فهرست کتاب


نهضت آزادی

علی رضوی ‏نیا

سلمان رشدی و آیات شیطانی

نهضت آزادی همانند دیگر جریان های ملی و مدعی برپایی دمکراسی در ایران، که از هر اقدام اسلامی منافی با عرف بین المللی و خوشایند غرب، برمی آشوبند - هر چند که از ضروریات احکام اسلامی باشد - در موضوع حکم ارتداد سلمان رشدی، نویسنده کتاب آیات شیطانی نیز برآشفتند و آن را موجب زشت و کریه جلوه دادن چهره اسلام در جهان قلمداد کردند.
مهندس بازرگان که از آغاز به عنوان رهبر فکری و سیاسی جمعیت نهضت آزادی مطرح بوده، پا را از مرحله مخالفت با این حکم به دلایل سیاسی فراتر گذاشته و در اصل صحت نسبت ارتداد به سلمان رشدی نیز تردید و تشکیک کرده است. وی در جوابیه ای که به مقاله تعابیر خودساخته از اسلام، غباری بر چهره تابناک دین نوشته، با وجود این که در آغاز خشم و غیرت اسلامی مردم ایران و دیگر کشورهای مسلمان را در مخالفت با رشدی و اهانت های او به ساحت مقدس پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله و سلم مورد تمجید قرار می دهد و اذعان می دارد که این عمل، جرأت و جسارت ناسزاگویی نسبت به پیامبر بزرگوار اسلام و مقدسات آیین و امت اسلامی را از مزدوران قلم به دست می ستاند، اما وقتی که پای مجامع جهانی و عرف بین المللی پیش می آید، اعدام حکم ارتداد و اعدام سلمان رشدی را به سود مسلمانان نمی داند و آشکارا با این حکم به مخالفت برمی خیزد.
او نخست بر این است که با اعلام این حکم در سراسر جهان، کتاب سلمان رشدی در گسترده ترین تیراژ میلیونی بلکه میلیاردی چاپ و تقریباً به کلیه زبان های زنده دنیا، ترجمه و توزیع شد که این امر اهانت ها و ناهنجاری ها نسبت آن را اثبات کند.
هر چند مهندس بازرگان با صراحت این موضوع را مطرح کرده که هدف وی از انتخاب چنین روشی برای معرفی دین اسلام به ساکنان مغرب زمین، اثبات این بوده که دانش ها و پژوهشهای علمی و حتی تجربیات و ایدئولوژی های جدید، نه تنها قلم بطلان بر پایه ها و پندارهای یکتاپرستی نکشیده، بلکه حقانیت و حقایق زیادی از آن را آشکار ساخته است و اگر با دید علمی و روش های فکری جدید به بررسی قرآن و احکام و معارف دینی پرداخته شود، نتایج درست تر و بیشتر و بهتری دستگیر خواهد شد و خرافات حاصل از جهالت و التقاط و آفات، زودتر و راحت تر زدوده می گردد.
بخش دیگری از هدف بازرگان، احیای دین و ایمان در میان جوانان و مردم عادی بوده و گمان می کرده که با اتخاذ چنین روشی خواهد توانست افکار را به سوی اسلام جذب نماید. (41)
اما این کار با هر نیت و هدفی شروع و دنبال شده باشد، زمینه انحراف فهم دینی را موجب می شود و پیدایش جریان های سیاسی و اعتقادی التقاطی و منحرف در چهار دهه اخیر، معلول همین اندیشه و تفکر بوده است.
بازرگان از مسائل علمی به ویژه ترمودینامیک که رشته درسی وی در فرانسه بوده، به عنوان ابزاری برای اثبات و تفسیر مفاهیم اسلامی و جهان بینی دینی، بهره جسته است که نتیجه چنین تلاش بیهوده ای، استدلال های متزلزل خواهد بود.
بازرگان در اتخاذ چنین روشی، تنها نبود بلکه در کشورهای اسلامی، اصلاح طلبانی پیدا شدند که برای عقب نماندن جوامع خود از قافله تمدن، روش علوم تجربی و حسی را مبنای شناخت دینی و محک استنباط اصول و فروع دین قرار دادند و به اصطلاح نوعی اسلام علمی را عرضه کردند. نهضت آزادی به این نکته تصریح کرده و می گوید:
جریان نهضت آزادی و اصلاح طلبان، به دلیل خصوصیات خود، اجباراً برای پاسخ گویی به سوالات جوانان تشنه علم و دانش در مورد مسایل و مقررات اسلامی، به استدلال علمی منطقی تکیه می کرده است و از دستاوردهای علمی دنیای روز مدد می گرفته است. (42)
بازرگان و همفکران وی برای شناخت اعتقادات دینی و حتی استنباط احکام، کلام و فلسفه و عرفان و فقاهت را نفی کرده و روش علوم تجربی را جایگزین آن می کردند. کتاب هایی نظیر راه طی شده، مطهرات در اسلام، ترمودینامیک انسان یا عشق و پرستش و... نوشته مهندس بازرگان برای بیان اسلام به اصطلاح علمی نوشته شد.
