فهرست کتاب


انسان شناسی

مرکز تحقیقات اسلامی

پرسش

1 - آیا همه انسانها از خاک آفریده شده اند یا فقط حضرت آدم و حوا این گونه بوده اند؟
2 - مراحل آفرینش انسان را بیان نمایید.
3 - چه نظریه هایی درباره مبدأ پیدایش انسان وجود دارد؟
4 - قرآن مبدأ خلقت انسان را چه می داند؟
درس سوم

روح از دیدگاه قرآن

از دیر باز این مسأله مطرح بوده که آیا انسان غیر از بعد مادی و عناصر فیزیکی و فعل و انفعالات فیزیکی و شیمیایی، جنبه دیگری نیز دارد یا خیر؟ در صورت مثبت بودن، کدام جنبه مساوی با حقیقت انسان است؟
قرآن کریم آفرینش انسان را علاوه بر اینکه از خاک و گل یا نطفه و مراحل تکاملی آن می داند، برای او حقیقت دیگری نیز معتقد است که گاهی از آن به روح و گاهی به خلق دیگر تعبیر می کند.
...ثمّ أنشاناه خلقا آخر... (30)
سپس آن را به شکل دیگری ایجاد کردیم.
ثمّ سوّاه ونفخ فیه من روحه (31)
سپس در او بعد از آنکه وی را از گل آفرید و به نیکویی و تناسب آراست، روح دمید.
در دو مورد دیگر درباره نفخ روح به حضرت آدم (ع) سخنی به میان آورده است:
فاذا سوّیته ونفخت فیه من روحی... (32)
هنگامی که کار آن را به پایان رساندم و از روح خود در او دمیدم.
با تأمل در این آیات به دست می آید که وجود روح از نظر قرآن امری مسلم است. علاوه بر این آن را غیر از جنبه فیزیکی و مادی اشیاء دانسته است؛ هر چند که ایجادش همراه کامل شدن جنبه مادّی بدن می باشد، البته نه آنگونه که مادّیها معتقدند که آن محصول فعل و انفعالات مکانیکی مادی است.

دلایل اثبات روح

ما در تمام عمر، از خود با کلمه (من) تعبیر می کنیم، با اینکه تغییرات و دگرگونیهایی برای بدن ما پیش می آید لیکن آن چیز که حقیقت ما به او است، هیچ کاستی و افزایشی مانند آنچه بر بدن وارد می شود پیدا نمی کند. بطور مثال اگر انسان بر اثر کمبود مواد غذایی، بیماری، پرکاری، پیری یا سرما و گرما ناتوان و لاغر شود، این کاهش و ضعف تنها در بدن او احساس می شود، ولی از حقیقت انسانی او چیزی کاسته نخواهد شد و ما او را همان انسان قبلی می دانیم، همچنین بر اثر رسیدگی کامل به وضع غذایی بدن، انسانیّت او رشد و قوّت پیدا نخواهد کرد. از این رو، در می یابیم که آنچه حقیقت انسان به اوست، جز روح یا نفس چیز دیگری نیست و آن موجود غیر از بدن است؛ حتی اگر جزیی از حسّاسترین عضو بدن انسان را که مغز است و مادیگراها نسبت به آن توجه بیشتری نشان می دهند، به وسیله عمل جرّاحی بردارند باز او را همان انسان قبلی می دانیم و از حقیقت او چیزی کاسته نمی شود، اگر چه مقداری از معلومات خود را به واسطه از بین رفتن ابزار از دست بدهد. در مورد سایر اعضای بدن انسان نیز چنین است .(33)
از نظر علمی همه سلولهای بدن انسان در طول هفت یا هشت سال بتدریج از کار افتاده، جای خود را به سلولهای جدید می سپارند، حتی سلولهای مغز اگر چه از نظر تعداد همیشه ثابتند، لیکن این تبدیل در آنها هم وجود دارد، ولی در عین حال با این همه تغییرات، انسان امروز خود را همان انسان ده سال قبل می داند و هرگز این حقیقت را انکار نمی کند اگر چه در دادگاهی در مورد جرم ده سال قبل محاکمه شود. از اینجا ثابت می شود که حقیقت دیگری در انسان غیر از بدنش وجود دارد که همیشه ثابت است و تغییرپذیر نیست و آن همان روح است .(34)
ما تمامی افعال و انفعالات گوناگون بدن را به خود نسبت داده، می گوییم: من خوردم، با چشمم دیدم، با پایم رفتم، و با زبانم سخن گفتم، و با گوشم شنیدم و با مغزم اندیشیدم. در تمام این تعبیرات، افعال گوناگون را به یک واحد نسبت می دهیم، این واحد چیست؟ آیا خود این اعضا با هم جهت واحدی دارند؟ بی شک می دانیم که کار هر یک از آنها به خود آنها مربوط است و کار هر عضوی را نمی توان به عضو دیگر واگذار کرد و یا نسبت داد، به وسیله گوش نمی توان دید، به وسیله زبان نمی توان شنید. به وسیله گوش نمی توان تکلّم کرد یا غذایی خورد و... هر یک از این اعضا مستقل از یکدیگرند و از هر یک کاری مخصوص به خود ساخته است. باید حقیقت واحد دیگری که غیر از بدن است، وجود داشته باشد که بتوان تمام این امور مختلف را به یک سیاق به آن نسبت داد و ما آن حقیقت را روح می دانیم.(35)
وجود این حقیقت واحد که از آن با کلمه من تعبیر می کنیم، در نزد هر شخصی آن چنان معلوم و پذیرفته شده است که گاه تمام افعال بدن را بدون واسطه قرار دادن عضو مخصوص به من نسبت داده و می گوید: من خوردم، من دیدم و... حتی اگر از بدن و اعضا افعال آن هم غافل شویم، از نفس خود غافل نخواهیم شد و معلوم است آنچه را که از آن غافل می شویم، غیر از چیزی است که به آن توجه داریم و از آن غافل نمی شویم.(36)