فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

شما هم روزها قدم می زنید؟

خانم مرضیه حدیده چی: امام با ظرافت خاصی با مسایل بر خورد می کردند. مثلاً ایشان رسمشان این بود که روزی بیست دقیقه به بالکنی که در جلوی اتاق بود می رفتند و در آن جا قدم می زدند. روزهای اول با این که پلیس فرانسه در بیرون از خانه مواظب بود، من احساس خطر می کردم. بنابر این سعی می کردم طوری که امام مطلع نشوند، زیر بالکن توی حیاط قدم بزنم، اتفاقاً روزی ایشان سایه امر از بالا دیدند. پس از آنکه قدم زدن روزانه شان تمام شد به داخل اتاق رفتند، مرا صدا زدند. ایشان مرا به اسم طاهره صدا می زدند - البته که من در خارج از کشور از اسم مستعار طاهره استفاده می کردم - آقا پرسیدند: طاهره خانم شما هم روزها قدم می زنید؟ عرض کردم: خوب بله، من هم در همان موقع که شما قدم می زنید قدم می زنم. سوال کردند: برای خودتان است یا برای من؟ عرض کردم: برای چی این را می پرسید؟ فرمودند: من راضی نیستم، شما به کارتان برسید. گفتم: خوب این هم جزو کار من است. گفتند: نه من لزومی نمی بینم که شما خودتان را برای این احتمال ضعیف - آن هم از نظر خودتان - به زحمت بیندازید. پلیس هست کفایت می کند. خداوند هر چه بخواهد همان می شود. (142)

بگذارید من تنها شهید شوم

آیت الله شهید محلاتی: شب آخر سکوت امام در نوفل لوشاتو همه دوستان و اطرافیان را جمع کردند و بعد از نماز مغرب و عشا، برای آنها سخنرانی نمودند. دقیقاً مثل شب عاشورا و دقیقاً مثل اتمام حجت حضرت ابی عبدالله علیه السلام با اصحاب و یاران.
امام همه را جمع کرده و فرمودند: ان شاء الله قصد بازگشت به ایران را داریم. من از مردم و از دوستان می خواهم کسی با من به ایران نیاید، نمی دانم در هواپیما چه خواهد گذشت، احتمال دارد که هواپیما را بزنند، بنابر این من از شما می خواهم کسی با من نیاید، بگذارید من تنها بروم که اگر هواپیما را زدند، من تنها شهید بشوم.
من به خاطر هست که اشک در چشمان همه حلقه زده بود و بعضی ها آرام آرام می گریستند. بالاخره بعد از صحبتهای فراوان، افرادی که آن جا بودند فریاد زدند، یعنی شما می خواهید ما را از این مسافرت باز دارید و اگر فیض شهادتی هست ما از آن محروم بمانیم؟
امام در پاسخ فرمودند: نه، من شما را منع نمی کنم، ولی به شما می گویم که ممکن است اتفاقات پیش بینی نشده ای رخ بدهد. ممکن است در بدو و ورودمان به ایران همه ما را بگیرند و قتل عام بکنند. ممکن است در آسمان ایران هواپیما را با موشک بزنند. (143)

من امشب تصمیم به رفتن گرفتم

آقای مصطفی کفاش زاده: برای ما جالب ترین خاطره، ساعت قبل از حرکت به تهران امام بود که امام فرمودند: آقایانی که این جا کار می کنند و خدمت می کنند بیایند این طرف. موقع خداحافظی و شب وداع ما رفتیم اتاق آن طرف، فرمودند: من امشب تصمیم به رفتن گرفتم، امام مسلماً خطر است، ولی خطر برای من است.
شما با من نیایید، من با احمد می روم.
من گفتم: شما اجازه بدهید که ما هم بیاییم، حتی خانم ها هم که این را شنیده اند به من پیغام داده اند که مگر ما از حضرت زینب عزیزتریم که ما بمانیم و نیاییم، حضرت زینب با امام حسین رفتند، ما هم همراه شما می آییم، وقتی من این را گفتم: عده ای گریه کردند و گفتند: ما اگر هزار جان داشته باشیم آن را در راه شما و اسلام فدا می کنیم، شما اجازه بدهید، ما باید همراه شما باشیم.
امام وقتی نگرانی و احساسات ما را دیدند اجازه دادند، اما گفتند: خانم ها با هواپیمای بعدی یا فردا و پس فردا اگر ما سالم رسیدیم بیایند. ما خوشحال شدیم و گفتیم: اگر اجازه بدهید این شب آخر یک عکس با شما بگیریم، شاید حدود نیم ساعت یا سه ربع امام نشستند مخصوص عکس گرفتن. امام با آن محبت و نظر بالا از همه قدردانی و خداحافظی کردند، و آماده شدیم برای حرکت، وقتی بلیتها را تقسیم کردیم، بعضی ها نیامدند شاید کار داشتند، بعضی ها هم شاید ترسیدند! (144)