توحید مفضل

راوی مفضل بن عمر علامه محمد باقر مجلسی تحقیق:باقر بیدهندی با مقدمه:علامه محمد تقی شوشتری پاورقی از:علامه سید محمد حسین طباطبایی‏

جواب اشکال

پس جواب می گوئیم که: این آفت ها و بلاها اگر چه به صالح و طالح هر دو می رسد، اما حق تعالی صلاح هر دو صنف را در این دانسته، اما صالحان به سبب بلامتذکر می شوند نعمت های حق تعالی را که در حال صحت به ایشان عطا کرده و این باعث شکر و صبر ایشان می گردد، و اما طالحان و بدکرداران زیرا که چون این بلاها به ایشان رسد طغیان ایشان را کم می کند، و منع می نماید ایشان را از معاصی و فواحش. و اگر از آن بلا سلامتی یافتند برای دو صنف نفع می بخشد، زیرا که صلحا در بر و نیکی و صلاح می افزایند و بصیرت ایشان زیاده می گردد، و فجار و اشرار رأفت و رحمت پروردگار خود را می دانند و احسان ملک منان بدون استحقاق ایشان، ترغیب می کند ایشان را بر نیکی و عفو نسبت به کسی که بدی کند به ایشان.
و شاید کسی گوید که: آنچه گفتیم (در تلف شدن اموال است، پس چه می گوید در آنچه مردم در بدن های خود به آن مبتلا می شوند و موجب تلف شدن ایشان می گردد مانند: سوختن و غرق شدن به سیل و زلزله ؟
در جواب می گوئیم که: در اینها نیز رعایت مصلحت هر دو صنف شده است؛ اما نیکان و ابرار زیرا که در مفارقت دنیا راحت می یابند از تکالیف آن و نجات می یابند از مکاره آن. و اما اشرار و فجار زیرا که کفاره بعضی از گناهان ایشان می شود و ایشان را مانع می گردد از ازدیاد معاصی.
و مجمل سخن آن است که: خالق علیم و قادر حکیم هر یک از اینها را بر وجه مصلحت و از برای خیر و منفعت عباد به عمل می آورد و آنچه به ظاهرش می نماید به جهت خیر جاری می گرداند چنانچه اگر باد درخت عظیمی را بیندازد و صانع دانا آن را در منافع عظیمه مانند در و پنجره و ستون و غیر اینها به کار برد ضرر را به نفع مبدل گردانیده، هم چنین مدبر حکیم آفاتی که در ابدان و اموال مردم عارض می گردد همه را خیر و منفعت می گرداند.
اگر کسی گوید که اگر این مفاسد در ابدان و اموال عارض نمی داد چه می شد و چه مفسده لازم می آمد؟
جواب گوئیم که: اگر اینها نمی شد، مردم به سبب امتداد سلامت و رفاهیت و نعمت میل می کردند به سوی معاصی، و فجار در ارتکاب گناهان مبالغه می کردند، و صلحا در عبادت و طاعت و نیکی سست می شدند و غالب حال خلق آن است که در راحت حال و وفور نعمت آن دو حالت ایشان را عارض می گردد و این حوادث که بر ایشان حادث می شود ایشان را می ترساند و مانع می گردد ایشان را از معصیت و متنبه می گرداند ایشان را که میل کنند به سوی امری که موجب رشد و صلاح ایشان باشد. و اگر اینها بر ایشان وارد نشود هر آینه از حد به در خواهند رفت در طغیان و معصیت، چنانچه طاغی شدند در زمان های گذشته تا واجب شد برایشان هلاک و بوار به طوفان و لازم شد پاک گردانیدن زمین از ایشان.
و از جمله چیزهائی که ملاحده انکار می کنند، مرگ و فنا است و گمان آن است که اگر مردم در این دنیا همیشه می بودند نمی مردند و به بلاها مبتلا نمی شدند بهتر بود.
چون به غایت این امر نظر کنی می دانی که خطا است، زیرا که اگر هر که داخل عالم شده و خواهد شد بمانند و نمیرند، هر آینه زمین بر ایشان تنگ شود و مزارع و اقوات کمی کند. اکنون که مرگ ایشان را فانی می کند در مساکن و مزارع با یکدیگر معارضه می کنند که جنگ ها میان ایشان به هم می رسد و خون ها ریخته می شود، و اگر متولد می شدند و نمی مردند چگونه می شد حال ایشان؟ البته بر ایشان غالب می شد شر و حرص و قساوت و سنگینی دل. و اگر از مرگ نمی ترسیدند و امید حیات ابد به خود می داشتند، به هیچ چیز در دنیا قانع نمی شدند و به کسی چیزی نمی دادند و امر که بر ایشان واقع می شد هرگز فراموش نمی کردند و تسلی نمی یافتند زیرا که به یاد مرگ مصائب و محن گوارا می شود و از زندگانی و سایر امور دنیا ملال به هم می رسانند، چنانچه می بینی که جمعی که عمرشان دراز شد، از زندگی ملول می شوند و آرزوی مرگ می کنند که از مشقت های دنیا راحت یابند.
اگر گویند ملال از حیات به سبب مکاره و تعب های دنیا است، اگر تعب ها و الم ها را از ایشان بردارند آرزوی مرگ نخواهند کرد.
جوابش آن است که گفتیم که: اگر چنین می بودند ایشان را طغیانی به همی رسید که ضرر به دین و دنیای ایشان و دیگران داشت.
و اگر گویند که: باید توالد و تناسل میان ایشان نشود تا به نمردن، مساکن و معاش بر ایشان تنگ نشود.
جواب گوئیم: در این صورت اکثر خلق از نعمت حیات و تمتع به نعمت های دنیوی و اخروی واهب خیرات و مفیض برکات محروم می ماندند و جمیع نعمت ها مخصوص جماعت قلیلی می بود که اول از بیدای عدم به سرای وجود داخل شدند، و نعمت داوند بی منت باید که عام باشد هر یک از مواد قابله ممکنات به قدر قابلیت و استمداد بهره مند گردند.