ضدیت بازرگان با فلسفه و عرفان نیز از همین جا سرچشمه می گیرد. استاد مطهری در پاسخ به ادعای استفاده از روش علوم تجربی و حسی در تفسیر دین می نویسد:
چنانکه می دانیم در اروپا، روش حسی و تجربی در شناخت طبیعت بر روش قیاسی پیروز شد. پس از این پیروزی، این فکر پیدا شد که روش قیاسی و تعلقی در هیچ جا اعتبار ندارد و تنها فلسفه قابل اعتماد، فلسفه حسی است...
در جهان اسلام سابقه موج مخالفت با هرگونه تفکر و تعمق از جانب اهل حدیث از یک طرف، موفقیت های روش حسی در شناخت طبیعت از طرف دیگر و دشواری تعمق و حل مسایل فلسفی از جانب سوم، گروهی از نویسندگان مسلمان را سخت به هیجان آورد و موجب پیدایش یک نظریه تلفیقی میان آنها شد، مبنی بر این که الهیات قابل تحقق است ولی در الهیات نیز منحصراً لازم است از روش حسی و تجربی که برای شناخت طبیعت مورد استفاده قرار می گیرد، استفاده کرد. این دسته مدعی شدند که از نظر قرآن، تنها راه شناخت خداوند، مطالعه در طبیعت و مخلوقات با استفاده از روش حسی است و هر راهی غیر از این بیهوده است. زیرا قرآن در سراسر آیات خود، بشر را در کمال صراحت به مطالعه در مظاهر طبیعت که جز با روش حسی میسر نیست، دعوت کرده است و کلید رمز مبدأ و معاد را همین مطالعه دانسته است.(43)
استاد مطهری در جلد پنجم اصول فلسفه و روش رئالیسم در مقابل تفکر بازرگان ایستاده و با صراحت وی را مخاطب قرار داده و می نویسد:
مولف دانشمند کتاب راه طی شده که معتقد است راه خداشناسی همان راه حس و طبیعت است در بحث توحید، پس از توضیح نارسایی درباره تاریخ دین و پرستش و نتایج علم و فلسفه و اشاره به اینکه راههای عقلی و فلسفی، بیراهه بود و علم امروز که حسی و تجربی است، اساس توحید را احیا نموده، می گویند می خواهیم ببینیم علم چگونه توحید را احیا نمود؟ اگر از یک دانشمند بپرسید: علم چیست؟ بالاخره خواهد گفت: علم یعنی روابطی که در طبیعت میان علل و معلول های مشهود وجود دارد. هیچ دانشمندی نیست که کوچک ترین شی ء یا حادثه ای را مستقل و اتفاقی دانسته و به یک شی ء و علت نسبت ندهد. بنابراین علم صریحاً یا تلویحاً متکی بر قبول وجود علت و معلول است و منکر استقلال ذاتی یا اتفاقی بودن اشیاء می شود. عالم نه تنها معتقد به حقیقت می باشد و دنیا را پوچ و بی اساس نمی پندارد بلکه یقین به وجود یک انتظام کلی و ارتباطی قطعی که حاکم بر طبیعت است نیز دارد.
بنابراین دانشمند عملاً معتقد است که هیچ چیز طبیعت، بی اساس و منشاء نبوده است، یک نظم واحد متقن ازلی در سراسر دنیا جریان دارد.
خداپرست چه می گوید؟
او می گوید: دنیا دارای مبدأ و اساس بوده، یک واحد و ازلی قادر به نام خدا بر سراسر آن حکومت می کند. تنها تفاوت در این است که عالم صحبت از نظم می کند و موحد، ناظم را اسم می برد، قرآن هم غیر از این چیزی نمی گوید.
