فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

حق خانواده

خانم زهرا مصطفوی: امام اگر چه مشغول بحث و تدریس فقهی بودند ولی خود را غافل از حال فرزندانشان نمی دانستند و حقوق خانواده و وظیفه تربیت فرزندان را فراموش نمی کردند. در جهت تحقق این امر، روزانه وقت مشخصی را برای سر گرم کردن فرزندان و حتی بازی با آنها اختصاص داده بودند، ولی در همین بازی و سر گرمی نقش تربیتی فراموش نمی شد. (351)

بیا این شیشه ها را جمع کن

خانم زهرا مصطفوی: یک تابستان بود، در دوران طفولیت ما، که امام در حیاط با مادرم مشغول گل کاشتن بودند، یعنی امام بعد از نماز مغرب و عشا بود که با کارد آشپزخانه باغچه را آماده می کرد و مادرم نشا را می کاشتند و خاک می ریختند.
ما بچه ها توی اتاق مشغول بازی بودیم. هشت سال، ده سال همین حدود بودیم با بچه های همسایه. پشت پنجره رختخواب چیده شده بود تا بالا. یکی از دخترها را خواهر من بلند کرد و محکم نشاند روی رختخواب، به طوری که پشت این بچه خورد به شیشه و شیشه از بالا تا پایین خرد شد و ریخت درست آن جایی که مادرم و ایشان مشغول کاشتن گلها بودند، ما هم خیلی آماده بودیم برای این که ایشان اعتراض بکنند، ولی با این که دستشان زخمی شد و خون آمد هیچ چیزی به ما نگفتند. فقط کارگری را که توی منزل بود صدا کردند که بیا شیشه ها را جمع کن. (352)

دو روز در منزل پنهان شدم

خانم فریده مصطفوی: امام همیشه مقید بودند ما از مغازه چیزی نخریم. با این که ما بچه بودیم می گفتند: چیزی می خواهید، بگویید این کار کارگر بخرد.
من یک دختر ده، یازده ساله بودم. رفته بودم زیر گذر کاغذ بخرم. همان طور که تند می آمدم و صورتم را خیلی خوب نگرفته بودم، دیدم آقا دارند می آیند و مرا دیدند. چون هم صورتم تقریباً باز بود و هم تند می آمدم و با ایشان روبرو شدم، به قدری ترسیدم که وحشت کردم و دو روز در منزل پنهان شدم، یعنی سر سفره حاضر نمی شدم.
یک جوری بهانه می کردم و می رفتم با کارگر خانه ناهار می خوردم و شبها خودم را به خواب می زدم و نمی رفتم سر سفره. ایشان هم نمی گفتند چرا فریده سر سفره نمی آید؟ در صورتی که اگر یکی از بچه ها یک روز سر سفره نبود، مقید بودند بپرسند: چطور نیست؟ چرا سر سفره نیست؟ اگر خانه بودیم باید سر سفره حاضر می شدیم، و اگر هم خانه نبودیم می پرسیدند: چرا نیستیم؟ چون ما اصلاً حق نداشتیم بدون خانم جایی برویم، ولی ایشان می دانستند من برای چه خودم را نشان نمی دهم. به همین دلیل اصلاً هم به روی خودشان نیاوردند. برای این که قبح قضیه از بین نرود و این وحشت برای ما باقی بماند. (353)