شبهه دیگر

اگر گیوند که: بایست در اول جمیع افراد بشر که تا انقراض عالم موجود شوند بیافریند و همه را در دنیا تا قیامت زنده بدارد.
جواب گوئیم: که همان مفسده تنگی مساکن و معایش عود می کرد.
و ایضاً اگر توالد و تناسل نبود، انس گرفتن خویشان به یکدیگر و اعانت ایشان کردن یکدیگر را نزد شداید بر طرف می شد و لذت تربیت فرزندان و سرور به ایشان نمی بود و رعایت حقوق پدر و مادر و اقارب و ثواب ها که بر اینها مترتب می شد مفقود می شد، پس آنچه گفتیم دلیل است بر آن که آنچه در خاطرها گذرد از احتمالات به غیر آنچه تقدیر کرده است مدبر ارضین و سماوات همه سفاهت رأی و محض خطاست.

اشکال دیگر

و شاید کسی طعن کند بر تدبیر علیم خبیر از جهت دیگر و گوید که: چگونه نظام این عالم به تدبیر باشد و حال آن که می بینیم در این دنیا مدار بر ظلم و فساد است و قوی بر ضعیف ستم می کند و مالش را غصب و فساد است و قوی بر ضعیف ستم می کند و مالش را غصب می کند و ضعفا پامال اقویا می گردند، و صالحان فقیر و مبتلا می باشند و فاسقان به عافیت و نعمت می گذرانند، و کسی که مرتکب فواحش و معاصی شود به زودی عقوبت به او نمی رسد. و اگر در عالم مدبری می بود بایست نیکان روزی فراوان یابند و بدان محروم گردند و اقویا نتوانند که به زیردستان جور و ستم کنند بایست که هر یک مرتکب معصیتی شود، به زودی عقوبت آن را بیابد تا منزجر گردد و موجب تنبیه دیگران گردد.
جوابش آن است که اگر چنین می بود فضیلتی که انسان را بر سایر حیوانات هست که کارها را از اراده و اختیار به محض تحصیل رضای رب کریم به عمل آورند و اعتقاد به مثوبات اخروی داشته باشند و بدین جهت اتیان به طاعات و ترک منهیات نمایند برطرف می شد، و مردم مانند چهارپایان می بودند که ایشان را ساعت به ساعت تخویف عصا و تازیانه و تطمیع علف و دانه کار فرمایند، و هیچ کس از روی یقین به ثواب و عقاب آخرت کار نمی کرد و به این سبب ایشان از حد انسانیت بیرون می رفتند و به منزله چهارپایان و بهایم می شدند، و مدار عمل ایشان بر نفع و ضرر عاجل می شد و از ثواب آجل غافل می گردیدند.
و ایضاً صالحان عمل شایسته نمی کردند مگر برای فراخی روزی و وسعت دنیا و کسی ترک ظلم و فواحش و معاصی نمی کرد مگر از ترس عقوبتی که همان ساعت بر او نازل شود تا آن که جمیع اعمال عباد به طاعات عباد بر امر حاضر جاری می شد و به یقین آخرت مطلقاً مثوب نبود و مستحق ثواب عقبی و نعیم دایم روز جزا نمی شدند با آن که این اموری که طعن کننده ذکر کرد از فقر و غنا و عافیت و بلا چنان نیست که همیشه برخلاف قیاس او جاری باشد، بلکه گاهی بر وفق گمان او جاری می شود چنانچه می بینی بسیاری از صالحان مال فراوان دارند و به رفاهیت زندگانی می کنند برای آن که مردم گمان نکنند که کفار همیشه در نعمتند و ابرار پیوسته در زحمت، و این باعث شود که مردم اختیار فسق بر صلاح کنند و بسیاری از فساق چون فسق ایشان به نهایت رسید و ضرر ایشان بر مردم و برخورد بسیار شد در دنیا با ایشان عقوبات عظیمه نازل می شود، چنانچه نیز فرعون و اصحابش را به غرق هلاک کرد، و بخت النصر(75) را به سرگردانی هلاک نمود و بلبیس را کشت.
و اگر عقوبت بعضی از اشرار و مثوبت جمعی از اخیار را برای مصالح بسیار تأخیر کند به دارالقرار، موجب بطلان تدبیر عزیز جبار نیست زیرا که بعضی از پادشاهان زمین گاه است که انتقام بعضی از نافرمانان و انعام گروهی از مطیعان را برای مصلحتی چند تأخیر می کنند و منافی تدبیر ایشان نیست، بلکه عقلا اینها را از تدبیرات حسنه ایشان می شمارند. و هر گاه براهین قطعیه و دلایل یقینیه دلالت کند بر آن که اشیا را خالق حکیم قادری هست باید که آنچه بینند حمل بر حسن تدبیر او کنند زیرا که صانع خلق خود را مهمل و ضایع نمی گذارد مگر به یکی از سه وجه:
اول - آن که عاجز باشد.
دوم - آن که جاهل باشد به کیفیت تدبیر.
سوم - آن که شرارت او مانع باشد از ایصال خیر و نفع به عباد، و جمیع اینها در حق خالق عالم جل و علامحال است زیرا که خالق چنین خلقی با این عظمت و وسعت و کمال عاجز نمی باشد و نظام چنین که در عالم مشاهده می شود و مصالحی که در هر چیز به عمل آمده از جاهل به وجود نمی آید و چنین صانعی را به جهل نسبت نمی توان کرد و خداوند با این کمال و رفعت و با این لطف و رحمت و منعم به این جلایل نعمت به شرارت و خست منسوب نمی باشد.
پس معلوم شد که صانع این خلق به حسن تقدیر تدبیر خلق خود می نماید و هر چند عقل ما به مصالح بسیاری از آن نرسد زیرا که بسیاری از تدابیر ملوک و حکمت های افعال ایشان را عامه رعایا نمی فهمند و اسباب آنها را نمی دانند که بر وجه حکمت واقع شده بود، و از بعضی احوال ملوک استدلال بر افعال و اعمال ملک الملوک می توان کرد.
