم می آییم، از جمله آقای مروارید و بعضی دیگر پیاده حرکت کردیم به طرف بیمارستان.
وقتی ما از آن منزل بیرون آمدیم، به جمعیت زیادی که در کوچه و خیابان و بازار جمع بودند و دیدند که ما داریم می رویم، گفتیم به مردم اطلاع بدهند ما می رویم بیمارستان، همین کار را کردند و مردم هم پشت سر این عده و ما پیاده راه افتادند و مسافت از حدود بازار تا بیمارستان را که شاید مثلاً یک ساعت راه بود پیاده طی کردیم و هر چه جلوتر می رفتیم جمعیت بیشتر می شد و با آرامی، بدون هیچ تظاهر و شعار و کارهای هیجان انگیز حرکت می کردیم به طرف مقصد. تا این که رسیدیم نزدیک بیمارستان. همان طوری که می دانید جلو آن خیابانی که منتهی به بیمارستان امام رضای مشهد است میدانی هست که حالا اسمش فلکه ی امام رضا است، سه خیابان منتهی به آن فلکه می شود، ما وقتی از آن خیابانی که اسمش جهانبانی بود می آمدیم به طرف بیمارستان، از دور دیدم سربازها راه را سد کرده اند؛ یعنی در یک صف کامل و تفنگ ها هم به دستشان، ایستاده بودند و ممکن نبود از آن جا عبور کنیم. من دیدم جمعیت یک مقداری احساس اضطراب کرده اند، آهسته به برادرهای اهل علمی که همراهان بودند گفتیم: ما باید در همین صف مقدم با متانت و بدون هیچ گونه تغییری در وضع مان به جلو برویم تا مردم پشت سرمان بیایند و همین کار را کردیم. یعنی سرها را پایین انداختیم بدون این که به روی خودمان بیاوریم که اصلاً سرباز مسلحی وجود دارد. رفتیم نزدیک تا این که تقریباً به یک متری سربازها رسیدیم که من ناگهان دیدم آن سربازها بی اختیار پس رفتند و یک کراهی به اندازه ی عبور سه چهار نفر از شد و ما رفتیم، که البته آنها قصد داشتند ما برویم بعد راه را ببندند، اما نتوانستند این کار را بکنند، چون به مجرد این که ما از آن خط عبور کردیم، جمعیت هجوم آوردند و آنها نتوانستند کنترل کنند و در نتیجه حدود مثلاً چند صد نفر آدم با ما تا در بیمارستان آمدند، بعد هم گفتیم در را باز کردند و وارد بیمارستان شدیم. با ورود به بیمارستان آن دانشجویان و پرستاران و اطباء که در بیمارستان بودند وقتی ما را دیدند جان گفته و ما به طرف جایگاه وسط بیمارستان که به نظرم یک مجسمه ای نصب شده بود رفتیم و مردم آن مجسمه را فرود آوردند و شکستند که در این هنگام رگبار گلوله های کالیبر - 50 به طرف مردم هدف گیری شد. در حالی که برای متفرق کردن، یا کشتن یک عده از مردم گلوله های کالیبر کوچک مثل ژ - 3 و این قبیل هم کافی بود. اما با گلوله های کالیبر - 50 که یک سلاح بسیار خطرناک و برای کارهای دیگری درست شده است شروع به تیر اندازی کردند بعداً که خبر نگاران خارجی برای دیدن به آن جا آمدند، من پوکه های گلوله های کالیبر - 50 را به آنها نشان دادم و به آنها گفتم خبر این جنایت را به دنیا مخابره کنید تا دنیا بداند با ما چگونه رفتار کردند.
به هر حال بعد از یک ساعت که خودمان هم نمی دانستیم باید چه کاری بکنیم، با چند نفر از روحانیون به یک اطاقی رفتیم تا ببینیم چه کار باید کرد، در حالی که معلوم نبود تهاجم ادامه دارد یا خیر؟ من آن جا پیشنهاد کردم که اعلام کنیم همین جا متحصن می شویم و تا خواسته یمان برآورده نشود آن جا را ترک نمی کنیم. در آن جلسه که حدود هشت تا ده نفر از اهل علم مشهد حضور داشتند، من برای این که هیچ گونه تزلزل و خدشه ای به مطلب وارد نشود، بلافاصله یک کاغذ آوردم و نوشتم ما امضاء کنندگان زیر اعلام می کنیم: تا انجام خواسته هایمان در این جا خواهیم بود که یکی از خواسته ها عزل فرماندهی نظامی و یکی دیگر، محاکمه ی عامل گلوله باران بیمارستان امام رضا و چیزهای دیگر بود.
بدین وسیله اعلام تحصن کردیم و این تحصن هم در مشهد و هم در خارج از مشهد اثر مهمی بخشید، و از نقاط عطف مبارزات مشهد بود، که بعداً هیجان های بسیار و تظاهرات پرشور و کشتار عمومی مردم را در مشهد به دنبال داشت. (4)