فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

مگر لباس گرم ندارید؟

خانم مرضیه حدیده چی: در پاریس هوا سرد بود. من سعی می کردم وقتی امام به نماز می روند و بر می گردند درب منزل را برای ایشان باز کنم و ببندم. یک بار که درب را باز می کردم امام نگاهی به در کردند و رد شدند، (من با مانتو و شلوار در منزل ایشان بودم) عصر آن روز حاج احمد آقا آمد و گفت: امام فرموده اند که شما مگر لباس گرم مثل پالتو و... ندارید؟ گفتم: نه. با همین وضع آمده ام و لباس گرم ندارم. ایشان مطلب را به امام فرمود و از طرف امام پولی آورده گفت: امام فرموده اند: بروید برای خودتان لباس گرمی تهیه کنید، چون مرتب به بیرون از منزل رفت و آمد می کنید ممکن است سرما بخورید. (140)

اگر خطری هست چرا برای من نباشد

خانم مرضیه حدیده چی: در پاریس نامه ها را به لحاظ امنیتی اول من باز می کردم و بعد برای مطالعه خدمت امام می بردم. یک بار که در آشپزخانه مشغول باز کردن نامه ها بودم، امام آمدند و گفتند: من راضی نیستم. فکر کردم که ایشان نگران این هستند که مبادا من نامه ها را بخوانم، گفتم: به جدتان قسم نامه ها را نمی خوانی فقط از جهت امنیتی آنها را باز می کنم تا مبادا مشکلی داشته باشند. امام گفتند: می دانم من هم همین را می گویم. اگر خطری هست چرا برای من نباشد و برای شما باشد.
گفتم: اماما، مردم ایران منتظر شما هستند، گفتند: بالاخره هشت تا بچه هم در ایران منتظر شما هستند. گفتم: نگران نباشید آموزش دیده ام و خطری ندارد. گفتند: خوب یک ساعتی بیایید به من هم یاد بدهید که چگونه این نامه ها را باز کنم، تا اگر خطری داشته باشد رفع گردد. (141)

شما هم روزها قدم می زنید؟

خانم مرضیه حدیده چی: امام با ظرافت خاصی با مسایل بر خورد می کردند. مثلاً ایشان رسمشان این بود که روزی بیست دقیقه به بالکنی که در جلوی اتاق بود می رفتند و در آن جا قدم می زدند. روزهای اول با این که پلیس فرانسه در بیرون از خانه مواظب بود، من احساس خطر می کردم. بنابر این سعی می کردم طوری که امام مطلع نشوند، زیر بالکن توی حیاط قدم بزنم، اتفاقاً روزی ایشان سایه امر از بالا دیدند. پس از آنکه قدم زدن روزانه شان تمام شد به داخل اتاق رفتند، مرا صدا زدند. ایشان مرا به اسم طاهره صدا می زدند - البته که من در خارج از کشور از اسم مستعار طاهره استفاده می کردم - آقا پرسیدند: طاهره خانم شما هم روزها قدم می زنید؟ عرض کردم: خوب بله، من هم در همان موقع که شما قدم می زنید قدم می زنم. سوال کردند: برای خودتان است یا برای من؟ عرض کردم: برای چی این را می پرسید؟ فرمودند: من راضی نیستم، شما به کارتان برسید. گفتم: خوب این هم جزو کار من است. گفتند: نه من لزومی نمی بینم که شما خودتان را برای این احتمال ضعیف - آن هم از نظر خودتان - به زحمت بیندازید. پلیس هست کفایت می کند. خداوند هر چه بخواهد همان می شود. (142)