و اگر دوائی را دو مرتبه یا سه مرتبه به کار برند و اثر حرارت یا برودت از آن مشاهده نمایند حکم می کنند که حار است یا بارد است و شک نمی کنند در آن، چرا این جاهلان آنقدر شواهد حکمت و صواب در هر چیز مشاهده می کنند که عقل از احصای عشری از اعشار آن به عجز و قصور معترف است و حکم به صواب تدبیر و وجود مدبر قدیر خبیر نمی کنند. اگر به فرض محال، نصف آنچه در عالم موجود است وجه حکمت در آنها مخفی باشد، هر آینه عاقل نباید حکم به اهمال و عدم مدبر ذوالجلال کند زیرا که وجوه حکمت و صواب که در نصف دیگر ظاهر است، کافی است برای حکم به حسن تدبیر و علم به وجود صانع قدیر، پس چگونه این توهم توان کرد با آن که هر چه را تفتیش نمائی و به عقل صحیح در آن نظر کنی بر نهایت استقامت و کمال یابی و هر وضعی که برای عالم تقدیر کنی چون تأمل آن وضعی که هست بکنی از آن نیکوتر است.
بدان ای مفضل! که نام این عالم به زبان یونانی که جاری و معروف است نزد ایشان قوسموس است. و تفسیرش در لغت ایشان زینت است. و فلاسفه و مدعیان حکمت عالم را چنین نام کرده اند برای حسن تقدیر و ثواب انتظامی که در آن مشاهده کرده اند، پس راضی نشدند به آن که تقدیر و نظام نام کنند تا آن که او را زینت نامیدند تا خبر دهند که با اتقان و احکامی که دارد در غایت حسن و بها و زینت است.
تعجب کن ای مفضل از گروهی که حکم نمی کنند بر صناعت طب و به خطا با آن که می بینند که طبیبان خطای بسیار می کنند و حکم می کنند بر عالم به اهمال با آن که هیچ چیز آن را مهمل نمی یابند! بلکه تعجب کن از اخلاق گروهی که دعوی حکمت می کنند و چون وجه صواب در امری از امور عالم بر ایشان مخفی ماند زبان می گشایند به مذمت خالق حکیم! و عجب است از مانی مخذول که دعوی اسرار می کند و چون بعضی از شواهد حکمت در خلق اشیاء بر او مخفی مانده نسبت داده است خلق را به خطا و خالق را به جهل تبارک الله الحکیم الکریم و سبحان الله العلی العظیم.
و از همه عجب تر، ملاحده معطله اند که می خواهند به حس ادراک کنند چیزی را که به عقل در نمی آید و چون حق تعالی را به حواس ادراک نمی توان کرد انکار می کنند و می گویند که آن چه را به حواس ظاهر ادراک نکنیم اقرار به وجودش نکنیم و چون گویند به ایشان که خدا به عقل مدرک نمی شود، می گویند که: چون می تواند بود که چیزی به عقل مدرک نگردد؟
جواب گوئیم که: او بالاتر از مرتبه ادراک عقل است چنانچه دیده مرتبه از ادراک دارد و بالاتر از مرتبه خود ادراک نمی تواند کرد و بدون شرایط رویت نمی تواند دید، هم چنین عقل بالاتر از مرتبه خود را ادراک نمی تواند کرد به درستی که اگر سنگی ببینی در هوا بلند شده می دانی که شخصی او را انداخته است و این علم نه از راه دیده است بلکه عقل حکم می کند که سنگ به خودی خود بالا نمی رود. نمی بینی که بصر در اینجا عاجز است و عقل حکم می کند و هم چنین عقل در معرفت خال حدی دارد که از آن نمی توان گذشت، چنانچه می داند که جائی دارد و آن را ندیده است و به حاسه از حواس، ادراک آن نکرده است و حقیقت آن را نمی داند.
و هم چنین به عقل می داند که صانعی دارد که او را ایجاد کرده اما احاطه به کنه ذات و صفات او نکرده.
اگر گویند که: چگونه بنده ضعیف را مکلف ساخته که به عقل لطیف او را بشناسد و حال آن که عقل او قاصر است از احاطه به او؟
گوئیم که: معرفت خود را آن قدر به ایشان تکلیف نموده که در وسع ایشان هست و از عهده آن بر می آیند و آن معرفت آن است که یقین کند به وجود او و امر و نهی او را اطاعت نمایند، و تکلیف نکرده است ایشان را که او را به کنه ذات و صفات بشناسد. چنانچه پادشاه تکلیف نمی کند رعیت خود را که بدانند که او دراز است یا کوتاه، یا سفید است یا سیاه، بلکه ایشان را مکلف می سازد که اذعان کنند به پادشاهی او و قبول کنند فرمان او را. نمی بینی اگر مردی به در خانه پادشاه بیاید و بگوید که خود را به من بنما که خوب تو را بشناسم و گرنه طاعت تو را نمی کنم، هر آینه مستحق عقوبت پادشاه خواهد شد. هم چنین اگر کسی گوید که: من اطاعت خالق نمی کنم تا او را به کنه بشناسم، هر آینه خود را در معرض سخط او در آورده خواهد بود.
اگر گویند که: ما او را وصف می کنیم که عزیز است و حکیم و جواد است و کریم؟
