فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

ملاطفت امام با فرزند شهید

آقای علی ثقفی: یکی روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشریف آورده بودند. اوایل جنگ بود و بین کسانی که می آمدند برای دیدار امام، زن جوانی بود که تازه شوهرش را از دست داده و یک دختر چند ساله هم همراهش بود. دختر خیلی بی تاب بود و گریه می کرد، از صبح فریاد زده بود، تمام سر و صورتش خاکی بود و اشک در گونه هایش موج می زد. مادرش ناراحت بود و دلش می خواست که به یک نحوی این کودک را خدمت امام برساند و این کودک پدر از دست داده را آرامش ببخشید. می گفت: من هیچ ناراحت نیستم که شوهرم شهید شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم کردم، اما چه کنم که این بچه آزارم می دهم و فکر می کنم که تنها راه این باشد که امام عنایتی بفرمایند. آن وقت برادر من دست بچه را گرفت رفتیم خدمت امام. آقا در حیاط قدم می زدند، وقتی که بچه را دیدند انتظارمان این بود که امام دستی به سرش بکشند و ما او را پیش مادرش برگردانیم، امام وقتی که امام، این دختر نالان و گریان را دیدند روی سنگهای کنار حوض نشستند و این کودک را بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش کشیدند و اشکهایش را پاک کردند. و مدتی با این بچه مشغول بودند و بعد وقتی که خوب آرامش در بچه حاکم شد، او را رها کردند و ما به مادرش رساندیم. (312)

بچه در آغوش امام متبسم شد

حجت الاسلام والمسلمین رحیمیان: یک وقتی خانمی ایتالیایی نامه ای به امام نوشته بود که همراه آن گردنبندی طلا ارسال کرده بود... در نامه اش به امام عرض کرده بود: من عیسی مسیح علیه السلام را در وجود شما متجلی دیدم و شما را واقعاً روح خدا یافتم، و اگر چه شما را ندیده ام ولی احساس می کنم که در زمان حضرت مسیح زندگی می کنم، و حیات مسیحی از طریق شما در وجود من دمیده شده است، و ادامه داده بود که من به دلیل علاقه ای که به حضرت مسیح علیه السلام در این عصر دارم گرانبهاترین و نفیس ترین یادگار ازدواجم را به شما هدیه می کنم، تا در هر راهی که صلاح می دانید مصرف کنید.
وقتی ما مضمون نامه را همراه گردنبند خدمت امام بردیم، گردن بند را گرفتند و کنار دستشان در جعبه ای که قلمدان ایشان بود گذاشتند.
فردای آن روز که فصل زمستان بود و ملاقاتها هم تعطیل بود، ما در محضر امام بودیم. بچه مفقود الاثری را برای ملاقات آورده بودند. چون تنها توی حیاط ایستاده بود، احساس غربت کرده و صدای گریه اش بلند شد. امام سرشان را بلند کردند و داخل حیاط را نگاه کردند و با یک لحن خشنی فرمودند: دیدید یک بچه ای دارد گریه می کند (خیلی ناراحت بودند) چرا این بچه این جاست؟ چرا گریه می کند؟ قضیه عرض شد. فرمودند: همین الان بیاوریدش داخل. کارها را نیمه تمام رها کرده بچه را داخل اتاق آوردیم، آقا دو دستشان را دراز کرده او را در آغوش گرفته و به سینه شان چسباندند. و بعد روی زانوی خود نشاندند و صورت خودشان را به او چسباندند و با او شروع به صحبت کردند. به نحوی که ما یک متر بیشتر با امام فاصله نداشتیم، نمی توانستیم بفهمیم به او چه می گویند. لحظه ای نگذشت که دیدیم آن بچه در آغوش امام متبسم شد و لحظه ای بعد در حالی که امام آن گردن بند را به گردن او گذاشته بودند در کمال خوشحالی اتاق امام در ترک کرد. (313)

به فرزندان شهدا انعام می دادند

آقای عیسی جعفری: در مواقعی که امام استراحت می کردند اتفاق می افتاد که بعضی از فرزندان شهدا یا خانواده های شهدا را به اتاق ایشان می بردم. امام بلند می شدند و فرزندان شهدا را مورد تفقد قرار می دادند. به آنها مهربانی می کردند و انعام می دادند. (314)