فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

بنده هم سرباز اسلام هستم

حجت الاسلام والمسلمین توسلی: بعد از آزاد شدن امام از زندان رژیم شاه، روزنامه اطلاعات در سر مقاله اش مطلبی نوشته بود که روحانیت با دستگاه سازش کرد. امام سخنرانی مهیجی در تکذیب این مطلب فرمودند؛ رژیم، سرهنگ مولوی - رییس ساواک تهران - را برای عذر خواهی خدمت امام فرستاد، او می خواست ملاقات خصوصی باشد، امام از آن جایی که شیوه امام نبود که با هیچ کدام از رجال سیاسی، چه دولتی و چه غیره در خلوت ملاقات داشته باشند دستور فرمودند عده ای در اتاقی که او می آید حضور داشته باشند. عده ای در جلسه حضور پیدا کردند، از جلمه بنده هم بودم.
مولوی شروع به صحبت و غذر خواهی نمود که اشتباهی شده است. در این هنگام جمله ای که شاید بوی توهین از آن می آمد صادر شد. او می گفت: آقا نگذارید که ما به وظیفه سربازیمان عمل کنیم. یک مرتبه امام در حالی که انگشت سبابه خود را به سینه مبارک می زدند با عصبانیت فرمودند: بنده هم سرباز اسلام هستم، نگذارید که ما به وظیفه سربازیمان عمل کنیم.(579)

حب و بغض برای خدا

حجت الاسلام والمسلمین جلالی خمینی: روزی پس از بازگشت حضرت امام قدس سره از زندان در خدمتشان بودیم؛ نزدیک ظهر که خواستیم برویم، فرمودند: چند از نفر شما بمانید. متوجه شدیدم که کسانی می خواهند به خدمت ایشان بیایند. خلاصه پس از مدتی سرهنگ مولوی - رییس (سازمان) امنیت تهران - به همراه مردی دیگر وارد شدند ولی در همان بیرونی ماندند. مدتی بعد حضرت امام هم تشریف آورند. روزهای اول نخست وزیری منصور بود. مولوی گفت: آقا از تهران از جانب نخست وزیر آمده ایم. آمده ایم پاهای شما را ببوسیم و به عرض برسانیم که نخست وزیر اجازه خواسته اند که شروع به کار بنمایند. حضرت امام در جواب فرمودند: ما با کسی بی جهت عقد اخوت نبسته ایم و دشمنی هم نداریم، ما به اعمال آقای منصور نگاه می کنیم. اگر ایشان برگشتند، ما تجدید نظر می کنیم والا وظیفه خود را انجام خواهیم داد.
مولوی گفت: آقا 15 خرداد بسیار سخت بود، مردم زیادی کشته شدند.
حضرت امام فرمودند: چه کسی مردم را کشت؟ جز شاه؟ این درست است که کسی که ادعا دارد اول شخصیت مملکت است، بگوید: من می زنم، می بندم، می شکم. آقا کوتاهی نکردی، زدی، بستی، کشتی، دیگر چکار را تو بر می آید؟ پایت را در یک کفش کردی و هر چه می خواستی انجام دادی، دیگر چکار از تو بر می آید؟
مولوی که می لرزید، گفت: آقا اجازه می دهید یادداشت نمایم؟
امام فرمودند: یادداشت کن.
مولوی گفت: اجازه می فرمایید باز خدمت برسم و دست شما را ببوسم؟
امام فرمودند: خیر.
