فهرست کتاب


مهر و قهر

محمدرضا سبحانی نیا , سعید رضا علی عسگری

خیلی هم دعایت کردم

آقای عیسی جعفری: امام به توت خیلی علاقه داشتند. تا فصل توت می شد ما از درختی که در حیاط بود جمع می کردیم و خدمت ایشان می بردیم. یک بار سکویی گذاشته بودم که توسط آن از درخت توتی که در حیاط امام بود بتوانم توت بیشتری جمع کنم. سکویی نسبتاً بلند بود. بعد از مدتی توت چیدن، ناگاهان احساس کردم سکو لنگر زد و از آن بالا با سر به زمین سقوط کردم و بیهوش شدم.
کسی که پله را گرفته بود وقتی مرا در حال بیهوشی دیده بود بلافاصله به کمک چند نفر مرا به بیمارستان نزدیک حسینیه و بعد به بیمارستان بقیه الله بردند و با بستن وزنه های سنگین به گردنم در نهایت نا امیدی به معالجه من پرداختند. چون احتمال زیاد می دادند که بر اثر اصابت سرم از آن ارتفاع به موازییک های کف اعضای بیت روز اول سعی کرده بودند که امام از قضیه مطلع نشوند؛ مبادا این ناراحتی بر قلب مبارک ایشان اثر بگذارد. روز دوم که امام سراغ مرا گرفته بودند ایشان را از کم و کیف قضیه مطلع می کنند و آقا فرموده بودند که: از طرف من همین الان بروید به بیمارستان و از حاج عیسی عیادت کنید و خبری بیاورید.
با این که من در بخش سی سی یو بودم و ملاقاتی هم نداشتم امام مسوولین تا شنیدند که آقای بهاء الدینی و یک نفر دیگر از طرف امام به عیادت من آمده اند، لباس مخصوص به آنها پوشانیدند که مرا عیادت کنند. پس از بهبودی نسبی خدمت ایشان رسیدم در حالی که جمعی با امام ملاقات داشتند، تا آقا مرا از دور دیدند اشاره کردند برایم صندلی بگذارند که بنشینم. بعد که خدمت ایشان رسیدم، فرمودند: دعایت کردم، خیلی هم دعایت کردم.
آن موقع بود که فهمیدم علت این که هم مطمئن بودند که بایست نخاعم قطع بشود و نشد، به دلیل دعای امام بود. بعد فرمود: حاج عیسی! دیگر بالای درخت نرو. گفتم: چشم. پس از این که از بیمارستان مرخص شدم و به بیت آمدم.
یک روز دیدم توی یک بشقاب، چند دانه خرما لو برای من از طرف امام آوردند و گفتند که: ایشان گفته: بدهید به حاج عیسی. من گفتم که حکمتی در آن هست، امام با این کارشان که سراپا محبت و درس است می خواستند به من بفهمانند که متوجه شوم برای چیدن چند دانه خرمالو (99) چه به روز خودم آورده ام. وقتی آنها از امام می پرسند: برای چه این خرمالوها را برای حاج عیسی فرستاده اید؟ امام فرموده بودند: این را دادم که حاج عیسی اینها را ببیند و ارزش آنها را ببیند و بداند که رفته و خودش را به خاطر چند دانه خرمالو ناقص کرده است. (100)

دوستانه به کارگرها تذکر می دادند

خانم فریده مصطفوی: در مورد نظم خانه یا آشپزی، اگر امام موردی را مشاهده می کردند، معمولاً به صورت دوستان به کارگرها تذکر می دادند. آن قدر صمیمانه رفتار می کردند که کارگران گاهی احترام لازم را فراموش می کردند. (101)

اگر می خواهید، شام بیاورید

خانم ربابه بافقی: ساعت شش الی شش و نیم و نوبت قدم زدنشان بود. می آمدند قدم می زدند. بعد می رفتند مشغول نماز می شدند تا اخبار که شروع می شد. اخبار را گوش می کردند. موقعی که می آمدند دستهایشان را بشویند برای شام خوردن، به ما می گفتند - یا من بودم یا کبری خانم - صدا می زدند که: اگر می خواهید، شام بیاورید. شامشان هم چی بود، یک خورده ماست و خیار بود یا پنیر یا کاهو، یک چنین چیزهایی. (102)