جواب گوئیم که: اینها همه صفات اقرار است نه صفات احاطه، زیرا که اذعان می کنیم که حکیم است و کنه حکمت او را نمی دانیم بلکه به وجهی تصور کرده ایم. و هم چنین قدیر و جواد و سایر صفات کمالیه او را اثبات می کنیم اما آن صفات را به کنه ندانسته ایم چنانچه آسمان را می بینیم و حکم به وجودش می کنیم اما حقیقت و جوهرش را نمی دانیم و دریا را می بینیم اما عمقش را و منتهایش را نمی دانم و امر او بالاتر است از این مثال ها و مثل ها قاصر است از او و اما عقل را راهنمائی می کند به سوی معرفت او.
اگر گویند که: چرا مردم اختلاف کرده اند در ذات و صفات او؟
گوئیم: برای آن که اوهام و عقول قاصراند از رسیدن به ساحت و جلالت و عظمت او، چون از اندازه خود تجاوز کرده اند و طلب معرفت او نموده اند و می خواهند احاطه به کنه او کنند با آن که عاجزند از ادراک امری چند که در خفا از او پست ترند، لهذا حیران شده اند و هر یک به نادانی سخنی گفته اند.
از جمله چیزهائی که پست تر از ذات اقدس اوست و عقل عاجز است از معرفت آن، این آفتاب است که می بینی که بر عالم طالع می شود و کسی حقیقت او را نمی داند و به این سبب فلاسفه در حقیقت آن سخن های مختلف گفته اند: بعضی گفته اند که: فلکی است میان تهی و مملو از آتش است و دهانی دارد که این حرارت و شعاع از آن ساطع می شود.
و بعضی گفته اند: مانند ابر است.(76)
و بعضی گفته اند: از آبگینه است و قبول ناریّت از عالم می کند و شعاعش را بر عالم می افکند.
و بعضی گفته اند: جسم لطیفی است که از آب دریا منعقد می شود، و بعضی گفته اند: اجزای بسیار است که از آتش مجتمع شده.
و بعضی گفته اند: جوهر پنجم است به غیر از عناصر چهارگانه. باز در شکلش اختلاف کرده اند: بعضی گویند: صفحه عریضی است.
و گروهی گویند که: کره مدحرجه ای است.
هکذا در مقدارش اختلاف دارند: بعضی گمان کرده اند که به قدر زمین است، و بعضی گفته اند کمتر از زمین است، و بعضی گفته اند که از جزیره عظیمه بزرگتر است، و اصحاب هندسه می گویند که: صد و هفتاد برابر زمین است، پس اختلاف اقوال در آفتاب دلیل است بر آن که حقیقتش را درست نیافته اند و به گمان، سخنها گفته اند:
هر گاه که آفتاب دیده می شود و حس ادراک آن می کند و قول حکماء از حقیقت آن عاجزند، چگونه توانند یافت حقیقت خداوندی را که به حس در نیاید و عقل و وهم به ساحت عزتش راه نیابد؟
مترجم گوید: که آن که در حقیقت شمس میان متأخرین حکماء که اقوال ایشان متداول است مشهور است آن است که جوهر دیگر است غیر عناصر اربعه. و در شکلش، مشهور کروی بوده است. و در مقدارش آن که صد و شصت برابر زمین و ربع و ثمنی است. و اقوال مذکوره اقوال قدمای حکماست که در این زمان متروک است. (انتهی)
پس حضرت فرمود که: اگر کسی گوید که: چرا از خلق پنهان شده؟ جواب گوئیم که: مستتر و پنهان شدن ذات مقدس نه به آن معنی است که به اراده خود را مستور گردانیده، چنانچه پادشاهان یا دیگران بدرها و پرده ها و دیوار پنهان می شود از رعیت خود، بلکه معنیش آن است که ذات مقدس از آن لطیف تر و رفیع تر است که عقل ادراک او تواند کرد، چنانچه نفس ناطقه که یکی از مخلوقات او است ادراک آن به فکر و نظر میسر نیست.
اگر گویند که: چرا لطیف و متعالی گردیده است از ادراک اوهام.
گوئیم که: چون چیزی که خالق هر چیز باشد می باید که در صفات مباین همه باشد و بلندتر از همه چیز باشد.
اگر گویند: چه معنی دارد لطیف بودن و متعالی بودن او؟
جواب گوئیم که: سئوالی که در اشیاء کنند و طلب معرفت او نمایند به چهار وجه می تواند بود:
اول: آن که بدانند که موجود است یا نه.
دوم: آن که بدانند کنه حقیقت ذاتش را.
سوم: آن که بشناسند چگونگی و صفات او را.
چهارم: آن که بدانند علت و غایت وجودش را.
و هیچ یک از این وجوه را در خالق نمی توان دانست به غیر آن که موجود است، و اما کنه ذات یا کنه صفات، پس دانستن آنها از محالات است و طلب معرفت در این مقام ساقط است زیرا که خالق جل شأنه علت همه چیز است و او را علت نیست، و غایت در چیزی می باشد که معلول علت باشد و علم آدمی به آن که خدا موجود است، مستلزم آن نیست که کنه حقیقت و چگونگی او را بداند، بلکه در تصدیق به وجود، تصور به وجهی از وجوه کافی است. و هم چنین امور روحانیه لطیفه را می دانیم که موجودند و حقیقت آن را نمی دانیم.
اگر گویند که از قصور علم به او چنان وصف می کنید او را که گویا به هیچ وجه معلوم نیست.
جواب گوئیم که: از جهت کنه معرفت چنین است و احاطه به کنه ذات و صفات او میسر نیست، اما از جهت دیگر به ما از هم چیز نزدیک تر است و آثارش در ما از همه چیز واضح تر است و به دلائل و براهنی وجودش از همه چیز هویداتر است، پس او به یک جهت چنان واضح است که بر هیچ کس مخفی نیست، و به یک جهت چنان غامض است که احدی را به ساحت معرفتش راه نیست. و عقل نیز چنین است که: به شواهد، ظاهر است و به ذات، مستور است.
