فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

آقا بلند شدند و شعار دادند

خانم فاطمه طباطبایی: یک روز که همه دور هم در اتاق جمع بودیم. علی گفت: من می شوم امام، مادر هم سخنرانی کند، آقا هم بشوند مردم. علی از من خواست که سخنرانی کنم. من کمی صحبت کردم و بعد به آقا اشاره کرد که شعار بده. آقا هم همان طور که نشسته بودند، شعار دادند. علی گفت: نه، نه، باید بلند بشی. مردم که نشسته شعار نمی دهند. بعد آقا بلند شدند و شعار دادند. (183)

شما بشوید علی کوچولو

خانم فاطمه طباطبایی: امام به کودکان علاقه زیادی داشتند. ایشان همیشه نصیحت می کردند که تا پیش از مکلف شدن، بچه ها را راحت بگذاریم تا آزادانه بازی کنند. موانع را از سر راه آنها برداریم و کمتر به آنها امر و نهی کنم. بیشتر خاطره های من از امام، خاطرات برخورد ایشان با علی، پسر پنج ساله ام است. علی علاقه بسیار زیادی به آقا داشت. امام هم او را دوست داشتند. همیشه می گفتند: من خودم بچه داشته ام، اما علی چیز دیگری است.
علی عشقش آقا بود. هر روز به اتاق ایشان می رفت. دوست داشت با عینک و ساعت آقا بازی کند. یک روز که ساعت و عینک آقا را برداشته بود، به علی گفتند: علی جان! عینک چشمهایت را اذیت می کند. زنجیر ساعت هم خدای ناکرده ممکن است به صورتت بخورد. صورتت مثل گل است. ممکن است اتفاقی برایت بیفتد.
علی عینک و ساعت را به امام داد و گفت: خوب، بیایید یک بازی دیگر بکنیم.
من می شوم آقا، شما بشوید علی کوچولو.
فرمودند: باشد. علی گفت: خوب، بچه که جای آقا نمی نشیند. امام کمی خودشان را کنار کشیدند. علی کنار امام نشست و گفت: بچه که نباید دست به عینک و ساعت بزند. آقا خندید و عینک و ساعت را به علی دادند و گفتند: بگیر، تو بردی. لبخند بر لبانمان نشست. (184)

چرا بچه ها را نیاوردی؟

خانم فرشته اعرابی: آقا محبت و مهربانی خاصی نسبت به بچه ها داشتند و هرگاه خدمتشان می رسیدیم، اول از بچه ها می پرسیدند و سوال می فرمودند: چرا بچه ها را نیاوردی؟ و اگر می گفتم: برای این که شما را اذیت می کنند، می فرمودند: این که تو آنها را نیاوردی من اذیت می شوم. بچه ها هم در خدمت ایشان که بودند آزادی کامل داشتند که هر کاری انجام دهند. فقط امام توصیه می فرمودند که آنچه خطر دارد از دسترس بچه دور نگهدارید. (185)