فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

ایشان دوست عزیز من است

حجت الاسلام و المسلین آشتیانی: مدتی به بیماری سختی شده بودم به طوری که برای مداوا مجبور به سفر به خارج کشور شدم، صبح روز قبل از عزیمت خدمت امام رسیدم، آقا برای دیدار عمومی با مردم در حسینیه جماران آماده می شدند. در اتاق امام حاج احمد آقا و آقای کفاش زاده نیز حضور داشتند.
امام که به حال من آگاه بودند، دست مرا گرفته و در دست خود فشردند. سپس رو به آقا کفاش زاده کرده و گفتند: ایشان دوست عزیز من است. سعی که از نظر درمان ایشان مشکلی پیش نیاید.
سپس دعایی در گوش من خواندند و از در بالکن حسینیه به منظور دیدار با مردم خارج شدند. حضرت امام خصوصیت ویژه ای داشتند و آن این بود که با برخوردها عاطفی خود، اطرافیان را مجذوب خود می ساختند و واقعاً قلب مهربانی داشتند. من هر ماه یک بار جهت تقسیم شهریه اما در میان طلبه های قم به این شهر می رفتم. این سفر معمولاً دو یا سه روز به طول می انجامید. گاهی اگر از این مدت بیشتر می شد، امام سراغ مرا از حاج آقا می گرفتند. و علت تأخیر مرا جویا می شدند. (150)

شیخ مسیب خودمان

حجت الاسلام والمسلمین رحیمیان: امام گاهی نسبت به افرادی که به نظر دیگران نمی آمدند، نظری ویژه و محبت آمیز داشتند. از جمله شیخ مسیب که از علاقه مندان امام در نجف اشرف بود و مدت کمی قبل از رحلت امام در اثر بیماری سرطان فوت کرد. امام فوق آنچه در مورد مثل ایشان متصور و متوقع بود تا آخرین روزهای حیات وی نسبت به او اظهار علاقه می فرمودند تا جایی یک بار در محضرشان نامی از ایشان مطرح شد امام در مقام سوال فرمودند: شیخ مسیب خودمان؟ (151)

از شما می خواهم از من بگذرید

آقای محسن رفیق دوست: در یکی از همان روزهای اول ورود امام به تهران وقتی داشتند از نماز بر می گشتند کنار ایشان بودم و دست مبارکشان در دست من بود.
ناگهان ایشان دستشان را از دست من بیرون کشیدند. طوری که حس کردم عمداً دستشان را کشیدند. برای من که عشق عجیبی به امام داشتم این تصور پیش آمد که من چه کار کرده ام که امام با این حالت دستشان را از دستم جدا کردند؟ حالت گریه به من دست داد و به شدت ناراحت شدم. دیدم نمی توانم تحمل کنم؛ خدمت جناب حجت الاسلام والمسلمین حاج شیخ حسن صانعی که پشت در اتاق امام ایستاده بود رسیده و داستان را برای ایشان تعریف کردم که چنین اتفاقی افتاده و من دارم از ناراحتی قبض روح می شوم. از آقا بپرسید که آیا از دست من ناراحتی دارند؟ آیا کار بدی کرده ام؟ ایشان به اتاق امام رفته و مطلب را به اطلاع آقا رساندند. آقا فرمودند: بیاید تو. رفتم خدمتشان و دستشان را بوسیدم.
فرمودند: گویا شما از دست من ناراحت شدید؟
عرض کردم: آقا من فکر کردم شما از من ناراحت شده اید!
فرمودند: نه، این جور که آقا گفتند، مثل این که من دستم را از دست شما کشیده ام، دقت نداشتم، در آن شلوغی متوجه نبودم، حالا به هر صورت اگر دستم را از دست شما کشیدم و شما ناراحت شده اید، از شما می خواهم که از من بگذرید.
عرض کردم: نه آقا من بیشتر ناراحت بودم که شاید شما از من ناراحت شده باشید. موقعی که می خواستم از خدمتشان مرخص شوم سوال کردند: آیا از من گذشتید؟ (152)