و اما اصحاب طبایع می گویند که: طبیعت کاری را بی فایده نمی کند و سعی می کند که هر چیزی را به منتهای کمالش برساند.
جواب ایشان این است که: طبیعت را کی جنین حکمتی عطا کرده و وقوف بر حقایق اشیا و کمال ایشان داده که تجاوز از حد قابلیت هیچ چیز نکند و عقول بعد از تفکر بسیار و تجارب بی شمار به این نمی تواند رسید.
اگر طبیعت را چنین شعور و ادراکی که و رای عقول کافه خلق است قرار می دهند، پس اقرار کردند به آن چه انکار کرده اند و به صانع حکیم علیم قائل شده اند و لیکن در نامش خطا کردند. و اگر طبیعت را بی شعور و اراده می دانند چنانچه ما می دانیم، پس نسبت این افعال منطبقه بر قوانین حکمت به طبع عدیم الشعور، امری است واضح البطلان و هر ذره از ذرات ممکنات به زبان حال فریاد می کنند که من صانع حکیم قدیم علیمی دارم.
و طایفه از قدما، انکار عمد و تدبیر در اشیاء کردند و گمان کردند که به اتفاق واقع می شود و عالم را مدبر حکیمی نیست و از جمله چیزها که حجت خود قرار می دادند آن بود که گاه هست از اناث، که فرزندان بر خلاف مجرای عادت متولد می شوند، مانند: آدمی که یک عضوش ناقص است، یا یک عضوش زاید است، یا با خلقت مشوه و قبیح متولد می شود و بر خلاف خلقت انسان به وجود می آید، پس اینها را دلیل می کردند بر ابطال مدبر حکیم و ارسطاطالیس(77) حکیم رد کرد بر ایشان و گفت:
چیزی که گاهی بنابر عارضی چند که در رحم حادث شود به عمل آید، منافات ندارد با آن که عقل حکم کند که چون اکثر امور بر قانون حکمت واقع می شود البته مدبر حکیمی می باید. و تو ای مفضل: می بینی که اصناف حیوانات اکثر ایشان بر یک مثال و بر یک نهج می آیند که دو دست و دو پا و پنج انگشت می دارند و آنچه نادراً بر خلاف این واقع می شود به سبب علتی است که در رحم حادث می شود، یا در ماده که جنین از آن به همی می رسد عارض می گردد چنانچه بلا تشبیه صانعی که خواهد صنعتی را به عمل آورد و به اعتبار نقصی و علتی که در آلات و ادوات او هست نوع دیگر شود و این منافات با حکمت و تدبیر صانع ندارد.
و اگر گویند که: خدا قادر بود که این علت را از رحم و از ماده زایل گرداند که مستوی الخلقه فرزند متولد شود.
جواب گوئیم که: برای آن نکرد که مردم بدانند که اشیاء به محض طبیعت به عمل نمی آید که همیشه بر یک نهج باشد و غیر آن نتواند بود، بلکه به تقدیر و عمد صادر می شود از خالق حکیم مبین که گاه چنان می کند گاه چنین و استدلال کنند بر آن که همه محتاجند به ایجاد خالق و قدرت او به نهایت کمال برسند فتبارک الله احسن الخالقین.
ای مفضل! بگیر آنچه به تو دادم، و حفظ کن آنچه به تو بخشیدم، حمد کن نعمت های او را و شکر پروردگار خود را و مظیع دوستان او باش. به تحقیق که شرح کردم برای تو از ادله بر خلق و شواهد بر صواب تدبیر اندکی از بسیار و جزوی از کل، پس تدبر کن در آن و عبرت بگیر از آن.
من گفتم به یاری تو ای مولای من! قوت بر فهم و حفظ اینها می یابیم، پس دست مبارک خود را بر سینه من گذاشت و فرمود که: حفظ کن به مشیت خدا و فراموش مکن ان شاء الله تعالی، پس غشی بر من عارض شد و افتادم، چون به هوش آمدم فرمود: چگونه می یابی خود را ای مفضل؟
گفتم: به یاری و تقویت و تأیید مولای خود غنی شدم از کتابی که نوشته بودم و همه در نزد من چنان حاضر است که گویا از کف خود می خوانم. و مولای خود را حمد و شکر می گویم چنانچه سزاوار است.
پس فرمود: ای مفضل! فارغ گردان دل خود را و جمع کن به سوی خود ذهن و عقل و اطمینان خود را و به زودی القا خواهم کرد به سوی تو از علم ملکوت آسمانها و زمین و آنچه خدا خلق کرده است در آنها از عجایب مخلوقات و اصناف ملائکه و صفوف و مقامات و مراتب ایشان تا سدرة المنتهی و سایر خلق از جنیان و آدمیان از زمین هفتم و آنچه در زیر ثری است تا آنچه اکنون فرا گرفته ای جز وی از اجزای آن باشد. هر وقتی که خواهی برو و بیا با ما مصاحبی و در حفظ و حمایت خدائی و تو را نزد ما مکان بلند هست و دلهای مؤمنان تو را می طلبند مانند آن تشنه که آب طلب کند و آنچه را به تو وعده دادم از من سؤال مکن تا خود بگویم به تو ای مفضل.
مفضل گفت: پس برگشتم از نزد مولای خود با نعمتی و کرامتی که هیچ کس با چنین حالی برنگشته بود.(78)
به اینجا منتهی شد رساله به دست مؤلف حقیر، محمد باقر، بن محمد تقی عفی الله عن سیئاتهما - فی شهر رجب الاصب من شهور سنة اربع و تسعین بعد الالف الحجریة. و الحمد لله وحده، و صلی الله علی سید المرسلین محمد و عترته الاقدمین الاکرمین الاعلمین.