البته انتقاد به روش بازرگان به آن معنا نیست که استفاده از دستاوردهای علمی بشر در توضیح و اثبات برخی جنبه های استشهادی اسلام نسبت به طبیعت را نادرست قلمداد کنیم، بلکه معتقدیم که علم جدید، به اثبات حقانیت برخی مفاهیم اسلامی، کمک شایانی کرده است اما برآنیم که نمی توان همه مفاهیم اسلامی را با اصول و دریافت های نارسای علم تجربی، تطبیق داد.
استاد مطهری در این زمینه می گوید:
البته ما هم معتقدیم که علم جدید، کمک فراوانی به توحید و خداشناسی نمود. ما هم معتقدیم که گامهای علوم در جهت توحید بوده و نه در جهت ضد آن و نمی توانست جز این باشد. اما خدمتی که علوم به توحید کردند از نظام غایی بود نه نظام فاعلی... حقیقت این است که راهی که مؤلف دانشمند کتاب راه طی شده با کمال صفا و اخلاص طی کرده اند، آنچنان بیراهه است که مجالی برای استدلال از راه نظام غایی که دانشمندان به اقتباس از قرآن مجید آن را راه اتقان صنع اصطلاح کرده اند، نمی گذارد. تزلزلی که در قرون اخیر در ارزش های فلسفی و علمی ایجاد شده، یکی از علل مهم آن، نارسایی مفاهیم فلسفه غربی بوده است.(44)
آقای بازرگان در کتاب راه طی شده به شدت فلاسفه را مورد هجوم قرار داده و می نویسد:
البته تحصیل فلسفه، گذشته از مطالعه ای که در افکار و عقول می شود تا این حد خوب است که جوابی به سفسطه کاران و کسانی که برای رهایی خود از زحمت و قید مسئولیت با الفاظ بازی و منطق سازی القای شک و یاس در عقل ها و دلها نموده و منکر ضروریات و بدیهیات می شوند، داده شود والا فلسفه نه دردی از دنیا را دوا می کند و نه به درد آخرت می خورد. (45)
مهندس بازرگان، علوم جدید را جایگزین فلسفه کرده و به آنها اصالت می بخشد. وی در کتاب بازیابی ارزش های می نویسد:
وقتی در عمل و زندگی روزمره و اشتغالات عمومی، دخالت و حاکمیت دستاوردهای علوم و افکار را به سهولت می پذیریم و علم را عملاً عالی ترین مرجع قضاوت ها می شناسیم، غیر قابل قبول است که در قلمرو دین آن را نادیده بگیریم و کور و لنگش بدانیم. علم را نه می شود علی الاطلاق انکار و از صفحه ارزشها و افکار، خارج کرد و نه آن را مقید و مشروط ساخت...
علم از هیچ کس و هیچ اصل و مصلحت نباید دستور بگیرد یا تایید و تبعیت نماید. علم باید مانند قاضی بی طرف و آزاده وارسته ای باشد که تنها، حقیقت را جستجو کند و حقی را که از حقیقت و از حق مطلق ناشی می شود، اعلام کند. (46)
وی در راه طی شده نیز می نویسد:
پیشرفت علوم نه تنها عالم طبیعت شناس را به جایی آورده است که عملاً موحد می باشد بلکه صفات ثبوتیه خدا را خیلی بهتر از فقها و مدرسین درک می کند. درست است که او الله اکبر را به لفظ نمی گوید ولی بزرگی و وسعتی که از دنیا یعنی مصنوع خدا فهمیده و قدرتی که در درون یک اتم سراغ دارد، میلیونها برابر آن چیزی است که در قرون سابق با هیات یونانی فرض می نمودند... ماحصل آنکه چون مصنوع را کاملتر شناخته اند، بهتر از ما می توانند صانع را پرستش نمایند.(47)
استاد مطهری در پاسخ به این نوع تفکر می گوید:
کسانی که دعاهای مکرر قرآن را برای مطالعه در طبیعت، دلیل بی نیازی از پرداختن به براهین دقیق عقلی و فلسفی با تمام دشواریهایی که دارند، می دانند باید توجه داشته باشند که قرآن می خواهد مطالعه در مخلوقات را وسیله ای برای تنبیه و بیداری فطرت قرار دهد. یعنی قرآن می خواهد مطالعه در مخلوقات وسیله برای راه فطرت و دل قرار دهد. به هر حال، مطالعه خلقت یعنی راه علوم حسی و تجربی به هیچ وجه قادر نیست جواب گوی مسایل مورد نیاز انسانی در الهیات باشد.(48)
بنابراین اگر بخواهیم ایدئولوژی را از علم اخذ کنیم، با توجه به ماهیت تغییرپذیری فرضیه های علمی و اصول ثابتی که در ایدئولوژی وجود دارد، یا باید علوم تجربی را کنار بگذاریم و تسلیم اصول ثابت شویم - زیرا خدا و وحی و ملائکه و عالم مجردات را نمی توان با چاقوی علم و تشریح شناخت - یا باید اصول را تابع علم بدانیم و تسلیم علم متغیر شده و تن به انحراف های اعتقادی بدهیم. گفتنی است که انحراف های بسیاری از گروهک های سیاسی - اعتقادی، در دهه های اخیر، معلول همین علم زدگی و خروج تدریجی از حیطه اصول است.