مولوی از جا برخاست و عقب عقب از در خارج شد. (580)

ای آقا شاه، کاری نکن که رفتن تو موجب شادی ملت گردد

الان عصر عاشوراست... گاهی که وقایع روز عاشورا را از نشر می گذرانم این سوال برایم پیش می آید که اگر بنی امیه و دستگاه یزید بن معاویه تنها با حسین سر جنگ داشتند آن رفتار وحشیانه و خلاف انسانی چه بود که در روز عاشورا با زن های بی پناه و اطفال بی گناه مرتکب شدند؟! بچه های خردسال چه تقصیری داشتند؟ زن ها چه تقصیر داشتند؟ بر نظرم می گذرد که آنها با اساس سر و کار داشتند. بنی هاشم را نمی خواستند، بنی امیه با بنی هاشم مخالفت داشتند، نمی خواستند شجره طیبه باشند. همین فکر امروز در سر زمین ایران به نظر می رسد، اینها با بچه های 16-17 ساله ما چکار داشتند؟ سید 16-17 ساله به شاه چه کرده بود؟ به دستگاه های سفاک چه کرده بود؟ لکن این فکر پیش می آید که اینها با اساس مخالفند، با بچه ها مخالفت نیستند، اینها نمی خواهند که اساس موجود باشد، اینها نمی خواهند صغیر و کبیر ما موجود باشد.
اسراییل نمی خواهد در این مملکت دانشمند باشد، اسراییل نمی خواهد در این مملکت قرآن باشد، اسراییل نمی خواهد در این مملکت علمای دین باشند، اسراییل نمی خواهد در این مملکت احکام اسلام باشد، اسراییل به دست عمال سیاه خود مدرسه را کوبید. ما را می کوبند، شما ملت را می کوبند، می خواهند اقتصاد شما را قبضه کنند، می خواهند زراعت و تجارت شما را از بین ببرند، می خواهند در این مملکت دارای ثروتی باشند، ثروت ها را تصاحب کنند به دست عمال خود، این چیزهایی که مانع هستند، چیزهایی که سد راه هستند، سدها را بشکند، قرآن سد راه است باید شکسته شود، روحانیت سد راه است باید شکسته شود، مدرسه فیضیه سد راه است باید خراب شود، طلاب علوم دینیه ممکن است بعدها سد راه شوند از پشت بام بیفتند، باید سر و دست آنها شکسته شود برای این که اسراییل به منافع خودش برسد، دولت ما به تبعیت اسراییل ما را اهانت می کند.
شما آقایان قم ملاحظه فرمودید، آن روزی که آن رفراندوم غلط انجام گرفت، آن رفراندوم مبتذل انجام گرفت، آن رفراندومی که چند هزار نفر بیتشر همراه نداشت، آن رفراندومی که بر خلاف ملت ایران انجام گرفت، در کوچه های این قم، در مرکز روحانیت، در جوار فاطمه معصومه (علیها السلام) راه انداختند اشخاص را، چند نفر از بچه ها و ارذال را راه انداختند، در اتومبیل ها نشاندند و در کوچه ها گرداندند، گفتند : مفت خوری تمام شد، پلو خوری تمام شد. آقایان ملاحظه بفرمایید، این وضع مواقع نشاطشان را در این حجرات می گذارنند، آن اشخاصی که بیش از سی چهل الی تومان در ماه ندارند اینها مفت خورند؟ آن اشخاصی که هزار میلیونشان - هزار میلیونشان یک قلم است - هزار میلیونشان در جاهای دیگر است، اینها مفت خور، زیاد نیستند؟!
ما مفت خوریم؟ مایی که مرحوم آقای حاج شیخ عبدالکریم مان وقتی که فوت می شوند، آقا زاده های آن، همان شب چیز نداشتند، همان شب شام نداشتند (گریه شدید حضار) ما مفت خوریم؟! مایی که مرحوم آقای بروجردی مان وقتی که از دنیا می روند ششصد هزار تومان قرض می گذارند، ایشان مفت خورند؟! اما آنها که بانک های دنیا را پر کرده اند، کاخ های عظیم را روی هم ساخته اند و باز رها نمی کنند این ملت را و باز دنبال این هستند که سایر منافع این ملت را به جیب خودشان یا اسراییل برسانند، اینها مفت خور نیستند؟! باید دنیا قضاوت کند، باید ملت قضاوت کند که مفت خوری چیست؟
آقا من به شما نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت می کنم، دست بردار از این کارها، آقا اغفال دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی همه شکر بکنند. من یک قصه ای را برای شما نقل می کنم که پیرمردهایتان، چهل ساله هایتان یادشان است، سی ساله ها هم یادشان است، سه دسته، سه مملکت اجنبی به ما حمله کرد، شوروی، انگلستان و آمریکا، به مملکت ایران حمله کردند، مملکت ایران را قبضه کردند، اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا می داند که مردم شاد بودند برای این که پهلوی رفت.