...................) Anotates (.................
1) نک: شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ص 19 - 18؛ جوهره، 73؛ فضائل الخمسة، ج 2، ص 271 تا 309.

2) جوهرة، 75، نهج البلاغه، خ 93؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 286.

3) کافی، ج 1، ص 261.

4) نک: بحارالانوار، ج 47. ص 395؛ الاختصاص، ص 216؛ عیون، ج 1، باب 4، ح 29.

5) برای دریافت اطلاع بیشتر به منابع زیر مراجعه فرمائید:
رجال شیخ طوسی، ص 314؛ رجال نجاشی، 295؛ فهرست طوسی 169؛ الثقات، 361؛ جامع الرواة، ج 2، / 258 - 260؛ رجال کشی، 321؛ تنقیح المقال، 3 / 238 - 242؛ مجمع الرجال، 6، / 123 - 131؛ اعیان الشیعه، 10 / 132؛ رجال ابن داود، 280؛ رجال حلی، ص 258؛ رجال برقی، 34؛ معجم رجال الحدیث، 18، ص 290 و 292 - 205 و 310؛ التحریر الطاووسی، 259؛ اتقان المقال، 139 و 367؛ بهجة الآمال، 7، / 70.
6) زندیقان، بی دینان.

7) وی عبدالله روزبه پسر دادویه معروف به ابن مقفع (106 - 142 ه) از رجال و چهره های معروف ادب ایران بوده است. بسیاری از مورخان او را به زندقه متهم کرده اند از جمله قاسم بن ابراهیم در الرد علی الزندیق اللعین ابن المقفع، و ابوریحان بیرونی در تحقیق ماللهند، ص 36 و 132، و ابوالفرج اصفهانی در اغانی، ج 12، ص 81، 16، ص 147 - 149؛ و ابن خلکان در وفیات الاعیان، ج 1، ص 413؛ جهشیاری در الوزراء و الکتاب، ص 107 و...

8) قاضی عبدالجبار در کتاب المغنی، ج 5 ص 59 او را از رؤسای ثنویه قلمداد کرده و ابن ندیم در فهرست، ص 338 او را از مانویه بر شمرده است.
9) سوره انعام، آیه 111.
10) توحید صدوق، ص 125 - 127.
ملا صدرا (ره) در شرحش بر اصول کافی در شرح این حدیث چنین می گوید: الحالات النفسانیة و الانفعالات القلبیة التی عددها (ع) مما لیست بقدرة العبد و اختیاره و لا یملک لنفسه شیئا من ذلک فیشتهن و ینظر کرهاً یرهب جبراً و یرجو و ییأس اضطراراً و یصح و یمرض سخطاً للمرض و یعیش و یموت شاء ام ابی لا یملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشوراً، بل قد یرید ان یعلم فیجهله و یرید ان یذکر فینسی و یرید ان ینسی الشی ء فیغفل عنه، فیذکر، و لا یملک شیئاً من ذالک.
11) سوره یوسف، آیه 80.

12) سوره حج، آیه 73.

13) سوره انبیاء، آیه 22.
14) سوره هود، آیه 44.
15) سوره اسراء، آیه 88.
16) الخرائج، ج 2، ص 710؛ بحارالانوار، ج 17، ص 213، ج 47، ص 117، و 89، ص 16؛ احتجاج طبرسی. ج 2، ص 306 - 307.
17) هادی حرارت نیستند.
18) عایق می باشند.
19) در اصل: می باشند.
20) هانری برگسون، فیلسوف فرانسوی در گذشته به سال 1941 میلادی است. نک: مغز متفکر جهان شیعه، ص 267.

21) مغز متفکر جهان شیعه، ص 268.

22) مغز متفکر جهان شیعه، ص 269.

23) مغز متفکر جهان شیعه، ص 271.

24) در متن: نمی سوزد.

25) در متن جانوران.

26) در متن 6664.
27) مغز متفکر جهان شیعه 368 - 369.
28) درباره او نک: جابر بن حیان پدر شیمی از ابن بنده؛ اعلام العرب فی الکیمیاء ص 44؛ الاعلام. ج 2؛ ص 102؛ دراسات فی تاریخ العلوم عند العرب، ص 249؛ روضات الجنات، ج 2؛ ص 218؛ اعیان الشیعه، ج 4؛ ص 30 - 39.
29) سوره فصلت، آیه 11.
30) جمع ملحد بی دین، منکر خدا، خارج از دین اسلام.
31) نک: الامان ص 78، کشف المحجة 50.
32) پناهگاه؛ دژ.
33) خواقین جمع خاقان که عنوان پادشاهان چین و ترک بوده است.
34) ابن ابی العوجاء: عبدالکریم بن نویره الدهلی وفات 155 هق معروف است که از شاگردان حسن بصری بوده است.
وی به دو اصل معتقد بود یعنی ثنوی بود و مانند مانی این دو اصل را نور و ظلمت که مبدأ خیر و شر باشد می دانست اما جهان بینی عجیب مانی را قبول نداشت زیرا اعتقاد به نفی قدر یعنی اعتماد به اراده آزاد انسان جزو عقاید مانی نبوده است به عقیده او خلاص و رهایی انسان در یک جنگ اجباری میان نور و ظلمت و آمیختگی آن دو به هم و بعد انفعال آن دو از یکدیگر است که امری است مقدر و سرنوشتی است حتمی بنابراین با نفی قدر مخالف است و هم چنین است اعتقاد به تناسخ.
... مانوی دانستن او از سوی بعضی از مؤلفان مبنی بر مسامحه و عدم دقت بوده است.
ابن ندیم در الفهرست، ص 338 وی را جزو رؤسا و متکلمین مانویه شمارد که در ظاهر مسلمان بود و در باطن دین مانوی داشت.
برخی از نویسندگان و مورخان گویند وی درباره ثنویت کتابهایی تألیف کرده است. محمد بن سلیمان، عامل کوفه به اتهام زندقه او را دستگیر و حبس و در سال 155 به قتل رسانید.
شرح حال او را در این کتابها ببینید:
البدء و التاریخ، ج 1، ص 82؛ الفرق بین الفرق بغدادی. ج 6؛ ص 225؛ امالی مرتضی 1، ص 88 - 89 و 95 و 96؛ میزان الاعتدال، ج 2، ص 144؛ آثار الباقیه، ص 67 - 68؛ فهرست ابن الندیم؛ ص 338؛ آراء الهند، ص 132؛ بزم آورد، ص 75 - 81؛ تاریخ علم کلام در ایران پو جهان اسلام، 173.
35) در بعض نسخ متعال.
36) معالی، جمع معلاة (به فتح میم) شرف و رفعت.
37) نک: سوره توبه، آیه 30.
38) پیروان مانی را مسلمانان زندیق می دانستند: نک: المعارف؛ طبع مصر، ص 261، تاریخ طبری، ج 10، ص 519، فهرست ابن ندیم، ص 486.
39) مانی مردی ایرانی نژاد بوده؛ پدرش فاتک از مردم همدان و مادرش از اعقاب پارتها بود. وی در اوایل عهد ساسانی ظهور کرد. ادعای پیغمبری کرد و با مطالعه ای که در دینهای زمان خود، زردشتی و مسیحی و گتوسی، داشت کیش نو آورد و آن را با هفت کتاب و هفتاد و شش رساله، به وسیله رسولان خود، در اکناف جهان شناخته شده آن روزگاران پراکند. او خود را فارقلیطی که مسیح از ظهورش خبر داده بود می خواند.
نک: بحثی درباره زندگانی مانی و پیام او از ناصح ناطق. امیرکبیر، تهران 1377.
سلطنت قباد و ظهور مزدک، ص 9، مانی و دین او از سید حسن تقی زاده، تهران، انجمن ایران شناسی، 1335؛ مانی و تعلیمات او، گئوویدن گرن، ترجمه نزهت صفای اصفهانی، تهران، 1352، مانی و المانویة از جیو و اید نغرین، ترجمه به عربی با اضافات از دکتر سهیل زکار، چاپ دار حسان، 1406، لغتنامه دهخدا، مانی و مانویة.
40) در بعض نسخه ها به جای فسقه، فلسفه است.