ملی گرایی

مهندس بازرگان در مقاله ای به عنوان ایران و اسلام که در واقع متن یک سخنرانی است که در آبان ماه سال 1360 در دفتر نهضت آزادی ایراد شده است، به صراحت و روشنی اعلام می دارد که دیدگاه وی و همفکران او با حضرت امام (ره) متفاوت است. او به شدت از ملی گرایی دفاع کرده و دیدگاه مکتبی امام و ارزش های اسلامی را محکوم می کند. بازرگان در این سخنرانی، خود را خادم ایران از طریق اسلام می داند ولی امام را خادم اسلام از طریق ایران می شمارد:
رهبر انقلاب، حرکت و رنج و شهادت مردم را برای اسلام و دولت را دولت اسلامی می دانستند. در حالی که نخست وزیر منتخب و منصوب ایشان، قبول خطر و زحمت و ماموریت، به خاطر و در راه ملت عزیز ایران یا ایران می کرد... دو هدف یا دو طرز فکر را در صدر انقلاب ایران جلوه گر می بینیم:
1 - در خاطر اکثریت انقلاب کنندگان و ملیون و نخست وزیر منتخب امام، خدمت به ایران.
2 - در خاطر امام و جمعی از روحانیون و پیروان خاص ایشان، خدمت به اسلام.
برای بنده، مأموریت و هدف و تعهد، خدمت به ایران بود از طریق اسلام.
برای امام، هدف و برنامه انقلاب، خدمت به اسلام بود از طریق ایران، یعنی با استفاده از مردم و کشور ایران.
در یک طرف انسانی است که حمایت و سعادت او آن طور که اسلام می گوید خواسته می شود و در طرف دیگر، اسلام است که دفاع و اجرا و تسلط آن، آن طور که از انسان برمی آید، تعقیب می شود... تا حدودی طبیعی بود که چنین باشد. کسی که در داخل مردم و در دستگاههای خدماتی بوده و شغلش مهندسی یعنی سازندگی و مدیریت است، هدفش و درکش از مأموریت باید خدمت به کشور باشد و کسی که عمری در شناخت و تدریس و تبلیغ اسلام و اجرای احکام آن صرف کرده است، فکر و ذکرش چیزی غیر از اسلام نمی توانست باشد.(49)
روشن است بازرگان می کوشد امام را دارای انگیزه های اسلامی و دینی و خود را نماینده گروهی با انگیزه ها و اهداف ملی و مردمی بشناسد. به این ترتیب به اعتقاد خود، مفهوم اسلامی و ملی را از یکدیگر جدا کرده و مرزبندی می کند. در حالی که تعبیر امام از خدمت به اسلام به هیچ روی، سر باز زدن از خدمت به مردم و آبادانی کشور نیست.
