فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

علی این جا نیاید

حجت الاسلام والمسلمین توسلی: یک وقت امام از مرحوم شاه آبادی، عارف بزرگ نقل می کردند: در موقع مرگ، شیطان کوشش می کند انسان را به گونه ای یاد خدا غافل کند، آن چیزهایی را که مورد علاقه اش است جلوی چشمش می آورد. شاید به همین خاطر بود که ایشان با این که به علی پسر حاج احمد آقا خیلی علاقه داشتند، ولی سه روز مانده به فوتشان گفته بودند: علی این جا نیاید! (508)

آخرین بوسه

آقای عیسی جعفری: شب جمعه آخری که امام در بیمارستان بودند یکی از برادرها گفت: مژده بدهم، امشب آقا حالشان خیلی بهتر است. من هم رفتم علی فرزند حاج احمد آقا را بغل کردم و نزد امام بردم، صدا زدم: آقا جون، علی را آوردم. چون امام به او خیلی مانوس بود، ولی امام جواب ندادند؛ چون قدرت حرکت نداشتند، ولی صورت حرکت را نشان دادند و با اشاره به من فرمودند که علی را بیاور ببوسمش، و دهانشان را غنچه کردند. فهمیدم می خواهند علی را ببوسند، ولی نمی توانند. صورت علی را جلو بردم و این آخرین باری بود که امام، علی را بوسیدند. (509)

یک لحظه اشهد گفتنشان قطع نمی شد

خانم زهرا اشراقی: فردای آن روز، ساعت 5/8 صبح امام را عمل کردند و تا ساعت 5/10 عمل شان طول کشید. ما را هم به بیمارستان دعوت کردند که جریان عمل را در تلویزیون مدار بسته ببینیم. چقدر اضطراب داشتیم. دائم دعا می کردیم. عمل که تمام شد، گفتند که آقا حالشان خوب است و بعد از عمل فوری به هوش آمدند. ما آمدیم خانه و به خانم مژده دادیم. چقدر شاد بودیم. عصرش هم گفتند که هر کس می خواهد، خدمت آقا برود. ما رفتیم بیمارستان. سلام کردیم، فقط نگاه کردند. بعد از آن دیگر دکترها اجازه ملاقات ندادند. روز آخر ساعت 9 صبح بود که پیش امام رفتیم. سلام و علیک کردیم، شکر، شکر گفتند. ساعت یک بعد از ظهر قرار بود بر ایشان غذا ببرم. رفتیم بیمارستان. وقتی به بیمارستان رسیدیم، دیدیم درها باز است و دکترها با لباس سبز در تلاش و رفت آمدند. دایی (حاج احمد آقا خمینی) اشک در چشم داشت و گوشه ای نشسته بود. معلوم بود که دکترها هم کاری از دستشان بر نمی آید. امام دستشان لرزش داشت. من دست ایشان را گرفتم. دیگر نمی توانستم دستشان را رها کنم. هر چه دست آقا را می بوسیدم، انگار سیر نمی شدم. در آن موقع شاید امام، صد بار اشهد گفتند. یک لحظه اشهد گفتنشان آن قطع نمی شد. (510)