من نمی خواهم تو این طور باشی، نکن، من میل ندارم تو این طور بشوی، این قدرت با ملت بازی نکن، این قدر با روحانیت مخالفت نکن. اگر راست می گویند که شما مخالفید، بد فکر می کنید. اگر دیکته می دهند دستت و می گویند بخوان، در اطراف فکر کن، چرا بی خود، بدون فکر، این حرف ها را می زنی، آیا روحانیت اسلام، آیا روحانیون اسلام اینها حیوانات نجس هستند؟! در نظر ملت اینها حیوان نجس هستند که تو می گویی؟! اگر اینها حیوان نجس هستند، پس چرا این ملت دست آنها را می بوسند؟ دست حیوان نجس را می بوسند؟! چرا تبرک به آبی که او می خورد می کنند؟ حیوان نجس را این کار می کنند؟! آقا ما حیوان نجس هستیم!؟ (گریه شدید حضار) خدا کند که مرادت این نباشد، خدا کند که مراد از این که مرتجعین سیاه مثل حیوان نجس هستند و ملت باید از آنها احتراز کند، مرادت علما نباشد و الا تکلیف ما مشکل می شود و تکلیف تو مشکل می شود، نمی توانی زندگی کنی، ملت نمی گذارد زندگی کنی، نکن این کار را، نصیحت مرا بشنو.
آقا چهل و پنج سالت است شما، چهل و سه سال داری، بس کن، نشنو حرف این و آن را، یک قدری تفکر کن، یک قدری تامل کن، یک قدری عواقب امور را ملاحظه بکن، یک قدری عبرت ببر، عبرت از پدرت ببر، آقا نکن این طور، بشنو از من، بشنو از روحانیون، بشنو از علمای مذهب، اینها صلاح ملت را می خواهند، اینها صلاح مملکت را می خواهند. ما مرتجع هستیم؟! احکام اسلام ارتجاع است؟! آن هم ارتجاع سیاه است؟! تو انقلاب سیاه، انقلاب سفید درست کردی؟! شما انقلاب سفید به پا کردید؟! کدام انقلاب سفید را کردی آقا؟! چرا مردم را اغفال می کنید؟ چرا نشر اکاذیب می کنید؟ چرا اغفال می کنی ملت را؟ والله اسراییل به درد تو نمی خورد، قرآن به درد تو می خورد.
امروز به من اطلاع دادند که بعضی از اهل منبر را برده اند در سازمان امنیت و گفته اند شما سه چیز را کار نداشته باشید، دیگر هر چی می خواهید بگویید، یکی شاه را کار نداشته باشید، یکی هم اسراییل را کار نداشته باشید، یکی هم نگویید دین در خطر است، این سه تا امر را کار نداشته باشید، هر چی می خواهید بگویید.
خوب اگر این سه تا امر را ما کنار بگذاریم، دیگر چی بگوییم؟ ما هر چی گرفتاری داریم از این سه تا هست، تمام گرفتاری ما.
