فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

رادیو را بگذارید سر جای خود

حجت الاسلام والمسلمین انصاری کرمانی: شبی که خبر شهادت دکتر بهشتی و یارانش به دفتر امام رسید نمی دانستیم این خبر را چگونه به گوش امام برسانیم، چون امام، شهید بهشتی را از جان و دل دوست داشتند. به رادیو تلویزیون اطلاع داده شد که خبر را شب پخش نکنند، چون امام آخر شب اخبار را گوش می کنند.
قرار شد فردای آن روز حاج احمد آقا و آقای هاشمی بیایند به نحوی خبر را به امام اطلاع دهند که برای امام سکته ای پیش نیاید. در خانه هم سفارش شد که رادیو را از بالای سر امام بردارند، چون ممکن بود خبر ساعت هفت یا هشت صبح پخش شود. جالب این جاست که وقتی خانمها قبل از ساعت هفت می رفتند که رادیو را بردارند، امام به آنها می فرمایند: رادیو را بگذارید سر جای خود، من جریان را از رادیوهای خارجی شنیدم. و جالبتر این که وقتی حاج احمد آقا و آقای هاشمی خدمت ایشان رفتند، امام به آنها دلداری دادند و فوراً دستور تشکیل مجلس و ترمیم کابینه و انتخاب رییس دیوان عالی را صادر فرمودند. (648)

مرعوب دشمن نمی شد

رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت الله خامنه ای: امام فقید عزیز بزرگ ما که مظهر تبلور نظام جمهوری اسلامی و مظهر صلابت و مقاومت در مقابل زور گویی ها بود؛ قاطعانه در برابر باج خواهی های دشمن می ایستاد و مرعوب آنها نمی شد. (649)

جنگ است، یک وقت ما می بریم یک وقت آنها

دکتر محمود بروجردی: شبی که خرمشهر مورد هجوم قوای بعثی واقع شده بود، برای حقیر و دیگر عزیزان که در جریان لحظه به لحظه حملات بودند فراموش شدنی نیست... زمان که با سنگینی می گذشت، به جایی رسید که خبر از دست رفتن خرمشهر به مثابه آخرین پتک، بر سر همه ما فرود آورد. دوستان مرا مامور رساندند این خبر شوم به امام کردند. بغض گلویم را می فشرد و بیم آن را داشتم که با آن همه ناراحتی نتوانم کلمات را درست ادا کنم. بالاخره به ناچار داخل اندرون رفتم. به محض رسیدن به اتاق، سرها با ناراحتی برای پرسش به طرفم برگشت، چه خبر شده است؟
خدا می داند کمتر زمانی به آن حالت دچار شده بودم. با سختی پاسخ دادم: هیچ امام بزرگوار که متوجه وضع آشفته حقیر شده بودند، سوال دیگری نفرمودند. در نزدیکی ایشان نشستم و به تلویزیون نگاه می کردم. پس از سه یا چهار دقیقه مرا مورد خطاب قرار داده پرسیدند: تازه چی؟
به نهایت ناراحتی همراه با بغض جواب دادم: خرمشهر را گرفتند!
ایشان یک مرتبه با لحنی عتاب آلود فرمودند: جنگ است؛ یک وقت ما می بریم یک وقت آنها.
نمی دانم این چند جمله کوتاه چگونه در من اثر گذاشت. به حقیقت مانند ضرب المثل معروف، سطل آبی سرد بر سرم ریختند، چنان از ناراحتی بیرون آمدم، گویی اصلاً جنگی واقع نشده بود. (650)