اما بازرگان می گوید:
در جمهوری انقلابی اسلامی خودمان و در بیانات بنیانگذار آن و متولیان، غالباً صحبت از خدمت به اسلام و نجات مستضعفین جهان یا ایران به عنوان برنامه و نظام مأموریت اجرا و اشاعه اسلام در جهان شنیده می شود و کمتر صحبت از حفاظت و خدمت به ایران و آبادی و آینده کشور یا ملت به میان می آید.(50)
چنانکه پیداست، بازرگان خدمت به اسلام و نجات مستضعفین را منافی حفاظت و خدمت به ایران و آبادی و آینده کشور قلمداد کرده است. در حالی که در دیدگاههای رهبران کشور به ویژه در گفتارها و نوشتارهای امام راحل (ره) تصریح شده که خدمت به ایران و آبادانی کشور، بخش کوچکی از وظیفه و گسترده خدمت به اسلام به شمار می آید. بازرگان برای نفی ایده خدمت به اسلام و اثبات ایده خدمت به مردم و آبادانی کشور، فرمان امام علی علیه السلام به مالک اشتر را مثال زده و استدلال می کند که در این فرمان کمترین عنایتی به مسائل صرفاً دینی، ابلاغ یا اشاعه و یا اجرای اسلام نفرموده و توجه و تعلیماتش برای اداره جامعه، امنیت و استقلال و همچنین اقتصاد و عمران است. وی در این سخنان که در کتاب انقلاب ایران در دو حرکت آمده، به طور تلویحی، شیوه حضرت امام خلاف سیره و سنت امام علی علیه السلام دانسته است. اندکی اندیشه و تامل در این سخنان، بی مایگی و بی اعتباری آن را روشن می سازد. چه، با مطالعه کامل فرمان علی علیه السلام به مالک اشتر به خوبی می توان دریافت که سرتاسر این فرمان، در حقیقت گوشه ها و فرازهایی از پیاده کردن اسلام در جامعه است و اگر به مسایل دینی، ابلاغ یا اشاعه اسلام، اشاره ای نشده به معنای ضروری نبودن آنها نیست و واضح بودن چنین موضوعی، حضرت را بی نیاز از ذکر آن نموده است . همان طور که در این فرمان، به جزئیات وظایف حکومت در تعلیم و تربیت عمومی جامعه و رشد و تکامل فرهنگی مردم اشاره نشده ولی روشن و بدیهی است که نمی توان استدلال کرد که چون حضرت امیر (ع) در این فرمان، اشاره ای به این موضوعات نداشته، پس حکومت اسلامی در این زمینه وظیفه ای نخواهد داشت.
وانگهی با مراجعه به نهج البلاغه، موارد زیادی را می توان یافت که حضرت امیر (ع) بر ضرورت و مشروعیت ایده خدمت به اسلام، تبلیغ و توسعه دین و اجرای احکام اسلامی، تصریح و تأکید کرده اند.
از این روی، منطقی نیست که تنها یک نامه را مبنای قضاوت در این زمینه بدانیم. خدمت به اسلام از طریق ایران چنانکه بازرگان می فهمد و می کوشد تلاش های امام راحل را در آن جهت توجیه و تبیین کند، به معنای قربانی کردن ایران در یک مسیر پوچ و بی معنا نیست، بلکه به معنای قیام ایران برای نجات اسلام در مسیر نیل به سعادت ایرانیان و همه محرومان و مستضعفان جهان است. به دیگر سخن، اینکه امام راحل ملت ایران را خادم و خواهان اسلام می داند، نه تنها به معنای نادیده انگاشتن سرنوشت آنان نیست بلکه خود، بیانگر تلاش برای خوشبختی و سعادت ملت ایران در سایه اسلام است. اما عنایت به این نکته ضروری است که حضرت امام، همواره بر حفظ ماهیت و هویت اسلامی انقلاب ایران و جلوگیری از محدود شدن قلمرو آن در حصار ملیت و قومیت ایرانی، تأکید ورزیده اند. تفاوت اصلی و اساسی دیدگاه امام و بازرگان در همین نکته نهفته است. امام می فرمایند:
نهضت ما اسلامی است قبل از آنکه ایرانی باشد. نهضت مستضعفین سراسر جهان است. قبل از اینکه به منطقه ای خاص متعلق باشد. این ملی گراها و آنهایی که فریاد ملی می زنند، آنهایی که می گویند ما ملیت را می خواهیم احیا بکنیم، در مقابل اسلام ایستاده اند.(51)
بدیهی است که خدمت به ملت با ملی گرایی کاملاً متفاوت است و نفی ملی گرایی از سوی امام راحل، هیچگاه به معنای نادیده گرفتن مردم و ملت نبوده است، بلکه امام مفهوم تفرقه افکنانه و استفاده ای که استعمارگران از تبلیغ و ترویج این ایده می برند را در نظر داشته اند. ایشان از همان آغاز در کتاب کشف الاسرار به ملی گرایی، حمله نموده و حساسیت خاصی نسبت به این خطر داشته اند و تأکید کرده اند:
اینکه من مکرر عرض می کنم که این ملی گرایی اساس بدبختی مسلمین است، برای این است که این ملی گرایی، ملت ایران را در مقابل سایر ملت های مسلمین قرار می دهد. اینها نقشه هایی است که مستکبرین کشیده اند که مسلمین به همدیگر مجتمع نباشند.(52)
ملی گرایی و ناسیونالیسم در واقع تبلور زشت و فریبکارانه ای از خودپرستی، برتری طلبی و استکبار انسان رها شده در دامان طبیعت است. انسانی که از فطرت الهی خود دور مانده، بر مبنای غرایز و محرک های حیوانی خود رفتار می کند. وطن پرستی و قومیت بر اساس نژاد و سرزمین، پست ترین نوع تکبر و غرور آدمی در برابر سایر همنوعان خود می باشد. علاقه مفرط به میهن و کشور اگر از مبانی اصیل برخوردار نباشد، نمی تواند از انگیزه هایی جز سودجویی، منفعت طلبی یا توسل به افتخارات تاریخی برای ارضای شهوت خودپرستی و فخرفروشی به گونه ای کاملاً بدوی، سرچشمه گرفته باشد. اسلام نیز از همان آغاز دعوت خود، افتخارات پوچ ملی و قومی را نفی کرده و تفاوت نژادها و سرزمین ها را تنها برای شناسایی یکدیگر به رسمیت شناخته است.