آقا اینها خودشان می گویند من که نمی گویم. به هر که مراجعه می کنی می گوید:
شاه گفته، شاه گفته مدرسه فیضیه را خراب کنید، شاه گفته اینها را بکشید. آن مرد (581) که آمد در مدرسه فیضیه - حالا اسمش را نمی برم، آن وقت که دستور دادم گوش هایش را ببرند، آن وقت اسمش را می برم - آمد در مدرسه فیضیه فرمان داد، سوت کشید، تمام مستقر شدند در یک گوشه ای، گفت: منتظر چی هستند؟ بریزید تمام حجرات را غارت کنید! تمام را از بین ببرید، گفت: حمله کن، حمله کردند. از ایشان می پرسی، آقا چرا این کار را کردید؟ می گوید: اعلیحضرت فرموده! اینها دشمن اعلیحضتر هستند؟! اسراییل دوست اعلیحضرت است؟ اینها دشمن اعلیحضرت هستند؟ اسراییل مملکت را به باد می برد، اسراییل سلطنت را می برد، عمال اسراییل، آقا یک چیزهایی، یک حقایقی در کار است، - من باز سرم دارد درد می گیرد - یک حقایقی در کار است، شما آقایان در تقویم دو سال پیش از این یا سه سال پیش از این بهایی ها مراجعه کنید در آن جا می نویسسد: تساوی حقوق زن و مرد رای عبدالبهاء آقایان هم از او تبعیت می کنند، آقای شاه هم نفهمیده می رود بالای آن جا می گوید: تساوی حقوق زن و مرد، آقا این را به تو تزریق کردند، تو مگر بهایی هستی؟ که من بگویم کافر است، بیرونت کنند. نکن این طور، نکن این طور... رای عبدالبهاء آقا تقویمش موجود است، نگویید نیست، شاه ندیده این را؟ اگر ندیده مواخذه کند از آنهایی که دیده اند و به این بیچاره تزریق کرده اند که این را بگو. والله من شنیده ام که سازمان امنیت در نظر دارد شاه را از نظر مردم بیندازد تا بیرونش کنند و لهذا مطالب را معلوم نیست به او برسانند. مطالب خیلی زیاد است، بیشتر از این معانی است که شما تصور می کنید.
مملکت ما، دین ما در معرض خطر است، شما هی بگویید که: آقایان نگویید که دین در معرض خطر است ما که نگفتیم در معرض خطر است، در معرض خطر نیست؟ ما اگر نگوییم شاه چطور است، چطور نیست؟ آقا یک کاری بکنید که این طور نباشد. همه چیز را گردن تو دارند می گذارند. بیچاره نمی دانی، آن روزی که یک صدایی در آید، یک نفر از اینها که با تو رفیق هستند، رفاقت ندارند، اینها همه رفیق دلار هستند، اینها دین ندارند، اینها وفا ندارند، تاثرات ما زیاد است، نه این که امروز عاشوراست و زیاد است، آن هم باید باشد، لکن این چیزی که برای این ملت دارد پیش می آید، این چیزی که در شرف تکوین است، از آن ما تاثرمان زیاد است، می ترسیم. روابط ما بین شاه و اسراییل چیست که سازمان امنیت می گوید از اسراییلی است؟ به نظر سازمان امنیت شاه یهودی است؟ این طور که نیست، ایشان می گوید: مسلماننم، این که ادعای اسلام می کند به حسب ظواهرش، - ربط مابین اسراییل - این ممکن است سری در کار باشد، ممکن است معنایی که می گویند که سازمان ها می خواهند آن را از بین ببرند، شاید راست باشد، احتمالش را نمی دهی تو؟ یکی علاجی بکن، اگر احتمال می هی، یک جوری این مطالب را برسانید به این آقا، شاید بیدار بشود، شاید روشن بشود یک قدری، اطرافش را گرفته اند، شاید نگذارند این حرف ها به او برسد. ما متاسفیم، خیلی متاسفیم از وضع ایران، از وضع این مملکت خراب، از وضع این هیات دولت، از وضع این وضعیت ها، از همه اینها متاسفیم. آقا... بیاید دعا کند، من خسته شدم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. (582)