41) سوره ابراهیم، آیه 7.

42) در ملل و نحل ج 1، ص 224 گوید: مانی به نبوت عیسی (ع) معتقد بود و نبوت موسی (ع) را انکار می کرد.

43) اشاره است به آیه شریفه: لو کان فیهما الهة الا الله لفسدتا. سوره انبیاء آیه 22.

44) علی (ع) در نهج البلاغه به این حکمت خداوندی اشاره کرده و گوید: فمن هداک لاجتراء الغذاء من ثدی امک: چه کسی تو را آموخت که غذا را از پستان مادر بمکی. نهج البلاغه، خطبه 162.
45) و حضرت امام رضا - علیه السلام - فرموده: حق تعالی زینت داده مردان را به ریش، و قرار داده ریش را فضیلتی از برای مردان که به آن امتیاز پیدا کنند از زنان. نک: سفینة البحار، ج 2، ص 508.

46) سوره انفال، آیه 51.
و در جزء خبری است مروی از حضرت صادق - (علیه السلام) - که شخصی از قوم عاد تکذیب حضرت یعقوب پیغمبر کرد، آن حضرت بر او نفرین کرد که ریش او ریخته شود. پس به دعای آن پیغمبر ریش آن مرد عادی بر سینه اش ریخته و امرد شد.

47) سوره اسراء، آیه 43.

48) کورسی موریس در راز آفرینش می گوید: تا به حال هزاران کتاب درباره هاضمه و طرز کار دستگاه گوارش نوشته ولی هر سال کشفیات جدیدی در این زمینه می شود و آن قدر مطالب تازه در این باره نوشته می شود که موضوع همیشه تازگی دارد، اگر ما جهاز هاضمه را به یک آزمایشگاه شیمیایی تشبیه کنیم، و مواد غذایی را که به درون آن می رود، مواد خام این آزمایشگاه بدانیم، آن وقت حیرت می کنیم که عمل هضم تا چه اندازه کامل است، که هر چیز خوردنی را هضم می کند و تحلیل می برد. معده غذاهای گوناگونی که در آن می ریزد، موادی را که مفید تشخیص بدهد انتخاب نموده با مواد شیمیایی که خود تولید کرده است مخلوط مواد زاید آن را دفع، و بقیه را به انواع گوناگون تقسیم و به مصرف ترمیم گوشت، پوست، استخوان، مو، خون و رگ و غیره می رساند، و میلیاردها سلول که در بدن انسان زندگی می کنند از آن تغذیه می شوند.
49) کیسه صفرا.

50) اگر صفرا داخل خون شود تولید بیماری یرقان (زردی) و چنانچه بول از جریان طبیعی خود باز ماند بدن مسموم و آدمی هلاک گردد.

51) چشم انسان از ده جزء هفت طبقه و سه رطوبت تشکیل یافته است: 1- طبقه جلیدیه. 2- مشیمه. 3- شبکیه. 4- رطوبت زجاجیه. 5- رطوبت جلیدیه. 6- طبقه عنکبوتیه. 7- طبقه بیضیه. 8- طبقه عنبیه. 9- طبقه قرنیه. 10- طبقه ملتحمة. و شاعر طبیب آنها را به نظم آورده است.
کرد آفریدگار تعالی به فضل خویش - چشمت به هفت پرده و سه آب منقسم
صلب و مشیمه شبکه زجاج آنگهی جلید - پس عنکبوت و بیض و عنب قرن ملتحم
شرح منظومه فارسی، ج 3، ص 142.
52) قد قیل الابصار بالانطباع - و قیل بالخارج من شعاع
53) سوره نور، آیه 35.
54) شیخ الرئیس عقل هیولانی را مانند مشکات و عقل بالملکه را چون زجاجه و عقل بالفعل را مصباح و عقل بالمستفاد را نور علی نور، نیروی حدس و ظفر یافتن به مطالب بدون حد وسط را زیت تفسیر کرده است.
55) سوره تکویر، آیه 29.

56) این قسمتی از حدیث قرب نوافل است.
57) نک: سوره نمل، آیه 40.
58) علامه عالی مقام مجلسی (ره) در بحارالانوار در ذیل این فراز از کلام امام (ع) می نویسد: سخن امام صادق (علیه السلام) در اینجا، مشعر بر آن است که بشر، واضع لغتها و زبانها می باشد.
استاد علامه طباطبائی - رضوان الله علیه - در تعلیقه خویش اضافه کرده اند: و مهمتر آن که این کلام امام علیه السلام دلالت بر آن دارد که وضع ها تعینی است نه تعیینی.
و هم چنین آن بخش از حدیث، مشعر بر آن است که این لغت ها و امثال آن، اموری اعتباری و قراردادی هستند که بشر در زندگی خود به آنها نیازمند است.
بحارالانوار، ج 3، ص 82.
59) مرحوم علامه طباطبائی در تعلیقه خود بر بحار الانوار، ج 3، ص 87 در ذیل این فراز می نویسد:
مراد از تشابه در حیوانات و عدم تشابه در انسانها، تشابه عرفی و ظاهری است وگرنه تشابه حقیقی، نه در افراد انسان است و نه در حیوانات، چنان که برهان و تجربه علمی، چنین امری را اثبات می کند.
60) سوره زلزال، آیه 7.
61) درباره کاری و کسی نظری کردن و اندیشه ای داشتن، تفکر.
62) سوره بقره، آیه 26.