از این روی در دیدگاه اسلامی، وطن از مفهوم جغرافیایی و نژادی فراتر رفته و مرزهای، عقیدتی پیدا می کند. نام نظام جمهوری اسلامی و نیز نامگذاری نهادهای دولتی از همان آغاز پیروزی انقلاب، عرصه نشان دادن اعتقادات و تمایلات درونی احزاب و دیدگاههای مختلف بود. نهضت آزادی بر کلمه جمهوری دمکراتیک اسلامی تأکید می کرد و معتقد بود نام ملی نباید از عناوین نهادهای دولتی حذف شود. اما امام که معتقد بودند، مسلمانان بارها چوب چنین افکار استعمارگرانه ای را خورده اند و در پوشش ملی گرایی بر گرده ملل مسلمان سوار شده اند، شجاعانه ایستادند و گفتند:
در یک نوشته ای دیدم که می گوید: چرا از ملی می ترسید شما؟ چرا نمی گویید مجلس شورای ملی؟ که من به آقا می گویم: شما چرا از اسلام می ترسید؟ من می گویم به اینها که ما تابع این ملت هستیم ما دیدیم که خواست ملت این بود که ما اسلام را می خواهیم. در تمام صحبت ها از اول تا آخر این نبود که ما ملی گرا هستیم. ملی گرایی بر خلاف اسلام است. که خلاف دستور خداست. بر خلاف قرآن مجید است ما که می گوییم: جمهوری اسلامی، مجلس شورای اسلامی، برای این که ما از آن امامزاده معجزه ای ندیدیم.(53)

غرب گرایی

مهندس بازرگان به عنوان اصلی ترین بنیانگذار سازمان نهضت آزادی ایران و فردی که نوشته ها و سخنانش، سنگرهای ایدئولوژیک و مواضع فکری و اعتقادی این سازمان به شمار می آید، همواره به غرب و اندیشه غربیان به دیده احترام و اشتیاق می نگرد و تلاش دارد تا اصول و مبانی فرهنگ اسلامی را به هر وسیله ای که ممکن است با تفکر و اندیشه غربی ها منطبق سازد.
غرب گرایی و غرب مداری نهضت آزادی در جلوه های ساده و سطحی و روبنایی محدود نمی شود بلکه قلمرو اندیشه و فرهنگ را درمی نوردد و تا آنجا پیش می رود که آرمان ها و مقاصد پیامبران الهی را با اهداف و آرمان های انسان غربی، یکسان می بیند و دستآوردهای کنونی بشریت در قالب تکنولوژی و تحول علوم و دانش های نو را همان هدف مورد نظر انبیاء می داند.
مهندس بازرگان، رهبر فکری و تئوری پرداز نهضت آزادی در کتاب راه طی شده که بر پایه این ادعا که تمدن غرب راه طی شده انبیا را بدون نیازمندی به دین آنان پیموده است، نوشته شده، می گوید:
هفت هشت سال قبل، روزی با یکی از دوستان همکار، صحبت از ممالک شمالی اروپا یعنی سوئد، نروژ و تا اندازه ای سوئیس در بین بود. از آبادی و تمدن آنجاها و درجه رفاه و آسایش اهالی بحث کرده و مخصوصاً از رواج اخلاق پسندیده و تقریباً فقدان اعمال ناشایست مانند دزدی، ظلم، مستی، بی عفتی و غیره بسیار تعجب می نمودیم. به طور ضمنی این سوال پیش آمد که چگونه در این ممالک، با آنکه اهل قرآن نیستند، این طور درستی و پاکیزگی و بالنتیجه آبادی و سعادت حکم فرماست؟(54)
وی با ذکر این مقدمه به سراغ اصل مطلب می رود و نتیجه می گیرد که غربی ها به فضل کوشش های طاقت فرسا و به مدد علوم و دانش های نو، به طور تصادفی به همان راه سعادتی که انبیا داده بودند، رفتند و به همان توفیق دست یافتند:
وحی انبیا به ترتیب از خداپرستی، بندگی و تقوی، تزکیه و تعلیم، اخلاق و احسان، نفقه و معاش و حفظ نفس تشکیل گردیده ولی راه بشر از وظایف بهداشتی که مترادف با حفظ نفس در تعلیمات انبیاست و وظایف شغلی و اداری که مترادف با نفقه و معاش در دین است، آغاز شده و از مراحل آداب معاشرت (مترادف با اخلاق و احسان)، تعلیم و تربیت (مترادف با تزکیه و تعلیم)، وظایف مدنی و اجتماعی (مترادف با بندگی و تقوا) گذشته و سرانجام به مسلک نوع دوستی (مترادف با خداپرستی) منتهی می شود(55)
چنانکه پیداست، آقای بازرگان با این مقایسه سطحی و قیاس مع الفارق، انسان محوری - اومانیسم - را با عبودیت الله یکسان دانسته و مجموعه وظایف مدنی و اجتماعی موجود در جوامع غربی را با بندگی و تقوای الهی که لازمه دیانت اسلامی است، مساوی و برابر می شمارد و در مدح و ستایش از غرب کار را به جایی می رساند که:
اروپائیان را در خط انبیا می داند و حمام رفتن صبحگاه (و گاهی قبل از آفتاب) آنان را به منزله وضو و غسل می شمارد و خواندن سرمقاله روزنامه صبح را به منزله نماز و خواندن مقالات و اطلاعات دیگر را در حکم تعقیبات نماز و روزنامه نیم روز خواندن و به اخبار گوش دادن را صلوةالوسطی و کتاب خواندن بعد از ناهار را در حکم تعقیبات ظهر می داند و خوابیدنشان را همان هشت ساعت خواب شرعی مومنان که عبادت هم است، می شمارد و به قمارخانه و میخانه و رقاص خانه رفتنشان را بسیار اندک و غیرقابل ملاحظه می داند و ورزش و تئاتر و موزه رفتن شبانه شان را هم در حکم امور مستحبه می شمارد.(56)
در همان دورانی که بازرگان، مبانی اعتقادی و فکری نهضت آزادی را در کتاب راه طی شده و مذهب در اروپا پایه ریزی می کرد و به تمدید و ستایش از اروپا می پرداخت، امام خمینی در کتاب کشف الاسرار چهره زشت و پلید غرب را در لباس تمدن جدید و تکنولوژی پیشرفته و فرهنگ نو، جلوه می نمود، برملا می سازد:
اروپائیان به کجا رسیدند؟ آیا اروپای امروز که مشتی بی خرد، آرزوی آن را می برند، باید جزو ملل متحد به شمار آورد؟ اروپایی که جز خون خوارگی، آدم کشی و کشورسوزی مرامی ندارد و جز زندگی ننگین سرتاسر آشوب و هوس رانی خانمانسوز، منظوری در پیش او نیست. اروپایی که میلیونها همنوع خود را در زیر تانک ها و آتش توپخانه ها به دیار نیستی فرستاد و می فرستد. اروپا به کجا رسیده که از او ستایش می کنید. آنچه در اروپاست، سرتاسر بیدادگری ها و آدم دری هاست. آنچه در اروپاست، دیکتاتوریها و خودسریهاست. اروپا به کجا رسیده تا ما قانون او را با قانون خود تطبیق کنیم؟ زندگی امروز اروپا، از بدترین زندگی هاست که با هیچ قانونی نمی توان آن را وفق داد. لیکن شما بیچاره های ضعیف العقل، یکسره خود را در مقابل آنها باخته، به طوری که قانون خود را نیز فراموش کرده اید و آنچه اروپا می کند، خوب و میزان تمدن را همان می دانید و این از بزرگترین خطاهای شماست.(57)
تفاوت دو بینش کاملا آشکار است. یک بینش به غرب می گراید و دیگری از آن می گریزد. یکی خودباخته است یا راه خودباختگی را می رود و دیگری طلایه دار نهضت بازگشت و خویشتن و احیاگر روح استقلال و خودباوری است.
بینش اول بر معدود موارد جلوه های مثبت تمدن غرب انگشت می نهد و با بزرگ نمایی آنها، غبار زشتی ها را از چهره غرب می زداید. ولی بینش دوم، ماهیت پلید تمدن غرب را هویدا می سازد و تصویر ظالمانه و فاسقانه فرهنگ و تمدن غرب را به گونه ای واقعی و بی پیرایه ترسیم می کند.