63) خائیدن: جویدن به دندان، نرم کردن.
64) مسدس: شش ضلعی.
زنبور عسل به لانه خویش - شش گوشه نموده خانه خویش

65) مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار ج 3، ص 110 در ارتباط با این فراز می نویسد: این قسمت حدیث دلالت دارد بر اینکه حیوانات، کلیات را درک نمی کنند.
استاد علامه طباطبائی - علیه رضوان الباری - در حاشیه خود می نویسند: دو نکته در اینجا وجود دارد: اول ادراک کردن و نکردن کلیات. دوم: فکر و اندیشه؛ یعنی از نتیجه، مقدمات و از مقدمات به نتیجه رسیدن، و داشتن نیروی تفکر. آنچه از حدیث استفاده می شود و اختصاص قوه تفکر به انسان و محرومیت حیوان از آن است و اما اصل فکر و ادراک کلیات معلوم نیست که مخصوص انسان بوده و حیوان از آن محروم باشد.
66) ابو نصر فراهی در بیت زیر سیارات معروف به عقیده قدما را جمع کرده و گوید:
قمر است و عطارد و زهره - شمس و مریخ و مشتری و زحل

67) ده ماه و نیم.
68) چول: بیابان بی آب و علف، جای خالی از آدمی. فرهنگ عمید، ج 2، ص 904.
69) سوره بقره، آیه 155.
70) مرحوم علامه مجلسی در بیان خود نوشته است: مراد از اسم، مسمی است یا مراد آن اسمی است که خداوند آشکارش کرده و قبل از اسامی دیگر در لوح ثبت فرموده است و یا مراد، اسمی است ویژه ذات و آن پیشترین و شریف ترین اسمها در مقام اعتبار است. بحار، ج 3، ص 143.
استاد علامه در تعلیقه خود می نویسد: مقصود از اسم، خود مسمی است ولی نه آن گونه که مرحوم مجلسی فرمود که مراد از مسمی ذات می باشد، بلکه مقصود آن چیزی است که احادیث باب اسماء حسنی بر آن دلالت دارند که آن اسماء حسنی از مصداقی مناسب خود حکایت دارد و مصداق اسم ذات است - عزت اسماءه - و نام های تلفظ شده در حقیقت اسم اسم اند. مرحوم مجلسی این اخبار را از متشابهات دانسته و لذا در توجیه آنها دچار زحمت شده است و اما دو معنای نخست که مجلسی فرموده، قطعاً درست نیستند چگونه امام اسم به این معنی را با صفت ذی الجلال و الاکرام توصیف می کند و سپس النور الاعظم را بر آن عطف می کند.
71) سوره انفال، آیه 42.
72) سوره توبه، آیه 30.
73) چون اعمال نیک را از روی اختیاراتشان نکرده اند.

74) معطله عرب عبارت بوده اند از: الف، منکران صانع و بعث و قیامت که در اصطلاح قرآن، دهریان و طبیعت گرایان خوانده شده اند. رجوع کنید به الجاثیة، 24، و الاعراف 185.
ب: گروهی که خدا را قبول داشته اند ولی بعث و نشور را انکار می کردند.
ج: گروه سوم بت پرست بوده و انبیا و رسولان را قبول نداشته اند.
نک: ملل و نحل، ج 2، ص 253، چاپ قاهره.
75) علامه قزوینی معتقد بوده است که صورت صحیح این کلمه بدون الف و لام است بخت نصر (به ضم باء موحده و سکون خاء معجمه و ضم تاء مثناة فوقانیة و نون مفتوحه و صاد شدده مفتوحه و در آخر راء مهمله).
76) این احتمال در نسخه ش 6051 نیست.
77) ارسطو فرزند نیقوماخوس از حکمای مبرز جهان است که در سال 384 قبل از میلاد در استاگیرا از بلاد مقدونیه از مادر متولد شد و در شصت و سه سالگی به سال 322 قبل از میلاد در گذشت او در هفده سالگی به آتن سفر کرده و نزد افلاطون دانش آموخته است.
رهبر فرزانه انقلاب آیت الله خمینی - رضوان الله علیه - درباره او می نویسد: تعلیمات منطقی و قواعد علم میزان که پایه دانش بشری است مرهون تلاش های این فیلسوف بزرگ است چون بنیان تعالیم منطقیه کرد به معلم اول مشهور شد و شیخ الرئیس اعجوبه روزگار در پیش تعالیم این بزرگ مرد زانو به زمین زد و زمین ادب بوسیده و به گفته شیخ الرئیس تاکنون به قواعد منطقیه که ارسطو بنا نهاده احدی را یارای اشکال نبوده و آراء متین او دستخوش نقض و ابرام نشده...
مرحوم آیت الله شعرانی می نویسد: زهی افتخار برای ارسطو که نامش به تعظیم و مدح در کلام سلیل نبوت برده شود و سزد که بر اقران خود بدین فضل مباهات کند گوئی حافظ از زبان حال او گفته است:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم - لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم
آثار برجسته او عبارتند از: رساله نفس، طبیعیات، کائنات و...
78) مرحوم علامه مجلسی در بحار ج 3، ص 151، در فراز پایان حدیث می نویسد: برخی از فقرات حدیث اشاره به تجرد نفس دارند (خداوند و حجتهای او - صلوات الله علیهم اجمعین - حقیقت را بهتر) می دانند.
استادعلامه طباطبائی در تعلیقه می افزایند: بلکه حدیث، اشاره به وجود مجردهایی، غیر از نفس مجرد دارد، چنان که فرمود: و کذلک الامور الروحانیة اللطیفة و از همین تعبیر استفاده می شود که توصیف چیزی به روحانی و لطیف در انبار، مشعر بر تجرد آن است.