بازرگان پس از استعفا از نخست وزیری و کارنامه سراسر مغشوش دولت موقت، طی سخنانی در حسینیه ارشاد گفت:
زندگی امروز ما همه اش فرنگی است. طرز فکر ما، درس خواندن ما، مبارزه ما، انقلاب ما، ضدیت با استعمار و استثمار ما، تمام ارمغان غرب است. ما می توانیم در خانه مان صندلی را کنار بگذاریم و روی زمین بنشینیم و لباس اتو شده هم تنمان نکنیم. اما همان هایی که ضد استعمار و تمدن غربی حرف می زنند، کلامشان توسط رادیو و تلویزیون غربی پخش می شود. وقتی می خواهند به قم بروند با هلی کوپتر می روند. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در قرن بیستم به دنیا آمده ایم. نمی توانیم دیگر آن زندگی قدیمی را مثل چین که خودش را کنار کشید و دیوار چین را دور خودش برقرار کرد، داشته باشیم. ارتباط هست، احتیاج هست، استفاده هست. برای مستقل بودن و خودکفا بودن باید صنعت و کشاورزی و تجارت قوی داشته باشیم تا بتوانند رقابت کنند. لازمه اش شیوه ای است که باید از غرب بگیریم.(58)
وی در جای دیگری می گوید:
ملت ایران و بسیاری از مسلمانان جهان، حالت خسرالدنیا و الاخرة را پیدا کرده اند. هم گرفتار رنج های شدید دنیا از جهات اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و نظامی هستند و هم ایمان محکم به خدا و آخرت و امید نجات و سعادت ابدی را از دست داده اند.(59)
با تاملی کوتاه در سخنان تئوری پرداز نهضت آزادی ایران که خود را پیشگام اصلاح طلبی مذهبی در تاریخ معاصر ایران می داند، جای خالی اندکی دقت و بینش صحیح، احساس می شود. چه، به روشنی پیداست که تکنولوژی غرب، مترادف با استعمار غرب نیست. پرواضح است که اندیشه غرب ستیزی انقلاب نوپای اسلامی ایران، به معنای علم ستیزی و رویارویی با پیشرفت های علمی و تکنولوژی غرب نمی باشد. اگر انقلاب به برخی دستاوردهای علمی و صنعتی جهان امروز نیازمند است، دنیای صنعتی غرب نیز به منابع و مواد خام میهن انقلابی محتاج است. مبادله ای متوازن بر مبنای دوری از هر گونه سلطه و تأثیرپذیری از قدرت های غربی، سیاستی است عاقلانه بر مبنای تلاش در جهت استقلال و خودباوری و خودکفایی.
انقلاب به روحیه خودباوری، مشتاق و نیازمند است نه خودباختگی. بازرگان به عنوان یک شخصیت برجسته اسلامی با ترسیم چهره ای زیبا از غرب وحشی و متجاوز و دارای ماهیتی سلطه جویانه، بزرگترین ضربه را بر پیکر نهضت نوپای اسلامی وارد کرد و اندیشه های جوان بسیاری را به دامان غرب، سوق داد و مشکلات بزرگ و خسارات جبران ناپذیری را برای ایران اسلامی به وجود آورد.
اصولاً تفاوتی اساسی میان آنان که بافت فکری خود را از غرب و علوم غربی گرفته اند، سپس با اسلام آشنا شده اند، با روحانیون که بافت فکری آنها در حوزه های علمیه شکل گرفته و سپس با علوم و فرهنگ غربی آشنا شده اند، وجود دارد. استاد شهید مرتضی مطهری در این زمینه، تعبیر جالبی دارد:
حقیقت این است که علامه اقبال با همه برجستگی و نبوغ و دل سوختگی اسلامی، در اثر این که فرهنگش غربی است و فرهنگ اسلامی، فرهنگ ثانوی اوست، یعنی همه تحصیلاتش در رشته های غربی است و در فرهنگ اسلامی، مخصوصاً در فقه و عرفان و اندکی فلسفه، مطالعاتی دارد، گاهی دچار اشتباه فاحش می شود. به همین جهت، مقایسه او با سید جمال الدین اسدآبادی صحیح نیست. او بر خلاف اقبال، فرهنگ اول و اصلی اش اسلامی است و فرهنگ غرب، فرهنگ ثانوی اوست.(60)